۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

انسان، خدا و دین - Seyed Moussa Sadr


خطبه‌ی امام موسی صدر در کلیسای کبوشیین بیروت
19 فوریه 1975

خدايا! تو را سپاس مي گوييم; پروردگارا! خداى ابراهيم و اسماعيل، خداى موسى و عيسي، خداى مستضعفان و همه آفرديدگان!
سپاس خدايى راست كه ترسيدگان را امان دهد، شايستگان را نجات دهد، مستضعفان را برترى دهد، مستكبران را فرونشاند، شاهانى را نابود سازد، و ديگرانى را بر جايگاه آنان نشاند.
و سپاس خدايى را كه در هم كوبنده جباران ، نابود كننده ستمگران، دريابنده گريزندگان انتقام گيرنده از سركشان و فرياد رس داد خواهان است.

خدايا تو را شكر گزاريم كه ما را به عنايتت موفق داشتي، و به هدايتت گرد آوردي، و با مهربانيت دلهاى ما را يكى كردي.
ما هم اينك در پيشگاه تو، و در خانه اى از خانه هاى تو، و در ايام روزه به خاطر تو گرد آمده ايم.
دلهاى ما به سوى تو پر مي كشد، و خردهاى ما نور و هدايت را از تو مي گيرد. تو ما را فراخوانده اى تا در كنار يكديگر در خدمت به خلق گام برداريم، و بر كلمه سواء {سخن و باور مشترك} به خاطر خوشبختى بندگانت اتفاق كنيم. به سوى در گاهت روى آورده ايم و در محراب تو نماز گزارده ايم.
براى انسانى گرد آمديم كه اديان به خاطر او آمدند; اديانى كه يكى بوده اند، و هر كدام به ديگرى بشارت مي داده است، و يكديگر را مورد تصريق قرار داده اند. خداوند به واسطه اين اديان
مردم را از تاريكيها به سوى نور بيرون كشيده، و آنان را از اختلافات ويرانگر نجات داد، و آنان را پيمودن راه صلح و مسالمت آموخت.

اديان يكى بودند زيرا در خدمت هدفى واحد بودند: دعوت به سوى خداو خدمت انسان! و اين دو، نمونه هاى حقيقتى يگانه هستند.
و آنگاه كه اديان در پى خدمت به خويشتن بر آمدند، ميانشان اختلاف بروز كرد. توجه هر دينى به خود آنقدر زياد شد كه، تقريبا به فراموشى هدف اصلى انجاميد. اختلافات شدت گرفت، و درد و رنجهاى انسان فزونى يافت.

اديان يكى بودند، و هدفى مشترك را پى مي گرفتند: جنگيدن در برابر خدايان زمينى و طاغوتها، و يارى مستضعفان و رنجديدگان; و اين دو نيز نمودهاى حقيقتى يگانه هستند. و چون اديان پيروز شدند و همراه با آنها مستضعفان نيز پيروز شدند، طاغوتها چهره عوض كردند، و براى دستيابى به غنائم از اديان پيشى گرفتند و در پى حكم راندن بر اديان به نام اديان نيز دچار مصيبت و اختلاف شدند، و هيچ اختلاف و نزاعى نيست مگر در راستاى منافع سود جويان!
اديان يكى بودند، زيرا نقطه اغاز همه آنها، يعنى خدا، يكيست; و هدف آنها، يعنى انسان، يكيست! و چون هدف را فراموش كرديم و از خدمت انسان دور شديم، خدا نيز ما را فراموش كرد و از ما دور شد، و ما به راهها و پاره هاى مختلفى بدل گشتيم، و در پى خدمت به منافع خاص خود بر آمديم. و معبودهاى ديگر، جز خدا، را بر گزيديم، و انسان را به نابودى كشانديم.
و اينك به راه درست و انسان رنجيديده باز گرديم، تا از عذاب الهى نجات يابيم. براى خدمت به انسان مستضعف و رو به نابودى گردهم آييم، تا در همه چيز و در مورد خدا يكى شويم، و تا اديان همچنان يكى باشند. قرآن كريم مي فرمايد:

«براى هر كدام از شما راه و شيوه أى قرار داديم، و اگر خدا مي خواست، شما را امتى يگانه قرار مي داد {ولى چنين نكرد} ، تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد; پس به سوى خوبيها بشتابيد، بازگشت همه شما به سوى خداست».
در اين لحظه، در كليسا، در ايام روزه، در مراسم وعظ دينى و بنا به دعوت مسئولان متعهد، حاضر شده ام. اينك خود را در كنار شما مي يابم: هم اندرز گو و هم اندرزپذير; با زبان خود سخن مي گويم و با قلب خود مي شنوم; تاريخ گواه ماست، بدان گوش فرا مي دهيم;تاريخ نيز شنواى ماست، تاريخ گواه لبنان است. شهر ديدار. شهر انسان، وطن رنج ديدگان و پناهگاه ترسيدگان. در اين شرايط، و در اين الق بلند، مي توانيم شنواى پيامهاى اصيل آسمان باشيم; زيرا ما به سر چشمه ها نزديك شده ايم.
اين حضرت مسيح است كه فرياد مي زند: «هرگز! هرگز محبت خدا با دوست داشتن انسان جمع نميشود»! و صداى او در جانها مي پيچد و صدايى ديگر از پيامبر رحمت اوج مي گيرد كه: «هرگز به خدا و روز واپسين ايمان نياورده است، كسى كه سير به بستر خواب رود، اما همسايه اش گرسنه باشد».
و هر دو صدا در بستر زمان هم آوا بوده اند، تا آنكه پژواك آنها بر زبان پاپ بزرگ ظاهر ميشود كه به مناسبت روزه مي گويد: «مسيح و انسان فقير، شخصى واحد هستند». و باز مي گويد: «نظامهاى ستمگر منحط ترين نظامها از نظر ارزشهاى انسانى هستند، كه با سوء استفاده از جايگاه حكومت پايمال كردن حقوق كارگران و شكستن پيمانه پاى گرفته اند».
آيا اين نداى پاك، با آنچه پيرامون مقصود اصلي، يعنى خدا، در متون معتبر اسلامى آمده است، تفاوت دارد:

«من – يعنى خدا – نزد شكسته دلان هستم، آنگاه كه مريضى را عيادت فقيرى را ياري، و نيازمندى را حاجت روا مي كني، من نزد آنان هستم».

اما درباره وسيله نيل به آن مقصود، خدا هر كوششى براى به پاداشتن حق و يارى ستمديده را تلاشى در راه خودش. و چونان نماز در محراب عبادتش دانسته است. و او خود عهده دار يارى و نصرت است.
از خلال اين گواهيها به انسان بر گرديم، تا نيروهاى ويرانگر و متلاشى ساز انسان، اين عطيه الهى را بشناسيم; انسان! مخلوقى كه بر صورت و صفات خالقش آفريده شده است! خليفه خدا بر روى زمين! غايت هستي! آغاز و فرجام اجتماع! و حركت آفرين تاريخ! انسان برابر است با مجموع نيروها و تواناييهايش; با آنچه كه مورد تأكيد اديان و تجربه هاى عملى است: اينكه براى انسان جز تلاش او چيزى نمي ماند; و كارها جاودانه اند; و انسان به جز شعاعها و پر توافكنى هايش در زمينه ها وافقهاى گوناگون، با چيزى برابر نيست. از اين رو هر قدر تواناييهاى انسان را محترم بداريم، به همان اندازه او را تكريم و جاودانه كرده ايم. اگر ايمان با بعد آسمانى اش به انسان درك و همتى نامتناهى مي دهد، و انسان را همواره اميدوار نگه مي دارد، اسباب را در نظرش بى اعتبار مي سازد و او و ديگر انسانها، و او و ديگر موجودات را هماهنگ مي سازد، و او را هم از جلال و شكوهمندي، و هم از جمال و زيبندگى برخوردار مي سازد، همين ايمان با بعد ديگرش مي كوشد، از انسان صيانت كند، و تأكيد دارد كه ايمان بدون التزام به خدمت انسان، واقعيتى ندارد.
بايد همه نيروهاى انساني، و نيروى همه انسانها را حفظ و تقويت كرد. از اين روست كه اصل كمال طلبي، از اولين رسالتها تا پيام اخير پاپ، مورد تأكيد بوده است: «بايد پيشرفتى اصيل و كامل در كار باشد; يعنى همه انسانها با تمام تواناييهاى انسانى شان بپا خيزند». به همين جهت است كه مي بينيم، سرقت را اديان حرام دانسته اند، و امروز به صورت استثمار و احتكار در آمده است، و در پوشش پيشرفت صنعتى با تأمين نيازهاى ساختگى موجه شمرده است. امروزه نيارها برخاسته از ذات انسانها نيست، بلكه به واسطه تبليغات وابسته به ابزارها و قدرتهاى توليدي، واقعى وانمود شده اند.
و اينگونه مي بينيم، چگونه نيروهاى مختلفى كه مانع تواناييهاى انسان هستند، و آنها را نابود يا پراكنده مي سازند، تحولى عميق ياقته اند. با اين حال، اساس و بنياد اين نيروهاى ويرانگر ثابت باقى مانده اند، هر چند كه شكلها تغيير، و تحولات فزونى يافته است.
مثلا دين با دروغ و دورويى و نيز غرور و تكبر جنگيده است، و چون به صورت بنيادين به اين خصلتها مي نگريم، ميزان تأثير منفى آنها، بر تواناييهاى آماده تبادل ميان انسانها را مشاهده مي كنيم. پس تبادلها و تواناييها مشوه و معطل مي مانند. اما كبر و غرور توانايى انسان را بلوكه مي سازد. زيرا آدم مغرور حس مي كند كه به مرتبه خود كفايى رسيده است. پس از داد و ستد باز مي ايستد و از تكامل باز مي ماند و مردم نيز از اقتباس از او و كامل شدن به واسطه او دست مي كشند، و اين يعنى مرگ تواناييها و ظرفيتها!


{وَأَمَّا مَن بَخِلَ وَاسْتَغْنَىٰ ﴿٨﴾ وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿٩﴾ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَىٰ ﴿١٠﴾}

مثلا آزادى حال و هواى متناسب با رشد نيروها و موهبتهاى انسانى است، آزادى رأى كه همواره در معرض تجاوز قرار دارد، و به بهانه هاى مختلف از انسانها سلب مي شود. آزادى اصل و اساس و سرچشمه همه تواناييهاست.
نزاعها و برخوردها هموراه به خاطر نيل به آزادى يا حفظ آن بوده است. نبود آزادي، فرد و جامعه را تابع محدوديتهاى اعمال شده توسط غاصبان آزادى مي سازد، و در نتيجه انسانها به محدوديت و نقص در تواناييها دچار مي شوند. آنگاه كه بنا به ايمانمان مي كوشيم مانع سر كشى اين نيروى ويرانگر شويم، در حقيقت از توانايى و كرامت انسان دفاع مي كنيم.
قالبهاى سلب آزادى در گذر زمان تغيير يافته است. گاهى به صورت استبداد، گاهى به صورت استعمار، گاه به صورت نظام مردم و نابالغ فكرى انگاشتن انان، گاه به صورت استعمار نو و گاه به صورت تحميل مواضع بر افراد با ملتها رخ نموده است. فشارهاى اقتصادي، فرهنگى و فكري، از مظاهر همين تضييقات است.
سياست محروم كردن برخى از مردم از فرصتها، نگاه داشتن مردم در جهل و بى سوادي، و محروم كردن مردم از بهداشت و فرصتهاى تحرك و توسعه، همه از شكلهاى مختلف سلب آزادى و در هم كوباندن توانمنديهاست.
همينطور است تمام نيازهاى انسانى اى كه به قيمت ناديده گرفتن نيازهاى ديگر انسان، تقويت مي شوند. شهرتها يكى از اين نيازهايى است كه رشدى ناموزون يافته اند. هر نيازى در انسان انگيزه ساز و حركت آفرين است. ولى اگر به قيمت مغفول ماندن ديگر نيازها رشد يابد، فاجعه آفرين خواهد بود.
و اين منشأ مسئوليت بزرگ مادر برابر قدرت، ثروت، شهوت، موقعيت و ديگر امكانات واقعى انسانهاست. اگر ايمانى كه ميان خدا و انسان ارتباط و حضورى مستمر پديد مي آورد، مبنا و اساس تمدن جديد نباشد، با تمدنى شكننده روبرو خواهيم شد. هنگامى كه تاريخ تمدن را مد نظر قرار مي دهيم، با رشد يكجانبه انسان در ابعادى خاص روبرو مي شويم. سياست، مديريت، بازار و آباداني، اگر بر پايگاه ايمان استوار نباشد، رشدى ناهماهنگ يافته و به استعمار، منازعات، بازاريابيهاى جديد و فرصت طلبانه، و حاكميت صلح مسلحانه و مقولاتى از اين قبيل منتهى مي شود، و زندگى انسان ميان جنگلهاى سرد و گرم تزلزل مي يابد.

  • حب ذات يا خويشتن خواهى كه مايه و پايه كمال خواهى انسان است، آنگاه كه در فرد خود پرستى را بسط دهد، مشكل آفرين مي شود.جنگها، تبعيض نژادي، تحقير ديگران و نزاع شديد در هسته هاى مختلف جامعه، از خانواده تا جامعه بين الملل، همه نزاعهايى هستند كه محورشان يكي، و چند و چونشان متفاوت است. اين نزاعها كه جزء بنيادين خلقت تلقى شده است. حاصل تبديل خويشتن خواهى به خويشتن پرستى است. انسانيت و خود خواهى فرد در يك گروه نيز همين تأثير متفى را دار است. گروهها و جوامع براى خدمت به انسان شكل گرفته اند. طبع انسان مدنى و اجتماعى است. انسان موجودى است با دو بعد شخصى و اجتماعي. مشكل انسان در قالبهاى مختلفى بروز مي يابد.
اين حضرت مسيح است كه فريا مي زند: «هرگز محبت خدابا دوست نداشتن انسان جمع نيمشود»! و صداى او در جانها مي پيچد و صدايى ديگر از پيامبر رحمت اوج مي گيرد كه: «هرگز به خدا و روز واپسين ايمان نياورده است، كسى كه سير به بستر خواب رود. اما همسايه اش گرسنه باشد»

  • خودخواهى فردي، خود خواهى خانوادگي، خود خواهى قبيله اي، خودخواهى طايفه اى و مذهبي، كه ارزشهاى آسمانى را به خصوصيات زمينى تبديل، و دين و مذهب را از محتوايش خالى مي كند، و علو و مدارا و رواداريش را از بين مي برد، و سرانجام خودخواهى وطنى و قومي!
  • وطن گرايى نيز كه از شريفترين احساسات انسانى است، مي تواند به نژاد پرستى منجر گردد. و نژاد پرست حاضر است تا عظمت وطنش را بر ويرانه هاى اوطان ديگران، و تمدنش را بر خرابه هاى تمدنهاى ديگر بنيان نهد، و سطح مردمش را به بهاى فقير شدن ديگر ملتها بالا برد. نازيسم كه جهان را چند بار به آتش كشيده است، نمونه آشكار نژاد پرستى است. اين خود خواهيها در اصل احساساتى سازنده بودند، اما به مرور به دليل رشد ناهماهنگ، ويرانگر شدند. خويشتن خواهي، فاميل و قبيله دوستي، وطن خواهى و وابستگيهاى قومي، اگر در چار چوب مرزهاى درست خود باقى بمانند، گرايشهاى مثبت و سازنده اى در زندگى انسانها خواهند بود.
اكنون مي توانيم به عنوانى كه براى اين سخنرانى برگزيده ايم، باز گرديم:
انسان، در تأمين نيازها و بهره گيرى از تواناييهايش، بايد با جامعه خود هماهنگ باشد. هر نيازى كه به هزينه ناديده انگاشتن ديگر نيازها تأمين و تقويت شود، وزرو و بال خواهد شد. هر فردى كه به بهاى ناديده انگاشتن حقوق ديگر افراد رشد و ترقى كند، وزر و وبال خواهد شد. هر گروهى كه به بهاى ناديده انگاشتن حقوق ديگر گروهها رشد و ترقى كند، مصيبتى خواهد آفريد.
و لبنان سرزمين ماست; سرزمينى كه انسان آن اولين و آخرين سرمايه آن است; انسانى كه عظمت لبنان را با تلاش، هجرت، انديشه و اقداماتش پديد آورده است. چنين انسانى را در اين كشور بايد صيانت كرد.
اگر كشورهاى ديگر، پس از انسان، سرمايه هاى ديگرى دارند، سرمايه در لبنان پس از انسان، باز همان انسان است. از اين رو تلاش ما در لبنان، از عبادتگاهها تا دانشگاهها و ديگر مراكز، مصروف صيانت از انسان لبنان است; همه انسانها و همه ابعاد انسان در مناطق مختلف لبنان!
اگر بخواهيم از لبنان صيانت كنيم، اگر بخواهيم حس ملى خود را اقناع سازيم، و اگر بخواهيم حس دينى خود را پاسخ دهيم، مي بايد انسان لبنان و همه تواناييهايش را پاس بداريم. محروميت لبنان ناشى از سوء تدبير است و همگان در اين زمينه مسئول هستند. سخت گيرى در راه انسان، در حد نياز و به شرط هتك نشدن انسانيت انسان، مجاز است.
حضار گرامي!
مناطقى كه مردم لبنان در آن زندگى مي كنند، چونان خود مردم لبنان، امانتى هستند در اختيار ما و مسئولان، جنوب و ديگر مناطق امانتهايى هستند كه بنا به فرمان خدا و خواست وطن بايد حفظ شوند. از اين رو مي بايد، سريعا با انديشه و عمل درست و آزادانه، اين مسئوليت را ادا نمود. انديشه خطا و كاركرد خطا دو خيانت به همراه دارند; خيانت ارتكاب فساد، و خيانت پايمال كردن فرصت ديگران و به هدر دادن اموال و حقوق عمومي.
لبنان كشور انسان و انسانيت است كه واقعيت آن در قياس با دشمن آشكار مي شود. آنگاه كه مي بينيم، چگونه دشمن جامعه اى نژاد پرست را ايجاد كرده است، كه به كار ويرانى و تفرقه، در همه انواع فرهنگى و سياسى و نظامى آن، اشتغال دارند. تا جايى كه به خود گستاخى تحريف تاريخ، و يهودى كردن شهر قدس و تخريب آثار تاريخى آن را مي دهد.
بنابراين وطنمان را نه تنها به خاطر خدا و انسان آن، كه به خاطر تمامى بشريت، و براى نماياندن چهره مبارزه گر حق در برابر آن چهره ديگر، بايستى حفظ نمود.
ما اينك خود را در برابر فرصتى طلايى يافته ايم; در برابر فصلى نوين، كه در اين شب براى ما و لبنان آغاز شده است; و در برابر صحنه اى كه در تاريخ و در پهنه گيتي، همتايى ندارد.
اى مردان و زنان مؤمن! بايد براى انسان، همه انسانها، ما در بيروت، جنوب، عكا، حومه بيروت، كرنتينا، وحى السلم با يكديگر همدل و همنوار شويم. اين انسان جزئى از اين فرصت، بخشى از اين حركت و به دور از هر گونه انزوا و طبقه بندى است. بس انسان لبنان را پاس مي داريم، تا شايد نگاهبان اين كشور كه امانت تاريخ و امانت خداوند است، باشيم.

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

معنای زیستن ؟!



ک "معنای زندگی" ، تری ایگلتون، ترجمه عباس مخبر، انتشارات آگاه


یکی از دلایل تقلای بیشتر قرن بیستم در اندیشه ورزی در باب معنای وجود ارزان شدن بیش از حد بهای زندگی انسان در این دوره بود. بر اساس گزارش های تاریخی موجود قرن بیستم با ارمغان میلیون ها مرگ غیر لازم به مراتب خونین تر از دوره های دیگر بوده است. اگر زندگی در عمل تا این حد بی ارزش شده باشد، میتوان انتظار داشت که معنای آن در ساخت نظریه مورد سوال قرار بگیرد. اما در اینجا یک مسئله کلی تر وجود دارد. یکی از ویژگی های بارز دوران مدرنیته آن است که بعد نمادین زندگی انسان مرتباً به حاشیه رانده می شود. این بعد از زندگی انسان به طور سنتی حاصل سه عرصه واجد اهمیت بوده است:
دین، فرهنگ و مناسبات جنسی. به موازات پیشروی دوران مدرن هر سه این عرصه ها اهمیت موردی خود را در زندگی عمومی از دست داده اند. در جوامع پیشامدرن آنها غالباً به هر دو عرصه عمومی و خصوصی تعلق داشتند. دین صرفاً به وجدان شخصی و رستگاری فردی محدود نمی شد ؛ بلکه با قدرت دولت، آیین های عمومی و ایدئولوژی های ملی نیز ارتباط داشت. مذهب در مقام یکی از مولفه های مهم سیاست بین المللی در سراسر دوران جنگ های داخلی تا ازدواج های سلسله ای سرنوشت ملت ها را تعیین میکرد.
شواهد شومی در دست است که نشان می دهد دوران ما نیز ممکن است از جهاتی در راه باز گشت به چنین وضعیتی باشد.
...
منظور از این{گونه} حرفها آرمانی کردن روزهای خوش گذشته نیست. دین، هنر، و رابطه جنسی و احتمالا امور عمومی رابطه ای عمیق تر از این داشته اند؛ اما بنا به همان دلایل می توانسته اند نوکران حلقه به گوش قدرت سیاسی نیز باشند. هنگامی که توانستند از زیر بار چنین قدرتی سر برآورند چنان مراتبی از ازادی رادی و استقلال را تجربه کردند که پیش از آن حتی به خواب هم نمی دیدند. اما بهای این آزادی بسیار گران بود. این فعالیت های نمادین، نقش های عمومی مهمی را بر عهده داشتند اما به طور کلی مرتبا به عرصه خصوصی رانده شدند؛ جایی که در واقع به هیچ کس غیر از خود شخص مربوط نیست....
اما در اینجا نیز طنزی نهفته بود.
فرهنگ، دین و مناسبات جنسی هرچه بیشتر وادار به ایفای نقش جایگزین ارزش های عمومی رنگ باخته می شدند کمتر می توانستند این وظیفه را با موفقیت به انجام رسانند. هرچه معنای بیشتری بر قلمرو نمادین بار می شد این قلمرو بر اثر فشار بارهای وارده بیشتر از مسیر خود منحرف می شد. در نتیجه هر سه قلمرو زندگی نمادین نشانه های مریضی و آسیب شناسی خود را به نمایش گذاشتند. رابطه جنسی به وسواسی غریب تدیل شد. در دنیای از رمق افتاده، این عرصه یکی از معدود منابع برجای مانده از اصالت حس بود. تکانه جنسی و خشم جایگزین مبارزه جویی سیاسی {تعیین سرنوشت؟} از دست رفته شد. به همین ترتیب ارزش هنر نیز متورم شد. از دیدگاه جنبش زیبایی شناسی، هنر چیزی کمتر از الگوی چگونه زیستن نبود. از نظر بعضی مدرنیست ها هنر نماینده آخرین سرپناه شکننده ارزش های انسانی در تمدن بشری بود - تمدنی که خود هنر نیز به گونه ای تحقیر آمیز به آن پشت کرده بود. البته این مطلب فقط در مورد فرم اثر هنری مصداق داشت. از آنجا که محتوای هنر به ناگزیر بازتاب دنیای شئ شده ی پیرامون بود، نمیتوانست منشأ پایداری برای رستگاری باشد.

در این میانه هر چقدر دین بیشتر جای معنای عمومیِ مبتلا به خون ریزی را میگرفت بیشتر در قالب صورت های گوناگون و ناخوشایند بنیادگرایی تجلی میافت؛ و یا در قالب مهمل بافی های طرفداران جنبش های عصر جدید. معنویت به امری سفت و سخت یا ملال آور تبدیل شد. پرسش های زندگی در دست ماساژورهای معنوی ، فن آوران توزیع رضایت خاطر و کارشناسان طب مفصلی روان قرار گرفت. آنها تضمین میکردند که شما می توانید با استفاده از تکنیک های صحیح ظرف مدت کوتاه یک ماه چربی های اضافی بی معنایی را از وجود خود پاک کنید. آدمهای مشهوری که بر اثر چاپلوسی دچار آشفتگی ذهنی شده بودند به دانایان اسرار روی اوردند. آنها ازین سوء تفاهم مبتذل که معنویت باید چیزی عجیب و غریب و راز آمیز باشد کمال استفاده را کردند.

...

بنیادگرایی نوعی اضطراب بیمارگونه است که به موجب آن بدون معنای معناها اصولاً هیچ معنایی در کار نخواهد بود. این رویکرد صرفاً روی دیگر سکه نهیلیسم است.




 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

ابواب مفتوحه




عرصه بازه!



" .. شکی نیست که که انتقاد علمی در هر رشته از علوم موجب رشد و توسعه آن خواهد شد، همانگونه که یکی از عوامل رشد و عمیق­ترشدن فهم بشر از واقعیت مصالح ومفاسد در همه زمینه ها گشوده شدنِ باب تعامل و تضارب افکار و نقد علمی بوده است، و یقیناً اگر این باب گشوده نمی­شد بشریت از بعد علمی غفلت می ورزید و یا از آن جلوگیری می کرد. درست است که اصل دین تافته خدایی است و ثبوت احکام آن معمولاً از راه وحی است ولی فقه تافته و ساخته انسان هاست و این فقها هستند که به قدر فهم و درک خود مبانی دین و احکام فقهی را استنباط و رائه نمودند، پس همچون سایر علوم قابل نقد و بررسی است. .. "
حسینعلی منتظری، باب مفتوح اجتهاد - پاسخ به پرسشهای عبدالکریم سروش، مجله کیان شماره 47

  { اصل دین...! اصلا دین چیست؟ منشأش کجاست؟ به چیزی گفته می شود؟ فهمیدن این که اصلش چیست که واقعاً سخت است.. ترجیح می دهم الان به آنچه فکر کنم که از آن فهم می شود، به معنای عرفی اش، تا به معنای اصیل و عمیقش.. به این معنا فکر کنم همه موجودات زنده بی دین نیست.. همه دین دارند..سن و سال آدم خیلی بیشتر از آن است که تصور می شودسخت است آدم فکر کند می تواند با تافته ی جدا بافته می تواند رستگار شود...  قرار است دین و آیینش  را هر چه هست پاکیزه سازد، آلودگی هایش را بزداید و آن را خالص گرداند؛برای  خدایی که کتابی بر او نازل کرده و در آن از تحقق امور تنها  "خبر" داده است و از آخر و عاقبتش تزسانده  است.
*
" .. فقیهان از آنجا که در پی تحول بنیادی جهان و جامعه نبوده اند، تحولات بنیادی جهان و جامعه را هم چنان که باید در آرای خود منظور نکرده اند. {؟} گویی پیش فرض آنها که همه جوامع آینده، بزرگ شده جامعه عربستان عصر پیامبر (ص) هستند و لذا احکام پیشین بر جوامع آینده نیز کمابیش صادق و جاری است و این فرض که ممکن است جوامع آینده دستخوش تحولی بنیادین شوند و قائده ها به استثنا تبدیل شوند و استثناها به قاعده تبدیل شوند، فرضی نیش غولی {؟!} و خیالی است و هرگز واقع نخواهد شد. هیچ فقیهی مبتکر انتخابات (چه رسد به حق انتخاب زنان) نبوده است و فقط پس از مطرح شدن آنها، با اما و اگر آنها را پذیرفته اند.
{ مشغول گوش دادن به آهنگی هستم که خیلی قشنگ است. اما به گوشم رسیده که خواننده آدم بی دین و ایمون و گاوپرست و همجنسگرا و ... است. تکلیف چیست؟ طرف دیگر نباید صدایش از هیچ منفذی در بیاد؟! خب در اینصورت اگر همین یخچالی که مورد استفاده اینجانب است ساخت فردی مشابه باشد چه باید کرد. در این صورت بسیاری از مواهب مورد استفاده مان مورد تردید قرار میگیرد و اصلا ممکن است حتی نتوانیم به مستراح برویم. این تکیه ی مصرانه بر میراث خودمان، و همچنین تبار شناسی مجدانۀ همه چیز و همه کس آخر و عاقبت خوشی نخواهد داشت. فکر جانمان را هم بکنیم صلاح نیست اینگونه عمل کنیم. بابا بیخیال!
- انکه امروز بد و بیراهه میخوانیم حقی ندارد برگردنمان  در شناساندن راه از بیراهه؟!  -

اگر ما قرار است همیشه خود را برتر از دیگران بدانیم و بواسطه تخطی شان از آنچه ما در روش و منش خویش صحیح میپنداریم بایکت کنیم و از خود برانیم؟! چنان که حتی هیچ کدام از دستآوردهایشان را شایسته استفاده و" تصدیق" و تقدیر  ندانیم. اگر چنان بود پیامبر بجای آنکه آغازگر تمدنی باشد تک و تنها در زمین گرم مکه روزگارش بسر می رسید. و خدا هم بجای آن که برای انسان ها بواسطه رحمتش وحی ای از آسمان فرو فرستد از همان ابتدا بواسطه اعمال زشتشان بر انسان­ها فقط عذاب نازل می کرد.
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ ﴿١٥٩﴾
به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان [= مردم‌] نرم (و مهربان) شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده می‌شدند. پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب! و در کارها، با آنان مشورت کن! اما هنگامی که تصمیم گرفتی، (قاطع باش! و) بر خدا توکل کن! زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد 159 آل عمران
پیامبر کسی بود از میان مردم و از جنس مردم. کسی که با آنان آمیخته بود. شغل داشت. خانه داشت. زندگی داشت. غذا می خورد، در بازار راه می رفت، با آنها برمی خواست و می نشست. منتی نبود، باری بود که در حد استطاعت توسط خودش یا اجتماع یا خدا بر دوشش بر دوشش گذاشته شده بود..  زندگی اش بود..  انسان پرده پوشی که احتمالا به این راحتی ها کسی را از خود نمیراند  که اگر غیر از این بود تا کسی   حرفش  را نمی خواند.}
  لذا کمتر به این می اندیشند که ورود ایده انتخابات در ذهن بشر جدید، از یک تحول همه جانبه در اندیشه سیاسی و اجتماعی و انسان شناختی حکایت می کند و صرف یک قرارداد عادی جدید نیست . لذا گرفتن این شیوه و نگرفتن مبادی و مبانی آن دیر یا زود در عمل به لنگی کار می انجامد. .. "
عبدالکریم سروش، فقه در ترازو – طرح چند پرسش ازمحضر آیت الله منتظری، مجله کیان شماره 46، اردیبهشت 1378


" .. وانگهی آدمی عقل محض نیست، بلکه آمیخته ایست از عقل و وهم و شهوت و غضب، و هر اندازه عقل او تکامل یابد در عین حال ناخداگاه اسیر غرایز و تمایلات نفسانی و تحت تاثیر تقالید و هواها و حب و بغض ها و خودخواهیهاو لجاجت ها خواهد بود، الا من عصمه الله تعالی؛ ..
خدای متعال در سوره دهر می فرماید:
إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿٢﴾ إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا ﴿٣﴾
ما انسان را از نطفه ای مخلوط پدید آوردیم تا او را بیازماییم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم، ما راه را به او نشان دادیم و در نتیجه یا شاکر است یا کفران نعمت می کند
. ظاهراً "نطفه مخلوط" کنایه از غرایز و تمایلات و کشش های مختلف روحی است. و مقصود از "شنوایی و بینایی" فطرت و عقل است، و منظور از نمودن "نمودن راه" فرستادن انبیا و کتاب های آسمانی است. .. "
حسینعلی منتظری، باب مفتوح اجتهاد - پاسخ به پرسشهای عبدالکریم سروش، مجله کیان شماره 47، 1378







 * * *






” رویکرد سوم: اسلام معنوی و غایت مدار
این مشکلات جدی باعث طراحی رویکرد سومی شده است که آن را می توان «اسلام معنوی و غایت مدار» معرفی کرد. در این رویکرد کوشش شده است که نکات قوت دو رویکرد گذشته را اخذ کرده ، در عین حال اشکالات آن ها را مرتفع سازد. در این رویکرد چند نکته لحاظ شده . یکی اینکه دین بودن دین بر جا بماند و در سایه قرار نگیرد. دیگر اینکه قلمرو دین نسبت به دو رویکرد قبلی کوچکتر می شود، اما در این قلمرو بر عمق و ژرفای دین افزوده می شود. سوم اینکه توانایی دین در حوزه انتظاراتش در عصر جدید تقویت می شود و بسیاری از امور ناسازگار با مناسبات جدید خارج از قلمرو دین قرار می گیرد.
...
با پیش گرفتن این شیوه اگرچه قلمرو فقه به تدریج کوچک و کوچکتر می شود، و به تدریج مشخص می شود برخی از احکام شرعی از احکام ثابت دائمی نبوده اند و لذا به احکام متغیر فاقد اعتبار در این زمان منتقل می شوند، اما با عنایت به ابعاد واقعی دین ، دینداران فرصت تعمیق ایمان و ارتقای معرفت وسیع تری را می یابند. با قبول رویکرد اسلام معنوی و غایت مدار، تعالیم واقعی اسلام رویاروی عدالت ، سیره عقلا و تجدد قرار نخواهدگرفت . بنابراین ، احکام شرعی طریقی به سوی بسط عدالت ، تحقق موازین عقلایی و استیفای مصالح عمومی است و این گونه نیست که خود این احکام فقهی موضوعیت داشته باشند، یا قالب و ظاهر فقهی قداست داشته باشد. لذا هر حکم شرعی تا زمانی که طریقیت خود را به سوی نیل به اهداف و غایات دینی حفظ کند باقی می ماند و به مجرد احراز عدم طریقیت از دایره احکام شرعی خارج شده به موزه  احکام متغیر سپرده می شوند “



محسن کدیور، "حق الناس، اسلام و حقوق بشر"، انتشارات کویر، بخش اول: مبادی بحث اسلام و حقوق بشر، از اسلام تاریخی به اسلام معنوی

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ
تَنزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّـهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ﴿١﴾ إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللَّـهَ مُخْلِصًا لَّهُ الدِّينَ ﴿٢﴾ أَلَا لِلَّـهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ۚ ..
این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است1 ما این کتاب را بحقّ بر تو نازل کردیم؛ پس خدا را پرستش کن و دین خود را برای او خالص گردان 2 آگاه باشید که دین خالص از آن خداست، ..
سوره زمر – ترجمه ناصر مکارم شیرازی




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

معناي «عدالت» در قرآن




معناي «عدالت» در قرآن *
محمد مجتهدشبستري

.
.
بحث من در حضور شما، از دو بخش تشكيل مي‌شود. اول آن ‌كه فيلسوفان درباره عدالت چه گفته‌اند؟ دوم آن‌كه آيا مي‌توان از قرآن در تعريف عدالت همان انتظاري را داشت كه از يك فيلسوف سياست يا اخلاق يا حقوق مي‌توان داشت؟ به نظر من اين پرسش بسيار مهم است و بايد درباره‌اش انديشيد. قرآن از عدالت سخن مي‌گويد و به عدالت دعوت مي‌كند، اما كدام عدالت؟ آيا قرآن در اين باب همانند يك متن فلسفي سخن مي‌گويد يا به گونه‌اي ديگر؟
.
.
در طول تاريخ بشر به تدريج يك سؤال مهم در قلمرو الهیّات مطرح شد و آن، اين بود كه وقتي در اديان خدامحور1، عملي مصداق عدالت اعلام مي‌شود يا عملي را ظلم مي‌نامند و به نام خدا به آن دعوت يا از آن نهي مي‌كنند، واقع مطلب از چه قرار است؟ آيا خدا عدالت را مي‌خواهد و به آن فرمان مي‌دهد و از ظلم نهي مي‌كند، چون عدالت في حد نفسه خوب است و خدا به هر آنچه خوب است، فرمان مي‌دهد و ظلم في حد نفسه بد است و خدا از هر بدي نهي مي‌كند؟ يا اين طور نيست، بلكه هر چه خدا به نام عدالت به آن فرمان مي‌دهد، همان عدالت است و همان خوب است و هر چه خدا به عنوان ظلم از آن نهي مي‌كند، همان ظلم است و بد است و قطع نظر از فرمان خدا، عدالت خوب و ظلم بد معنا ندارد.
.
.
عدالت يعني چه؟
الف) هر قدر ابهام در مفاهيم زياد باشد، امكان مغالطه در آن‌ها بيشتر مي‌شود. مفاهيم و مقولاتي از قبيل عدالت، آزادي و برابري بسيار مبهم هستند. فيلسوفان تعاريف گوناگوني از عدالت داده‌‌اند. افلاطون، ارسطو، فلاسفه رواقي و در قرون جديد هم هابز، فايده‌گرايان، كانت، ماركس، رالز، نوزيك و ديگران تعاريفي از عدالت ارائه داده‌اند كه نظرافكندن به آن نظرات، مجال ديگري مي‌خواهد. اما مي‌توان تعريف‌هاي اين فيلسوفان را با دو مشخصه و ويژگي، در دو دسته اصلی تقسيم‌بندي كرد. عده‌اي از فيلسوفان معتقدند عدالت طبيعتي دارد و ما بايد آن طبيعت را كشف كنيم. عدالت قطع نظر از توافق‌ها و قراردادهاي ما درباره اين‌كه چه چيز را عادلانه بدانيم و چه چيز را ظالمانه، داراي حقيقت و طبيعتي است كه بايد آن را شناخت. مثلاً اگر سؤال شود «انسان چيست؟» از اين سؤال چنين فهميده مي‌شود كه انسان حقيقت و ماهيتي دارد، در واقع با اين سؤال در پي آنيم كه آن حقيقت و ماهيت را كشف كنيم. در پاسخ مثلاً گفته مي‌شود انسان، حيوان ناطق است،‌ جانداري است كه فكر مي‌كند و سخن مي‌گويد، جاندار سخنگو. ‌ (فراموش نكنيم كه اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند انسان ماهيت ندارد،‌ وجودش بر ماهيتش مقدم است. در وضعيت‌هاي گوناگون قرار مي‌گيرد و در اين وضعيت‌‌هاي گوناگون بايد تصميم بگيرد كه مي‌خواهد چه و چگونه باشد. هميشه بر سر دو راهي قرار دارد و بايد براي رها شدن از اضطراب دوراهي‌ها تصميم‌ بگيرد و يك انتخاب آزاد داشته باشد. انسان يعني اراده آزادي كه دائماً بايد تصميم‌گيري كند). در باب عدالت هم عده‌اي گفته‌اند بايد تعريفي براي ماهيت و طبيعت عدالت ارائه دهيم. در همين زمينه حقوقي پيدا شد به نام حقوق طبيعي. گفته شد تعريف طبيعت عدالت را بايد از ساختمان عالم و انسان گرفت، بعضي هم گفتند بايد آن را از ساختار اجتماع كسب كرد. اما عده‌اي ديگر از فيلسوفان، سخن ديگري مي‌گويند؛ آنان از طبيعت‌گرايان مي‌پرسند مثلاًَ اين‌‌كه شما مي‌گوييد طبيعت عدالت اين است كه حق طبيعي هر ذي‌حقي را به او بدهند، چه كسي تعيين مي‌كند حق هر ذي‌حقي چيست و اصولاً حق هر صاحب حق به معناي حق طبيعي، يعني چه؟ اگر بگوييد حق را قانون مشخص مي‌كند، سؤال مي‌شود كه قانون چگونه بايد باشد تا حق صاحب حق مراعات ‌شود و عدالت محقق گردد و اگر چگونه باشد، ظالمانه مي‌شود؟ اين گروه مي‌گويند چون عدالت طبيعي معناي روشني ندارد، ما سخن ديگري مي‌گوييم: معناي عدالت همان است كه انسان‌ها در زندگي اجتماعي و سياسي‌شان بر سر آن تقريباً‌ و به اجمال توافق مي‌كنند. عدالت از تقابل منافع متقابل انسا‌ن‌ها با يكديگر و توافقي كه بر سر آن به وجود مي‌آيد، معنا پيدا مي‌كند. منافع متقابل انسان‌‌ها هم از نيازهاي آنان نشأت مي‌گيرد. در همه شئون و مناسبات اجتماعي، اعم از سياست و غير سياست، عدالت اين گونه شكل مي‌گيرد و معنا مي‌يابد.

در عصري كه ما امروزه در آن زندگي مي‌كنيم، به نظر مي‌رسد مقبول‌ترين نظريه،‌ نظريه ديگري باشد. اين نظريه مي‌گويد عدالت نه آن است و نه اين. عدالت نه هويت و طبيعتي دارد كه بايد كشف شود و نه توافق‌هاي ناشي از فشار نيازها و تمايلات و منافع است. عدالت در هويت خودش يك «امر اخلاقي است»، امر اخلاقي‌اي كه انسان‌ها خودشان آن را تعريف مي‌كنند، اما نه بر مبناي مقتضاي نيازها و تمايلاتشان، بلكه بر اساس درك و شعورشان از اخلاق در زندگي اجتماعي و با گفت‌وگوي آزاد. در اين‌‌جا مناسب مي‌بينم توضيح اين نظريه را از يكي از صاحب‌نظران علوم سياسي، دكتر حسين بشيريه نقل كنم، بدون آن كه خود بر آن چيزي بيفزايم. او مي‌نويسد:
«به نظر مي‌رسد عدالت اساساً مسأله‌اي اخلاقي است، عدالت مانند ديگر نهادهاي اجتماعي، نهادي است كه بايد وزن شود،‌ عدالت بايد ويژگي نهادهاي اجتماعي نيز باشد. وقتي نهادهاي اجتماعي، امكانات و توانمندي‌هاي خود را برحسب قواعد عادلانه توزيع مي‌كنند، عدالت برقرار مي‌شود. بنابراين عدالت، صفت نهادهاي اجتماعي است. مثلاً وقتي از عدالت سياسي بحث مي‌كنيم،‌ منظور آن است كه نهادهاي سياسي امكانات مربوط به منصب‌ها را برحسب قواعد عادلانه توزيع كنند. استبداد هم وضعي طبيعي است كه با محدودسازي قدرت سياسي از آن فراتر مي‌رويم. ايراد كلي نظريات قديمي و طبيعي عدالت اين است كه همگي فضيلت تك‌گفتاري دارند. يعني يك فيلسوف پيدا مي‌شود و مي‌گويد به نظر من معناي عدالت اين است، يك عده هم قبول مي‌كنند. حال آن‌كه عدالت به عنوان نهاد اخلاقي و اجتماعي بايد نهادي مقبول، يعني انديشيده شده باشد، ولي خود موكول به اين است كه ماهيت عمل عادلانه در توافق عمومي در هر عصر به دست آيد. توافق عمومي را مردم و متفكران يك جامعه به دست مي‌آورند. نه نظرات تك‌گفتاري فلسفي و طبيعي و نه حتي توافق همگان در گذشته درباره ماهيت عمل عادلانه، نمي‌تواند براي حال الزام‌آور باشد. حالا عده‌اي در گذشته توافق كرده بودند و گفته بودند اين عدالت است، اين توافق در حال الزام‌‌آور نمي‌شود. اگر نهاد اجتماعي،‌ عقلي و معقول است، پس بايد اين ويژگي يعني دانسته‌شدگي و توافق، در هر عصري تجديد شود. از اين رو سنت نمي‌تواند تكليف عدالت را روشن كند. اصلاً بحث اصلي دربارة ماهيت و محتواي عدالت نيست و حتي نمي‌تواند باشد. اين محتوا از عصري به عصر ديگر تحول مي‌يابد. عدالت سياسي در عصر دموكراسي، با عدالت سياسي در عصر بردگي تفاوت دارد. اديان نيز به شيوه‌اي تك‌گفتاري، نظريه‌اي براي محتواي عدالت داشته‌اند.
-->
{ اما چنانکه در انتهای همین نوشته ادعا می شود ادیان (در شکل نخستین و دست نخورده شان) نمی گفتند این عدالت است و باید به آن عمل کنید. بلک تنها به عدالت زمانه دعوت میکردند. اما اگرچه قرآن تلاش نمیکرده برای معنای عدالت تعریفی به مردم زمانه خود ارائه دهد اما در اجتماع احکامی وضع کرده است. آیا میتوان چنین تصور کرد که قرآن برای قانون مند کردن جامعه ی آن زمان تلاش کرده؟ قانونی بر پایه ی آنچه از عدل می فهمیدند که احتمالا آن روز ظالمانه تلقی نمیشده و تعدیل کننده جامعه ی به گمان امروز ما خشنِ آن روز اعراب بوده! مثلا به آنها میگفته اگر کسی از شما کشته شد بجای آن که دودمان خاندان طرف را به باد دهید همان مقدار تلافی کنید نه بیشتر از آن ... }
يعني يك متولي گفته كه معناي عدالت اين است و عده‌اي هم قبول كرده‌اند، اما مسأله عمده به هر حال در شكل رسيدن به قواعد عادلانه است، زيرا ذهن تك‌گفتار، خواه فلسفي،‌ خواه طبيعي و خواه ديني، الگويي پيشيني براي عدالت وضع مي‌كند كه به بنياد عدالت صدمه مي‌زند. وقتي فيلسوفي اين طور حرف مي‌زند، يا متولي‌اي مي‌گويد من عدالت را تعريف مي‌كنم و ما از آن تبعيت مي‌كنيم، به اين معناست كه براي عدالت معنايي از قبل معين كرده و مي‌گويد شما خواسته يا ناخواسته بايد بپذيريد. شرط اقل و اول عدالت اين است كه همگان در رسيدن به تعريف و معناي مشتركي از عدالت و قواعد عادلانه سهم داشته باشند. شركت همگان در برداشت مشتركي از عدالت، شرط اوليه عدالت است.»2

ب) معناي عدالت در قرآن چيست؟ آيا قرآن هم مثل ارسطو، افلاطون، كانت، هابز و... يك نظرية فلسفي در اين باب ارائه كرده است؟ در قرآن مجيد آيات متعددي وجود دارد كه مخاطبان را به مراعات عدالت دعوت مي‌كند. آياتي از اين قبيل: «در ميان خودتان به عدالت رفتار كنيد كه به تقوي نزديك‌تر است»؛3 «اگر در ميان مردم به قضاوت و داوري پرداختيد، بر اساس عدل قضاوت و داوري كنيد»؛4 «مبادا تعصب شما در برابر جمعيتي موجب شود كه در حق آن جمعيت با عدالت رفتار نكنيد»؛5 «اي آنان كه ايمان آورده‌ايد، هميشه به پا خواسته باشيد براي تأمين عدالت و قسط»؛6 «خدا پيامبران را فرستاد و‌ با آن‌‌ها كتاب و ميزان فرستاد تا مردم با عدالت زندگي كنند»7 و نظاير اين آيات. حال منظور از اين عدالت چيست؟ من اين نكته را سال‌ها قبل در كتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين تحت عنوان گفتمان پيامبران، گفته‌ام كه پيامبران انسان‌ها را به «عدالت زمانه» دعوت كرده‌‌اند و نه چيزي بيش از آن. آن مطلب را در اين‌جا توضيح مي‌دهم. قرآن كتابي فلسفي نيست و نمي‌توان پرسيد معناي فلسفي عدالت در اين كتاب چيست. زبان قرآن در اين قبيل موضوعات، زبان توصيه‌هاي اخلاقي است، چنان توصيه‌اي كه خود، بر منطق روايتي و حكايتي اين متن استوار شده است.

خطاب اين كتاب به فلاسفه و علما نيست، بلكه با عموم مردم سخن مي‌گويد. وقتي اين كتاب مي‌گويد خدا به عدالت دعوت مي‌كند، منظور آن معني‌اي از عدالت است كه به هر دليل يا به هر علت، در طول روند اجتماعي و سياسي مردم، مفهومي اخلاقی از آن شكل گرفته و با زندگي ايشان درآميخته، مردم آن را دوست مي‌دارند و آنچه را با اين درك از عدالت همخواني ندارد، ظلم مي‌نامند و آن را طرد مي‌كنند. مردم در زندگي روزانه خود بر اثر علل و عوامل مختلف، تحولات اجتماعي و سياسي و تجربه‌هاي گوناگون زندگي، دركي اخلاقی از عدالت پيدا مي‌كنند و خواهان تحقق آن مي‌شوند. آنان در حالي كه نمي‌توانند دقيقاً تعريفي براي عدالت‌ بيان كنند،‌ مي‌توانند كارهاي معيني را عادلانه يا ظالمانه بنامند. وقتي قرآن مي‌گويد عدالت را مراعات كنيد، خطاب او به وجدان و احساس و تجربه عموم مردم است؛ قرآن مي‌گويد آنچه را عدالت محسوب مي‌كنيد، همان را جدي بگيريد. چنين نيست كه اين كتاب نظريه‌اي فلسفي درباره عدالت داده باشد. آنچه پيامبران از عموم مردم كه مخاطب آن‌ها هستند، مي‌خواهند، عمل به يك نظريه فلسفي نيست. مردم زمان پيامبر اكرم (ص) هم مثل مردم امروز بودند. مگر امروزه عموم مردم صريح قضاوت نمي‌كنند كه چه كاري ظالمانه است و عادلانه نيست. مردم با گوشت و پوست خود مي‌فهمند كه چه كاري عادلانه است و چه كاري ظالمانه. در عصر رسول خدا، مردم همين امور را مي‌فهميدند، منتهي متناسب با عصر خود، به اصطلاح «عدل زمانه» و «ظلم زمانه» را مي‌فهميدند.
.
.
لبته در اين‌جا يك پرسش مهم وجود دارد و آن، اين است كه چه عواملي دست به دست هم مي‌دهند تا درك و احساس خاصي از عدالت و مصاديق آن در وجدان و آگاهي اخلاقی مردم وارد شود؟ شكي نيست كه فرهنگ‌سازان، فيلسوفان و عالمان سياست نقش مهمي در اين باره دارند. آنان هستند كه آگاهي مردم را بالا مي‌برند تا كلاه سرشان نرود. با اين حال اگرچه فرهنگ‌سازان عدالت، كسان ديگري هستند،‌ اما احساس‌كنندگان و تجربه‌كنندگان عدالت، عموم‌ مردم هستند. پاسداران عدالت، عموم‌ مردم‌اند. قرآن عدالت را تعريف نكرده، بلكه پيگيري همان عدالتي را توصيه كرده كه مردم آن را عدالت مي‌دانند. البته قرآن در پاره‌اي موارد در فرهنگ‌سازي عدالت شركت كرده و مصاديق ويژه‌اي براي عدالت نشان داده، اما معناي اين كار تأسيس معناي عام و جامعي براي عدالت نيست. اين كارها تصحيحاتي است در همان معنايي از عدالت كه عامه مردم آن را وجدان و احساس مي‌كنند. اگر چنين باشد كه من مي‌فهمم، مي‌توانم بگويم عدالت مورد نظر قرآن داراي هويتي اخلاقي است. توضيح و تبيين عدالت و سازمان‌هاي اجتماعي و سياسي عادلانه و قضاوت و داوري عادلانه در هر عصر بايد معطوف به داوري‌هاي اخلاقي عمومي باشد.

پس مي‌توانم بگويم در قرآن اولاً عدالت يك امر اخلاقي به شمار آمده و نه يك امر فلسفي؛ ثانياً در اين توصيه‌ها عمل به همان اموري طلب شده كه در وجدان و احساس عموم مردم عادلانه به نظر مي‌رسند؛ ثالثاً اين وجدان و احساس در هر عصر با تأثير عوامل بسيار متعدد و به طور كلي تحت تأثير تحولات فرهنگي و تاريخي و اجتماعي شكل مي‌گيرد و محتواي ثابت و ابدي ندارد. قرآن مخاطبان خود را در تعيين مصداق‌هاي عدالت در هر عصر آزاد گذاشته است. اگر غير از اين بود، قرآن كريم بايد تعريفي مشخص از عدالت ارائه مي‌داد.

* گزیده متن منقح سخنراني در حسينية ارشاد، شب عاشورا 1387 ؛ منبع: مجله آئین، آذر و دی ماه 1388

پانوشت‌ها

1. منظور از اديان خدامحور، اديان توحيدي است كه با محوريت خدا شكل گرفته‌اند، چون ادياني هم وجود دارند كه با محوريت خدا شكل نگرفته‌اند.

2. بشيريه، حسين: فلسفه عدالت، مروري بر نظريه‌هاي عدالت از عهد باستان تا به امروز، طرح تحقيقاتي دانشگاه تهران، بهمن 1379.

3. مائده، آيه 8.

4. نساء، آيه 58.

5. مائده، آيه 8.

6. همان.

7. بقره، آيه 213.


۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

معنای دعا در قرآن



محمد مجتهدشبستری
«و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون»
بقره/186
به مناسبت شب‌های قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، می‌خواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحث‌های سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح می‌شود، تا حدودی با استقبال مواجه می‌شود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا،‌ دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث می‌شود، با استقبال كمتری مواجه می‌شود. فكر می‌كنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح می‌شوند و با تجربه‌هایی مخرب همراه شده‌اند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آن‌ها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسان‌ها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح ‌كنند. این امر را می‌توان چنین تعبیر كرد ‌كه خدا را از آسمان به زمین ‌آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسان‌ها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح ‌كنند و توجه‌ها را به سوی آن جلب ‌كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش می‌شود كه مسأله خدا متبذل می‌شود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا می‌كند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام می‌گیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده می‌شود، رسانه‌های عمومی همه این رنگ را به خود می‌گیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود می‌گیرد. هر جا پا می‌گذاریم، می‌بینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز می‌كنیم، اول و آ‌خرش اسم خداست. اخبار را گوش می‌كنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون می‌خواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامه‌ای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی می‌كند و بعد برنامه‌اش را شروع می‌كند. سخنانی كه تنها افراد خاصی می‌توانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانه‌ها از زبان هر كس شنیده می‌شود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانه‌ها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و ‌راستگویی و محبت و شفقت توجه نمی‌کنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج می‌دهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل می‌شود و دلزدگی ایجاد می‌كند. هركسی می‌خواهد از خدایی كه تبلیغ می‌شود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا این‌كه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالی‌تر و مقدس‌تر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی می‌كند و كارهای فسادآمیز می‌كند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه می‌كند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچ‌گاه انسان‌ها نتوانسته‌اند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچ‌گاه آنچه درباره خدا گفته‌اند و می‌گوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچ‌گاه آنچه عمل می‌كنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفته‌ها و اعمالی را كه به خدا مربوط می‌كنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آن‌ها بری و منزه است و باید از آن‌ها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب ‌الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظه‌ای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت می‌دهند، كدام سخن می‌تواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام می‌دهند، كدام عمل می‌تواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا می‌شود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسی‌اند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت می‌كنم.
{ آگوستینوس مدام به این مسئله بغرنج می­اندیشید که آیا انsان می­تواند با بکار بستن نیرو و ارده خود مستقل از اراده و خداوند نجات یابد یا خیر ... او بر این باور بود که دوزخیان و طردشدگان کسانی هستند که خداوند به نفع آن مداخله نمی­کند. {لابد کسانی که مداخله­ای از سوی خداوند را برنمیتافتند و چشمی به آن نداشتند و میلی به مداخله خداوند در امورشان ندارند یا نسبت به آن اکراه دارند.... نمی داانم..} }
ابتدا آیه‌ای را كه خواندم معنا می‌كنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، می‌پردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آن‌ها را با یكدیگر تحلیل می‌كنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من،‌ من به آن‌ها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب می‌دهم. (حال كه این طور است) پس آن‌ها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهوم‌هایی در این‌ آیه وجود دارند: سؤال (مفهوم اول)، بندگان (‌مفهوم دوم)، ‌نزدیكی خدا به انسان (مفهوم سوم)، جواب خواستن از خدا (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً ‌می‌خوانم و به مفاهیم موجود در آن‌ها هم اشاره می‌كنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً‌ و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسان‌ها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی { آیا انسان تنها بواسطه فیض الهی است که می­تواند راهی به رهایی بجوید ؟! } می‌كنند (دعا نمی‌كنند) دوست نمی‌دارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه می‌گوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص می‌گردانید) (اعراف/ 29). این‌جا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو می‌شویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف‌ السوء» (چه كسی پاسخ می‌دهد به انسان درمانده وقتی او خدا را می‌خواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف می‌كند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشف‌سوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به {1.} دعاكننده و تعدادی مربوط به {2.}خداست. از آنچه به انسان مربوط می‌شود، یكی مفهوم سؤال {یک} است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شده‌اند، اما در آیه‌هایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» می‌طلبد. {فرق این دوتا چیه؟!} خلاصه این سؤال آن است كه انسان می‌گوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده غوث {دو} است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. {بسیاری هم مشکلشان با مقوله­ای مانند خدا همین است. نمی­خواهند خدا از سر ناچاری و بیچارگی و حقارت بخوانند. {اصلاً این صورتبندی چقدر معنا دار است؟! این افراد خدا را و نظام خدادار را چگونه تجربه می­کنند؟ چگونه می­شناسد؟!.. {یا شاید پرسش کلیدی همان است که اگوستینوس می گفت}}} این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را می‌خواند، با تضرع بخواند نه با بی‌تفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه {سه} است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص {چهار} است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار {پنج؟!} است. اضطرار یعنی درماندگی و ‌بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چاره‌ای نمی‌بیند و مطلقاً‌ درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی {} خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبل‌الورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیك‌تر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان می‌خواند و خدا وجود انسان را رشد {} می‌دهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمی‌كند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب می‌دهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب می‌كنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدی‌ها و بیچارگی‌ها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار می‌شود و چه هنگام با خود خلوت می‌كند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمی‌آید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاری‌ها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیت‌هایی برای او پیش می‌آورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمی‌خواند. این‌كه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا می‌كند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر می‌كند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمی‌شود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمی‌شود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمی‌شود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی می‌داند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه،‌ و تضرع در زندگی، وضعیت‌هایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی می‌كنند، به شرط آن‌كه آدمی به آن‌ها توجه كند و از آن‌ها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسان‌ها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار می‌دهند كه تصمیم‌گیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسان‌ها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر می‌كنیم و از مشغله‌هایمان فارغ می‌شویم، گذران بودن خود را تجربه می‌كنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم *؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمی‌‌دانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت می‌پذیرد، مثل رودخانه‌ای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیون‌ها متر مكعب آب از رودخانه‌ای عبور كرده باشد، اما این آب‌ها از بستر ثابت رودخانه عبور كرده‌اند. ما انسان‌ها تجربه می‌كنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه می‌روند و یا می‌آیند، اما مثل این‌كه بستری وجود دارد كه همه در آن می‌روند و یا می‌آیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن می‌روند و می‌آیند. كودكی، جوانی، ‌نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام می‌شود. نمی‌توان گفت هیچ چیز نمی‌ماند و عدم مطلق محقق می‌شود. ما این را تجربه می‌كنیم كه تمام این شدن‌ها در بستری انجام می‌گیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی می‌شود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی می‌ماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر می‌كند من می‌روم، ولی كره زمین می‌ماند و بعد فكر می‌كند زمین هم روزی می‌رود و بعد فكر می‌كند كه منظومه‌اش هم می‌رود. انسان دائماً‌ مرزهای موجود را می‌شكند و جلو می‌رود و گذران بودن را به همه چیز سرایت می‌دهد، ولی در نهایت نمی‌تواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد {الان باید ایستاد بحث کرد که اینکه ما تصویر روشنی (!) از عدم مطلق نداریم دلیل نمیشود که عدم مطلق وجود (!!) نداشته باشد (!؟؟!!) } و این آن‌ چیزی است كه در تجربه او باقی می‌ماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه می‌شود. چرا عده‌ای از انسان‌ها هیچ وقت نمی‌خواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آن‌ها را اذیت می‌كند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال می‌گوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آن‌جا ناشی می‌شود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را می‌چشد. این جاودانگی‌ای است كه گرچه از آن حظی می‌برد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش می‌رود و او را تنها و درمانده بر جای می‌گذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد می‌كند. بیچارگی مطلق و بین­دینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه می‌گیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاه‌هایی برای خودمان درست كرده‌ایم، چنین فكری می‌كنیم، وقتی از این پناهگاه‌ها بیرون بیاییم، معلوم می‌شود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روان‌شناسان و انسان‌شناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا می‌كنند، سه راه در پیش دارند: {یک} نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایان‌پذیری را نفی می‌كنند و یك عده جاودانگی را نفی می‌كنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی می‌كنند، به {دو} جاودانه‌های دروغین پناه می‌برند. مثلاً یكی مال را جاودانه می‌سازد و به آن پناه می‌برد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را می‌پوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت،‌ دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونه‌ای در زیر این خیمه‌ها سكنی می‌گزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی می‌كند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایان‌پذیری و گذران بودن خود را نفی می‌كنند. {سه} اما عده‌ای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آورده‌اند، ولی در دست آن‌ها باقی نمانده آن را، نفی می‌كنند. آنها می‌گویند اصلاً جاودانه‌‌ای در كار نیست و ما درباره آن فریب خورده‌ایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه می‌خورند و نهایتاً در خود فرو می‌روند و مثل آب راكد می‌شوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان می‌روند. شما حتماً با كسانی برخورد داشته‌اید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی می‌كنند. این‌ها بدبین‌هایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كرده‌اند و خود را از انس با آن محروم ساخته‌‌اند. دسته سوم كسانی‌اند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را می‌پذیرند و اصلاً خود را همین سان می‌یابند و با خود كنار می‌آیند و آرام می‌گیرند، به شرط آن‌كه طوفان یك حادثه آن‌ها را متلاطم نسازد و توازن آن‌ها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح می‌كنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود می‌كند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودی‌اش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصال‌های بادوام‌تری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمی‌تواند آن را نگاه‌ دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل می‌كنند در كار نیستند و آدم به خوبی می‌‌تواند تنهایی‌اش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیده‌اند {حالا اگر یک جایی بود یک خانواده ای مثلا که تعداد اعضایش زیاد بود و همه مصر بودند که در ثلث انتهایی شب خدا را در تنهایی خویش و بدور از بقیه بخوانند تکلیفشان چیست؟! آیا اینها (در صورتی کاملا افراطی) به نزدیکانشان با دید کسانی که مدام مخل فردانیتشان هستند نگاه نمی­کنند و در طول زمان عداوتی مخفی را ریشه نمی­دوانند؟! در نتیجه باید حد و حدود را همیشه نگه داشت و همه چیز را قدر و اندازه دانست. نه افراط در تعداد اعضای خانواده  در تفریط در تعاد دستشویی که صفهای طویل شبانه را در پی دارد !!}، می‌تواند درك كند كه تنهاست،‌ خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز می‌‌شود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكل‌گیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، این‌جاست كه سؤال از خدا شروع می‌شود، انسان در این وضعیت یك منجی می‌خواهد، كسی را می‌خواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب می‌نامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع می‌شود. {چگونه موجودی بیرون از من {آیا خدا بیرون من است؟!{آن­هم منی که در دنیای مدرن بسیار فربه­تر و سرکش­تراز منِ گذشتگانش است. هست؟!}} می­تواند مرا از این همه گرفت­وگیر و اسارت که قسمت اعظم آن درونی است یا لااقل نمودی درونی دارد آزاد کند؟! خداوند چگونه می­تواند منجی اسارت­های سهمگین درون آدمی باشد مخصوصا آن هنگام که خدایی که به این و آن {به زور} عرضه می­کنیم قسمتی از همان اسارت­هاست، اگر نگوییم مقوم آن است. به قول گوینده خدا را باید به آسمان برد. تا آدم ها لااقل به هنگام گرفت­وگیرشان و حتی اضطرار و نفس­تنگی­شان رغبت کنند به دامن وی بگریزند و در او پناه جویند. یا مثل یک دوست ملاذ و ملجأی برای فحش دادن داشته باشند!  نه آن که مجبور باشند علاوه بر گیر و دارهای همیشگی ماندن و بودن، از سیمای عذاب­آور خدایی که برایشان ترسیم شده بگریزند و سعی کنند در چیزهایی غیر از او خود را آرام سازند. امروز بی­رویه، دم­دستی، بی­سلیقه، بیهوده، سودجویانه و بی­دلیل از موجودی به نام خدا {توسط عده­ای که بعید است چیزی یا حتی چیزکی ازو را دریافته باشند}، از او در ذهن عده­ای موجودی ساخته­اند که هرگز نمی­توان از او گریخت و دست آخر باید او را یا به ناچار پذیرفت یا نفی کرد. در حالی که می­توان او را وجودی دانست که بشود در وی گریخت.} جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن می‌فهمیم، این گونه شروع می‌شود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا می‌كند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن می‌‌دهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی ‌می‌كند و عضوی از جهان می‌‌شود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كرده‌اند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه می‌كند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطره‌ای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیق‌تر و طولانی‌تر شود، جهان فراخ‌تر و با عظمت‌تر و مواج‌تر و رازآمیزتر تجربه می‌شود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. این‌گونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهم‌السلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه می‌خواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمی‌كنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بسته‌اند كه حتی آخر شب هم كه بلند می‌شوی و می‌خواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمی‌شوند. یعنی این نمی‌شود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه می‌شوم كه افرادی علاقه‌شان به عبادت و نیایش سلب شده است و می‌گویند حال آن را پیدا نمی‌كنیم. به آن‌ها همیشه عرض می‌كنم آدم نمی‌تواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كرده‌اند. آن‌ها نگفته‌اند كه آدم می‌تواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و این‌ها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز می‌دارد) (عنكبوت/ 45). ‌حرف درستی گفته شده، به شرط این‌كه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
می‌گویند ما نماز می‌خوانیم و روزه می‌گیریم و با این‌كه می‌گویند این‌ها معنویت ایجاد می‌كند، ما هیچ معنویتی نمی‌بینیم و هیچ اثری در ما برجا نمی‌‌ماند. بنابراین ما می‌رویم سراغ تكنیك‌هایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد می‌كند، مثلاً مدیتیشن می‌كنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمی‌دهند. من كه این مطلب را عرض می‌كنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمی‌خواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ‌ستایش، نماز و ...) دعوت كرده‌اند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آن‌گاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام،‌ خوب، بد، ادای امانت،‌ وفای به عهد،‌ اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسان‌ها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز می‌شود و خدا آن را اجابت می‌كند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كرده‌اند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق می‌شود. قلب نماز، خشوع و خضوع است،‌ وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمی‌كند و به نماز می‌ایستد، چه انتظاری می‌تواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند،‌ نماز واقعی بخواند،‌ روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه،‌ همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب می‌شود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در می‌آید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسان‌های دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد