از جمله ناسزاهای جدید میتوان به Ageist اشاره کرد (بر وزن Racist یا Sexist یا ناسزاهای دیگری از همین دست). Agist کسی است که بخاطر شرایط سنّیِ
افراد نسبت به ایشان تبعیض قائل میشود. Agism غالباً زمانی اتفاق میافتد که شخصی بخاطر سنش
نادیده گرفته میشود. مثلا اینکه فکر کنیم کسی صرفاً بخاطر اینکه زیادی پیر یا
جوان است و توان درک مفاهیم پیچیدۀ ما را ندارد، و درنتیجه نباید ببیند، بشنود،
حضور داشته باشد یا مشارکت کند.
بیماریهای جدید یکی دوتا نیستند. مهمترین نمونهاش دیابت نوع دوم که ظاهراً بیش از هر چیزی زاییدۀ دوران جدید است. تحرک کم و انباشت قند و کربوهیدرات زیاد و ... . از این زاویه شاید بتوان Agesim را هم پدیدهای نورسیده نامید، به این معنا که احتمال بروزش به
طرز چشمگیری نسبت به گذشته بیشتر است:
انباشت درهمپیچیدهای از برساختهها و سیاهههای درهمتنیــده
و دشواری مایوسکنندهی انتقال!
بیانتقال
چه فایده؟
* * *
این
اجرا مربوط به سال 1985 در بیرمنگام است، زمانی که راحتفتحعلیخان نوجوانی ده
یازده سال بیشتر نیست و در کنار پدرش فرّخ و عمویش نصرت - در میان قوالانی که
اکنون دیگر ده دوازده سال است شهرتشان جهانی شده آواز میخواند.
اجرای زنده موسیقی در سنتهای شرقی بیشتر از جنس آزمونوخطاهای بیپروا و تجربه
(Experiment) است تا نمایش سنجیدگی و هندسه. آنچه اجرای
همخوانان پاکستانی را برجسته میکند این است که این سطح از بداههپردازی (اجرای
تجربی) نه به صورت فردی، که به صورت گروهی انجام میشود - آن هم به صورت ریتمیک با
دور نسبتاً تند، بدون اینکه فرصت زیادی برای نفس کشیدن باقی بماند.
در این گونه، معنا در کلیت اجرا جلوهگر میشود نه در تکتک
اجزا، به همین دلیل انرژی اجرا بیش از آن که صرف تحریرهای ژوست و هماهنگی
میلیمتری اجزا شود صرف پشتیبانی و ارتباط میشود. نتیجه اینکه شنونده از شنیدن
صدای نارسِ راحت در میان جوشوخروش اصوات پرحجم و مهیب بزرگسال نه تنها زده نمیشود
که لذتی فراتر از شنیدن اصوات و آواها میبرد - انگار ضیافت با شکوه قدکشیدن
موجودی زنده را از نزدیک تماشا کند.
۲۵فروردین
۱۳۹۷
۲۷رجب
۱۴۳۹
UK, Birmingham Digbeth Civic Hall on 17th July 1985
نصرتفتحعلیخان (1948-1997)، قوال سرشناس پاکستان، اجراهای
بیشماری دارد. اما این یکی در میان تمام اجراهایش متمایز است. عمدۀ اجراهای نصرت
همراه با برادرش فرخ، برادرزادهاش راحت و دیگر اعضای گروه و گاهی هم با همراهی قوالان
دیگر است. در این قطعه یک صدای جدید وجود دارد. شخصی به نام سلطانخان (1940-2011)
از راجستان هند، که با سارنگی و آوازش قوالان پاکستانی را همراهی میکند. با این
حال وجه تمایز اصلی این قطعه هیچ کدام از این موارد نیست. آنچه قطعۀ فوق را از اجراهای
بیشمار نصرت متمایز میکند آن است که نصرت در این اجرا مرده است.
داستان از این قرار است که این دو موسیقیدانِ هندی و
پاکستانی همیشه دوست داشتند کار مشترکی با یکدیگر انجام دهند اما اجل به نصرت مهلت
نمیدهد. اما سلطان دست بر نمیدارد. سارنگی را در دست میگیرد و با صدای نصرت و دستۀ
همخوانان میخواند و مینوازد.
فهم عمیق سلطانخان از قوالی و عشقش به نصرت، زمانی که در
خلسهی ملودی وارد میشود و با اصوات (بخوانید ارواح) به گفتگو مینشیند دیوانهوار،
ستودنی و البته غیرقابل باور است. اگر بعد از شنیدن قطعه بفهمی در زمان اجرا تنها یکی
از صداها زنده است و دیگری زیر خاک خوابیده، باورش واقعاً سخت است.
* * *
سلطانخان ماحصل همکاریاش با نصرت را در آلبومی به نام Pukaar - The Echo (احتمالاً به معنای طنین صدا) در سال 2001 منتشر میکند و بدین ترتیب نصرت جزو معدود آوازهخوانانی
میشود که بعد از مرگش آلبومی جدید روانه بازار میکند.
از صــــدای سخن عـشــق
ندیدم خوشــتر
یــادگـاری که در ایـن گنـــبد دوار بمـــاند
شعر در پی انتقالِ معنا است و موسیقی وقتی به کلام بر آید رسالتش روایت همان معناست. حال تصوّر کنید شعری را به خوانندهای بدهید و از او بخواهید معنا را – چنان که افتد و دانی – روایت و منتقل کند بیآنکه از کلمات استفاده کند - آنچنان که وقتی بگوش شاعری رسید بسراید.
در
دوره آموزشی خدمت سربازی چندبار شد که برای یک هفته تمام موسیقی گوش ندادم. حتی یک
نت!
آخر
هفته وقتی به خانه میآمدم از مهمترین کارهایی که میکردم این بود که به صورت کاملاً
دستچین و گزیده موسیقی گوش کنم. اولین قطعات اما – وقتی آخر هفته رهایمان میکردند – لطف دیگری داشت، درست مثل انتشار نخستین جرعههای طعام در
جان روزهدار.
انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا
در هزارتوی روایت
وقتی گوش به موسیقی می دهم، گاهی حواسم پرتِ چیزی می شود که می توانم آن را با "به بیان در آمدن" یا "روایتگری" نام گذاری کنم. فکر کنم معمولاً ازین دریچه با هر اثری ارتباط برقرار می کنم. چرایش را سعی می کنم در خلال این خطوط پیدا کنم. این کنجکاوی گاهی اتفاق می افتد گاهی نمی افتد. روایتگری قوایش را تا حدودی هم از افعال گذشته می گیرد و تماماً در خلأ سیر نکند. بیانی که می گویم به هیج وجه منحصر در موسیقی باکلام نیست... (قوای (مکنده ی) ترغیب)
موقع شنیدن از خودم می پرسم آیا آنچه می شنوم چیزی را روایت می کند؟ آیا چیدمانی که از نت ها می شونم را باور می کنم؟ آیا "من" می توانم خودم را پشت این صداها روایت می کنم؟ آیا اصلاً روایتی دارم (در مقام شنونده یا سازنده) که بخواهم سوار آنها کنم؟! - روایتی که لابد به آنچه می شنوم هم کمابیش بخورد.. - یا روایت های دیگر را بالاجبار باید با شنیده همراه کنم - بی آنکه "من"ی در آنها حضور پیدا کرده باشد -؟! نمی شود که وقت صرف کنیم، گوش بدهیم ولی حال نکنیم! کلی پول خرج کرده ایم! - حالا انگار نه انگار طرف چیزهایی که شنیده را دارد بی کم و کاست به ما تحویل می دهد... - ...
روایت داریم که چیزی به عنوان روایتِ صرف وجود ندارد و کسی که حتی خودش هنوزنقشش را باور نکرده، کسی نمی تواند باور کند؛ کسی که حتی پیش خودش هم تمام قد نیست.. کسی که هنوز اعتماد به نفس لازم برای روایتگری را ندارد...
- از کجا معلوم ادا در نیاورد؟! از کجا معلوم تقلب نکند؟!
- الکی که نیست، شنونده ها روایت دارند! نمی توانند تن به هر ادا و اصولی که بسپارند...
اتفاق تلخ همینجا می افتد، مهم نیست شنونده ها چقدر روایت دارند وقتی قدرت بیان ندارند (وقتی روایت ندارند). وقتی شنونده ها بی روایت شوند گوش به راویان بی قصه می دهند... وقتی خودشان قصه داشته باشند آنها سوار هرچیزی نمی کنند. اول می سنجند و تا اعتماد نکنند قصه را سوار بر اثر نمی کنند.
بیان ام هنوز دقیق نیست. آدم را در دام کلام می اندازد. روایت منحضر در بیان نیست. بیان هم منحصر در کلمات نیست. اتفاقاً آواز معمولاً قسمت مهمی از بیانش را وقتی از کلام خارج می شود ادا می کند، وقتی ساز می شود؛ و همینطور ساز وقتی آواز می شود، مثل عبادی یا شهناز که به قول شجریان + آوازی ساز می زنند. بیان بدون استفاده از امکاناتِ در دسترس مجال بروز پیدا نمی کند.امکانات خام هستند و احتیاج به استخراج، پالایش و پردازش دارند. مثلاً امکانات حنجره ای که پرورش یافته یا امکاناتی که در یک سنت آوازی جمع شده باشد...
لینک زیر از نظر من واجد بیانی که می گویم هست، بیانگر است، از امکانات عدیده ای در راستای روایتش بهره خلاقانه بهره برداری می کند، در حد یک سر و صدای ذهنی باقی نمی ماند، از پس روایت خویش بر می آید و آن را به سر انجام می رساند. تمام قد است.
تار خوبی هم دارد!
حجاز (ابوعطا)
البته این مکتب آوازی گویا به علت امکانات بالایی که نیاز داشته، همین یک رهرو (پیشرو؟!) - یا حد اکثر دو - را بیشتر نداشته است - نمی دانم البته این حرف چقدر درست است خواندن در این مکتب یا آن مکتب احتیاج به استعداد شگفت و صدای بی نظیر دارد وقتی کسی در کهنسالی ( باورش سخت است البته ولی گفته اند صدسالگی) هنوز از پس آنها بر می آید. اتفاق تلخی ست به هر حال وقتی در پی انقراض، صیقل خوردن و سلبِ امکانی که در نتیجه اش صورت می گیرد کارها پاپیولار و شبیه هم می شوند و از تنوعشان کاسته می شود که معنا در تنوع است. اما خوشبختانه روایت اینجا متوقف نمی شود. طبیعت انتخاب های گوناگون دارد. از امکانات قبلی گرفته تا گام های جدید.. روایت پدیده ای منحصر به فرد یا حتی به جمع نیست. گیاهی ست که از دل سنگ راه می یابد. شانس حدوث همیشه وجود دارد. می توان خلاقیت به خرج داد و مثلا در گوشه ای فقط و فقط یک نت را متفاوت خواند.
به گردشی که اقبال روی مبتلا می کند دقت کنید:
قرایی (افشاری)
اگر اشتباه نکنم باید گوشه قرایی از آواز افشاری باشد. ممکن است البته بگوییم این گوشه را مثلا در مکتب تبریز اصولاً این طوری می خوانند و تفاوت، منشأش اینجا خواننده نیست. برای منی که معمولا آن را طور دیگری شنیده بودم و گوشم به روایت شجریانی از این گوشه عادت داشته است، انتظار همان گردش سابق ملودی را روی مبتلا وجود داشت. اما آنچه اینجا شنیدم کاملا متفاوت و آشنایی زدایانه است. اگر این تفاوت را بخواهیم تماماً پای یک مکتب آوازی متفاوت بنویسیم باز چیزی از آن به چشم من که به اصلطلاح بیرون از آنم کم نمی شود. کدام بیرون واقعاً؟! کدام درون؟! مکاتب و روایات در قامت افراد کوچک و بزرگ می شوند. هر پدیده ای تاریخ دارد. آواز افشاری خودش منسوب به ایل افشاری است و بسیاری نغماتش بعدن توسط این و آن اضافه و گردآوری شده .
(1. حفظ امکان (سنت) مثل مراقبت از بیمار است برای آنکه زخم بستر نگیرد که اگر چه خوب است اما افضل آن است که سنت را بتوان به کاری بست و از آن استفاده کرد. فرقش مثل این است که نگذاریم بمیرد و یا در او روحی بدمیم تا زندگی کند. بنویسم بعدن)
(2. فاصله ایمنی، بنویسم بعدن)
* * *
اینجا کلهر قصۀ شهرخاموش را تعریف می کند. می گوید آن را بعد از از بمباران حلبچه و غفلت بین المللی از آن حادثه نوشته و در سولویی که در قلب قطعه برای کمانجه گذاشته از فاصله ای استفاده می کند که در موسیقی آناتولی و بطور ویژه میان کردها متداول است، تا قطعه را کردی تر کند:
شهر خاموش
منظور مسلماً این نیست که باید روایتی به این بزرگی - روایتی در ابعاد یک فاجعه - پشت سر قطعه باشد. اما یک چیزی - هرچند خیلی شخصی - باید باشد. تکرار مکررات بد است. این هیچی نبودن در درازمدت سم مهلکی می شود که نه می کشد و نه اجازۀ حیات می دهد...
توضیحاتِ کلهر در ابتدای ویدئو در مورد بداهه نوازی هم به نظرم جالب است.
این قطعه "Ascending Bird" هم توضیحات مختصر و مفیدی در سایت جاده ابریشم در مورد شکل گیری اش دارد (تنظیمش هم خیلی خوب است!):
Santur player Siamak Aghaei and violinist Colin Jacobsen arranged a traditional folk melody that was inspired by mythology. "Ascending Bird" tells the popular legend of a bird attempting to fly to the sun. After two failed attempts, the bird finally makes contact with the sun, losing its physical body in fire, and in this way achieving a metaphorical spiritual transcendence. Silk Road Ensemble and the Silk Road Project, Uploaded on Feb 14, 2012
برای اینکه بگویم منظورم از روایتگری معنایی گسترده تر که است شاید در مقابلش فقط "هیچی" قرار می گیرد توجه خواننده را به تماشای ویدئوی زیر جلب می کنم. در این ویدئو اقبال فلسفۀ {!} گوشۀ زنگ شتر را پس از اجرا با ذکر مثال توضیح می دهد (بقیۀ گفتگو هم اگر حوصله داشتید بانمک است. آخرش هم آواز شگفتی در نهفت می خواند که اولین بار وقتی آن را شنیدم فکر کردم الان از بلندگوهای دستگاه ضبط صوت خون بیرون می زند .. ارتباط شعرش را البته درست درک نمی کنم.. شاید هم طنزی در شعرش هست که درک نمی کنم.. جالب است به هر حال... ):
رهاب، زنگ شتر، نهفت
جوهرۀ خلاقیت بین کودک و آدم بزرگ تفاوت چندانی ندارد. علیزاده در اواخر این فیلم چندبار به چنین چیزی اشاره می کند که با وجود استاد علیزاده بودن هنوز فرقی در خود الان و خود کودکی اش نمی بیند، هنوز همان احساسات و درونیات او را پیش می برند... آدم بزرگ اگر کاری کرده باشد امکانات بیشتری برای روایتگری و بیان خویش دارد. وگرنه هر دو یک حال را تجربه می کنند. فرق آدم بزرگ (اگر کار کرده باشد و درونیات را پی گرفته باشد..) در این است که تاب می آورد. کودک تاب نمی آورد. یعنی می آورد. شرحش مغز و زمان بیشتری می طلبد. هنرهمین تاب آوردن است.
مدتیست که غرق شدهام، در حنجرهٔ نصرت فتحعلی خان... انگار نه انگار این یک زبان دیگر است. وهم برم داشته اردو بلدم!
فکرش را نمیکردم بشود تا این حد از موسیقی لذت برد!
قبلتر هم درخت در سایه دیگران و حتی همین نصرت بسیار قد کشیده بود و شاخ و برگ بسیار داشت. اما این دفعه چیزی می فهمم - وقتی نتها را با دستهایش به آواز در میآورد - که قبلا نمی دانستم. نصرت نتها را، هرچقدر هم احمقانه و خندهدار، نمیخواند، با دقت و جدیتتوضیح میدهد.
خیال خام است که فکر کنم می توان این دریافت را توضیح دهم. هنر را جز با زبان خو(د)ش نمیتوان به سخن آورد.
در قطعه ی بالا خواننده (نور محمد دُرپور) سوالی را می پرسد. باز می پرسد. آنقدر تکرار می کند و تکرار می کند که حس می کنی واقعاً جوابی از تو طلب می کند.
شنونده از ابتدا تا انتهای قطعه با استفهاماتی بی وقفه (و بزعم من جسورانه) روبرو می شود و مسیری را طی می کند - یکمرتبه - از "شنونده" تا "مخاطب" !
الآن که دارم این رو مینویسم تقریبا یک ساله که مفتون این فایل شدم. (اولین
بار اینجا پیداش کردم). علی رغم طولانی بودن با حوصله بهش گوش میدم. چیز خیلی عجیب و
غریبی نیست. برعکس، خیلی هم ساده است و تقریباً تا
انتها هم دست از این سادگی بر نمی داره. (!)
این فایل، یک فایل صوتیه از ترتیل سوره اسراء توسط یه آقایی به نام الغامدی که به نظر من بسیار شنیدنیه و از همون
ابتدایی که بهش گوش دادم خیلی خوشم اومد! برام خیلی عجیب بود که این چرا اینجوری
شروع میکنه. مگه قراره بعد از بسم الله ... چه چیزی گفته شه؟! یه جوری می خونه که
انگار مقدمه چینی هاش رو قبلا انجام داده و الان رسیده به قلب قضیه و درست از همون
جا با نام و یاد خدا شروع کرده به خوندن! معلوم نیست این همه بکگراند رو همین اولِ
کار از کجا آورده (!)
معمولا
کسایی که دارن یه متنی/شعری/ ... رو میخونن وقتی میخوان خیلی سنگ تموم بگذارند،
سعی می کنند که آهنگ و لحن خوندنشون با اون با محتوای قضیه بخونه و اوج و فرودش رو
پیروِ اون تنظیم کنند. اگر دارن حرف از مرگ و نیستی می زنند صداشون رو کلفت کنند و
مرعوب کننده بخونن، و اگه دارن حرفهای خوب میزنند لحنشون رو مهربون کنند ... مثل
موسیقی متن که تو خیلی فیلمها به کمک عوامل سازنده میاد تا بتونن حسی که تو تصویر
قراره باشه ولی {متاسفانه} نیست رو منتقل {تزریق} کنند. یا مثل کلیپ هایی که
تلویزیون درست میکنه که توشون خواننده مثلا میگه "مردی و مردونگی خاک
شده" بعد یه مردی که از قضا کلی محاسن داره - یه مردی که به معنای واقعی کلمه
مَرده رو نشون میدن که تو کویر با لباس سفید داره یه مشت خاک میریزه رو زمین... .
برای دوری ازین ورطه، خیلی نمایشها و فیلمها نگاهشون به موسیقی کلاً فرق داره
(مثلا ممکنه طرف کلا از هیچ موسیقی متنی تو کار استفاده نکنه) و احتمالانسبت به نتیجه کارشون صبورترندو میگن بذاریم فیلم خودش یواش یواش پیش بره و اون چیزی که میخواد
رو خودش به مرور در دل مخاطب بسازه. نه این که فوری بیایم با موزیک تاثیر گذار
بیننده رو تحت تاثیر قرار بدیم، عقلش زایل بشه و بعد هم همینجور مسلسل وار با
احساساتش بازی کنیم...
یامثلا
ممکنه خیلی کنترپوانانه سعی کنند موزیکی که شنیده میشه به
اون اتفاقی که داره تو صحنه می افته ربطی نداشته باشه ... مثلا وقتی همه تو فیلم
دارن شادی میکنند ولی موسیقی متن غمگینه، آدم همش فکر میکنه که الان مگه قراره چی
بشه؟! انگارکه از یه چیزی خبر داره که آدمای تو فیلم
ازش بی خبرن. یعنی چی میخواد بشه ؟!
الغامدی هم اینجا آهنگِ خوندنش رو لغت به لغت انتخاب نمیکنه.
تلاش چندانی برای رسوندن جانمایه ی تکان دهنده ی تک تکِ کلمات به شنونده اش نمیکنه ("دل بده! دل بده! ...") و لحنش رو با اوج و فرود کلمات و
اتفاقات زیاد شل و سفت نمی کنه. بلکه لحن پر احساس و پرقدرتش را از همون اول آغاز
می کنه و تا پایان هم همون آهنگ را حفظ می کنه/ریتم را نگه می داره (!)
سوره اسراء اینطور که مفسرین گفتند علی رغم طولانی بودنش که
بیشتر مخصوص سوره های مدینه است، در مکه - سرزمین آغازین تمدن
مسلمانان نازل شده. اولِ سوره، بعد از بسم الله الرحمن الرحیم میگه پاک و
منزه است خدایی که شبانه بنده اش را از مسجد الحرام
به سوی مسجد الاقصی که {پیشتر} پیرامونش را
برکت دادیم {و متمدن ساختیم)، سیر داد تا آیات
خویش را به او نشان دهیم، که همانا او شنوای بیناست. (1) و بعد قصه بنی اسرائیل را
تعریف می کند:
و بنی اسرائيل را در, کتاب [شان] خبر داديم كه: «قطعاً
دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشىِ بسيار بزرگى برخواهيد خاست.» (٤)
پس آنگاه كه وعده نخستين آن دو فرا رسد، بندگانى از خود را كه سخت نيرومندند بر
شما مىگماريم، تا در خلال خانهها به جستجو درآيند، و اين وعده تحقّقيافتنى است.
(٥) پس [از چندى] دوباره شما را بر آنان چيره مىكنيم و شما را با اموال و
فرزندان يارى مىدهيم و تعداد نفرات شما را بيشتر مىگردانيم. (٦) اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كردهايد، و اگر بدى كنيد، به
خود [بد نمودهايد]. و چون تهديد آخر فرا رسد [بيايند] تا شما را اندوهگين
كنند و درمسجد چنانكه بار اول داخل شدند [به زور] درآيند و بر هر چه دست يافتند
[آن را] يكسره نابود كنند. (٧) چه بسیار که پروردگارتان می خواست شما را {غرقِ}
رحمت کند! {اما} اگر روی بگردانید، روی می گردانیم.
{چرا که} ما جهنم را زندانِ قدرناشناسان قرار دادیم (٨) قطعاً اين قرآن [
آيينىرا / راه و روشی را / ملتی را / طریقی را] راهنماست می کند كه خود قوام
یافته تراست و مؤمنانى را كه عمل صالح انجام میدهند، به پاداشی بزرگ بشارت مىدهد.
(٩) ...)
این سوره را با نام های سبحان(کلمه ابتدای سوره که اشاره دارد به
پاک و بری بودن خداوند از به آنچه به وی نسبت می دهند. برخی
از مفسرین سوره هایی را که با کلمه سبحان آغاز می شود سوره های سبحان می خوانند و
معتقدند در این سوره های احتمالا تمثیلی یا تصوری بوده که خداوند در همان ابتدا
گفته که پاک و منزه است از آن)
و بنی اسرائیل نیز می شناسند. چون قسمت قابل ملاحظه ای از آن آیات مربوط به
بنی اسرائیل و تاریخ پر فراز و نشیب آنهاست. البته بخاطر اشاره ای که در آیه اول
آن به سیرِ شبانه از مسجد الحرام به مسجد الاقصی بیشتر آن را با نام اسراءمی شناسند و گویا اختلافی همیشگی هم بین عده ای
از مفسرین بوده که این معراج روحانی بوده یا جسمانی بوده (!)
بعد طبق روال همیشه، کتاب مخاطب عوض
می کند. مَثل می زند و همه و همه را مخاطب قرار می دهد و از بسیاری چیزهای دیگر
حرف می زند. از صبر سخن می گوید. از این که انسان همچنان که خیر را طلب میکند
ندانسته شری را برای خویش فرا می خواند، و اینکه
انسان همواره شتاب می کند. (11)
وقتی قرئت این سوره را گوش می دهم پیش از هرچیزی مجذوب لحن و
آهنگ قاری می شوم. به این فکر می کنم که چرا اینقدرغریب و حتی شاید غمگین شروع
می کنه. یه جوری که انگار داره از قلب حادثه صحبت میکنه. ولی کم کم سوالم این شد
که اصلاً چرا خدا باید همان سال های ابتدایی ظهور آیین جدید - آنهم در مکه و در
روزهای آغازین اسلام این سخن ها را با پیامبر بگوید و او را از احوال و اخبار
وعاقبت بنی اسرائیل و آنچه بر آنها گذشت آگاه کند. مگر
پیغمبر از چه حقیقتی قرار بود باخبر شود؟ً خدا از چه چیزی خبر داشت که عبدِ
برگزیدهاش از آن خبر نداشت؟!