۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
مرزنشین
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
هم زاد با کلمات داغ دیده
" شاید تصور معنویت بعنوان یک مذهب خصوصی
همانقدر مشکل باشد که زبان خصوصی در فلسفه ویتگنشتاین " *

اوایل که بچه ها میگفتند بیا دعای برنامه مان را تو بخوان سر باز میزدم. میگفتم بابا من که این کاره نیستم. تا حالا جایی به چیزی نخوندم اون صورت. میگفتند به اون صورتت قسم بیا. کسی را نداریم. گفتم آخه من حرفه ای نیستم. هیچ کدوم از این جملاتی که مداحها وسط دعاهاشون میگن من اصلاً از بیخ بلد نیستم. مردم دوست دارن یه آدم سن وسال دار بیاد براشون دعا بخونه، نه یه بچه ی بیست ساله. من کلی سوتی هم ممکنه بدم! گفتند این حرفا چیه میزنی؟! کمرو که نیستی ماشالله! صداتم خوبه. حالا حرفه ای نیستی که نیستی. اصلاً مردم غیرحرفه ایها رو بیشتر دوست دارن. بهانه ی دیگه ای اگه نداری همین ماه رمضون بیا جوشن کبیر بخون.
ولی خب اینها بهانه نبود. اوایل سوتی کم نمیدادم. الان هم اگر حواسم جمع و جور نباشد سوتی هایم زیاد است. سعی میکردم به لحن و آهنگم خیلی دقت کنم و کمتر در آهنگهای معمول مداحی بخوانم. طوری بخوانم که یکنواخت نباشد و مستمعین را خسته نکنم. خیلی علاقه مند بودم دعا را در بیات ترک شروع کنم و یکجوری ببرمش در افشاری. خلاصه طوری باشد که خیلی تکراری نباشد. البته معمولا نمیشد! اغلب درسیکل بسته ای از نتها گیر میکردم و تغییر گام به ندرت صورت میگرفت. اما کم کم این دقتهای تکنیکی خاطر خودم را اندکی آزرد. احساس کردم قرار نیست من بنشینم بالای مجلس، مدام با صدایم بازی کنم و هی قشنگ و قشنگ تر بخوانم. پس قرار است چه کار کنم؟! اصلا آیا آن دعاهایی که میخوانم در آن لحظه زبان حال خودم است؟! اصلا دست جمعی نیایش کردن چقدر معنی میدهد؟! آیا هرکسی نباید خودش دعایی را بخواند که از عمق جان خودش بر میخیزد؟! ... و کلی مسئله ی پایه ایِ دیگر. بعداز هجوم این سوالها، مجبور شدم مثل بسیاری از هم نسلانم فارغ از آنکه سنت و فرهنگم چه بوده و چه نبوده، بنشینم و تک و تنها به این سوالها فکر کنم. این چون و چراها آنقدر زیاد بود که حتی گاهی اوقات وسط دعا خواندن هم گریبانم را میگرفت و حواسم را پرت میکرد. تنها کاری که در آن مواقع از دستم بر میآمد این بود که آب و تابِ بیش از حد ندهم و کاری نکنم که صدا از کنترلم خارج شود. سرم را بیندازم پایین و زمزمه کنان دعا را به پایان برم تا بعداً دوباره رشته ی مسائل و مصائبم را از سر بگیرم.
* * *
پنجشنبه شبی بود که بعد از خواندن دعای کمیل از حسینیه خارج شدم. لی لی کنان مشغول کفش پوشیدن بودن بودم که خانمی نزدیک شد و سلام کرد. ایستادم و سلامش را پاسخ دادم. چشم هایی تودار و سیمایی آرام و رنجدیده داشت. هم سن و سال مادرم شاید. گفت "دعا رو خیلی قشنگ میخونید. صدای آسمونی ای دارید." مات و مبهوت ماندم. علیرغم همه حاضرجوابی همیشگی ام هیچ چیز نتوانستم بگویم. بزحمت فقط کلمه ای به نشانه تشکر ادا کردم. خشکم زد. انگار او در صدایم چیزی شنیده بود که خودم از شنیدنش عاجز بودم. حس کردم بعد از مدتها توانسته ام کمی خودخواهی ام را فراموش کنم. کلمات خودشان راه را پیدا کرده بودند چرا که آنها دیریست پیامبرانِ معنی اند. احساس کردم من تنها امانتدار این کلماتم و قرار نیست خودم آنها را مدام از نو بازتولید کنم و از اعماق جان بخوانم. مگر بچه ای که به دنیا می آید کلماتش همگی از عمق جانش میتراوند؟! او هم کلمات را از مواجهه ی جامعه خویش می آموزد و بکار می بندد. اما اگر کسی آن مواجهه را نپسندید و بر آنها خط بطلان کشید نیز نباید آنها را یکسره از خود براند. کلمات از آنِ اوهستند، جزء لاینفک او، ریشه دارتر از آن چه می اندیشد! آنها تن به میل هرنوع مواجهه ای نمیدهند و حتی درمقابل بسیاری خواندنها و خوانشهای همه گیر و غالبِ زمانه شان می ایستند و تا پرچم دار روشنی و نور باشند.
فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
پس آدم کلماتی از پروردگارش فرا گرفت و بر او بازگشت که همانا او توبهپذیرِ مهربان است.
بقرة 37
* احمدصدری، معنویت و پاکدینی روشنفکرانه؛ بدیلهائی برای دین !؟، قسمت دوم
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
انسان، خدا و دین - Seyed Moussa Sadr

خطبهی امام موسی صدر در کلیسای کبوشیین بیروت
19 فوریه 1975
خدايا! تو را سپاس مي گوييم; پروردگارا! خداى ابراهيم و اسماعيل، خداى موسى و عيسي، خداى مستضعفان و همه آفرديدگان!
سپاس خدايى راست كه ترسيدگان را امان دهد، شايستگان را نجات دهد، مستضعفان را برترى دهد، مستكبران را فرونشاند، شاهانى را نابود سازد، و ديگرانى را بر جايگاه آنان نشاند.
و سپاس خدايى را كه در هم كوبنده جباران ، نابود كننده ستمگران، دريابنده گريزندگان انتقام گيرنده از سركشان و فرياد رس داد خواهان است.
خدايا تو را شكر گزاريم كه ما را به عنايتت موفق داشتي، و به هدايتت گرد آوردي، و با مهربانيت دلهاى ما را يكى كردي.
ما هم اينك در پيشگاه تو، و در خانه اى از خانه هاى تو، و در ايام روزه به خاطر تو گرد آمده ايم.
دلهاى ما به سوى تو پر مي كشد، و خردهاى ما نور و هدايت را از تو مي گيرد. تو ما را فراخوانده اى تا در كنار يكديگر در خدمت به خلق گام برداريم، و بر كلمه سواء {سخن و باور مشترك} به خاطر خوشبختى بندگانت اتفاق كنيم. به سوى در گاهت روى آورده ايم و در محراب تو نماز گزارده ايم.
براى انسانى گرد آمديم كه اديان به خاطر او آمدند; اديانى كه يكى بوده اند، و هر كدام به ديگرى بشارت مي داده است، و يكديگر را مورد تصريق قرار داده اند. خداوند به واسطه اين اديان
مردم را از تاريكيها به سوى نور بيرون كشيده، و آنان را از اختلافات ويرانگر نجات داد، و آنان را پيمودن راه صلح و مسالمت آموخت.
اديان يكى بودند زيرا در خدمت هدفى واحد بودند: دعوت به سوى خداو خدمت انسان! و اين دو، نمونه هاى حقيقتى يگانه هستند.
و آنگاه كه اديان در پى خدمت به خويشتن بر آمدند، ميانشان اختلاف بروز كرد. توجه هر دينى به خود آنقدر زياد شد كه، تقريبا به فراموشى هدف اصلى انجاميد. اختلافات شدت گرفت، و درد و رنجهاى انسان فزونى يافت.
اديان يكى بودند، و هدفى مشترك را پى مي گرفتند: جنگيدن در برابر خدايان زمينى و طاغوتها، و يارى مستضعفان و رنجديدگان; و اين دو نيز نمودهاى حقيقتى يگانه هستند. و چون اديان پيروز شدند و همراه با آنها مستضعفان نيز پيروز شدند، طاغوتها چهره عوض كردند، و براى دستيابى به غنائم از اديان پيشى گرفتند و در پى حكم راندن بر اديان به نام اديان نيز دچار مصيبت و اختلاف شدند، و هيچ اختلاف و نزاعى نيست مگر در راستاى منافع سود جويان!
اديان يكى بودند، زيرا نقطه اغاز همه آنها، يعنى خدا، يكيست; و هدف آنها، يعنى انسان، يكيست! و چون هدف را فراموش كرديم و از خدمت انسان دور شديم، خدا نيز ما را فراموش كرد و از ما دور شد، و ما به راهها و پاره هاى مختلفى بدل گشتيم، و در پى خدمت به منافع خاص خود بر آمديم. و معبودهاى ديگر، جز خدا، را بر گزيديم، و انسان را به نابودى كشانديم.
و اينك به راه درست و انسان رنجيديده باز گرديم، تا از عذاب الهى نجات يابيم. براى خدمت به انسان مستضعف و رو به نابودى گردهم آييم، تا در همه چيز و در مورد خدا يكى شويم، و تا اديان همچنان يكى باشند. قرآن كريم مي فرمايد:
«براى هر كدام از شما راه و شيوه أى قرار داديم، و اگر خدا مي خواست، شما را امتى يگانه قرار مي داد {ولى چنين نكرد} ، تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد; پس به سوى خوبيها بشتابيد، بازگشت همه شما به سوى خداست».
در اين لحظه، در كليسا، در ايام روزه، در مراسم وعظ دينى و بنا به دعوت مسئولان متعهد، حاضر شده ام. اينك خود را در كنار شما مي يابم: هم اندرز گو و هم اندرزپذير; با زبان خود سخن مي گويم و با قلب خود مي شنوم; تاريخ گواه ماست، بدان گوش فرا مي دهيم;تاريخ نيز شنواى ماست، تاريخ گواه لبنان است. شهر ديدار. شهر انسان، وطن رنج ديدگان و پناهگاه ترسيدگان. در اين شرايط، و در اين الق بلند، مي توانيم شنواى پيامهاى اصيل آسمان باشيم; زيرا ما به سر چشمه ها نزديك شده ايم.
اين حضرت مسيح است كه فرياد مي زند: «هرگز! هرگز محبت خدا با دوست داشتن انسان جمع نميشود»! و صداى او در جانها مي پيچد و صدايى ديگر از پيامبر رحمت اوج مي گيرد كه: «هرگز به خدا و روز واپسين ايمان نياورده است، كسى كه سير به بستر خواب رود، اما همسايه اش گرسنه باشد».
و هر دو صدا در بستر زمان هم آوا بوده اند، تا آنكه پژواك آنها بر زبان پاپ بزرگ ظاهر ميشود كه به مناسبت روزه مي گويد: «مسيح و انسان فقير، شخصى واحد هستند». و باز مي گويد: «نظامهاى ستمگر منحط ترين نظامها از نظر ارزشهاى انسانى هستند، كه با سوء استفاده از جايگاه حكومت پايمال كردن حقوق كارگران و شكستن پيمانه پاى گرفته اند».
آيا اين نداى پاك، با آنچه پيرامون مقصود اصلي، يعنى خدا، در متون معتبر اسلامى آمده است، تفاوت دارد:
«من – يعنى خدا – نزد شكسته دلان هستم، آنگاه كه مريضى را عيادت فقيرى را ياري، و نيازمندى را حاجت روا مي كني، من نزد آنان هستم».
اما درباره وسيله نيل به آن مقصود، خدا هر كوششى براى به پاداشتن حق و يارى ستمديده را تلاشى در راه خودش. و چونان نماز در محراب عبادتش دانسته است. و او خود عهده دار يارى و نصرت است.
از خلال اين گواهيها به انسان بر گرديم، تا نيروهاى ويرانگر و متلاشى ساز انسان، اين عطيه الهى را بشناسيم; انسان! مخلوقى كه بر صورت و صفات خالقش آفريده شده است! خليفه خدا بر روى زمين! غايت هستي! آغاز و فرجام اجتماع! و حركت آفرين تاريخ! انسان برابر است با مجموع نيروها و تواناييهايش; با آنچه كه مورد تأكيد اديان و تجربه هاى عملى است: اينكه براى انسان جز تلاش او چيزى نمي ماند; و كارها جاودانه اند; و انسان به جز شعاعها و پر توافكنى هايش در زمينه ها وافقهاى گوناگون، با چيزى برابر نيست. از اين رو هر قدر تواناييهاى انسان را محترم بداريم، به همان اندازه او را تكريم و جاودانه كرده ايم. اگر ايمان با بعد آسمانى اش به انسان درك و همتى نامتناهى مي دهد، و انسان را همواره اميدوار نگه مي دارد، اسباب را در نظرش بى اعتبار مي سازد و او و ديگر انسانها، و او و ديگر موجودات را هماهنگ مي سازد، و او را هم از جلال و شكوهمندي، و هم از جمال و زيبندگى برخوردار مي سازد، همين ايمان با بعد ديگرش مي كوشد، از انسان صيانت كند، و تأكيد دارد كه ايمان بدون التزام به خدمت انسان، واقعيتى ندارد.
بايد همه نيروهاى انساني، و نيروى همه انسانها را حفظ و تقويت كرد. از اين روست كه اصل كمال طلبي، از اولين رسالتها تا پيام اخير پاپ، مورد تأكيد بوده است: «بايد پيشرفتى اصيل و كامل در كار باشد; يعنى همه انسانها با تمام تواناييهاى انسانى شان بپا خيزند». به همين جهت است كه مي بينيم، سرقت را اديان حرام دانسته اند، و امروز به صورت استثمار و احتكار در آمده است، و در پوشش پيشرفت صنعتى با تأمين نيازهاى ساختگى موجه شمرده است. امروزه نيارها برخاسته از ذات انسانها نيست، بلكه به واسطه تبليغات وابسته به ابزارها و قدرتهاى توليدي، واقعى وانمود شده اند.
و اينگونه مي بينيم، چگونه نيروهاى مختلفى كه مانع تواناييهاى انسان هستند، و آنها را نابود يا پراكنده مي سازند، تحولى عميق ياقته اند. با اين حال، اساس و بنياد اين نيروهاى ويرانگر ثابت باقى مانده اند، هر چند كه شكلها تغيير، و تحولات فزونى يافته است.
مثلا دين با دروغ و دورويى و نيز غرور و تكبر جنگيده است، و چون به صورت بنيادين به اين خصلتها مي نگريم، ميزان تأثير منفى آنها، بر تواناييهاى آماده تبادل ميان انسانها را مشاهده مي كنيم. پس تبادلها و تواناييها مشوه و معطل مي مانند. اما كبر و غرور توانايى انسان را بلوكه مي سازد. زيرا آدم مغرور حس مي كند كه به مرتبه خود كفايى رسيده است. پس از داد و ستد باز مي ايستد و از تكامل باز مي ماند و مردم نيز از اقتباس از او و كامل شدن به واسطه او دست مي كشند، و اين يعنى مرگ تواناييها و ظرفيتها!
مثلا آزادى حال و هواى متناسب با رشد نيروها و موهبتهاى انسانى است، آزادى رأى كه همواره در معرض تجاوز قرار دارد، و به بهانه هاى مختلف از انسانها سلب مي شود. آزادى اصل و اساس و سرچشمه همه تواناييهاست.
نزاعها و برخوردها هموراه به خاطر نيل به آزادى يا حفظ آن بوده است. نبود آزادي، فرد و جامعه را تابع محدوديتهاى اعمال شده توسط غاصبان آزادى مي سازد، و در نتيجه انسانها به محدوديت و نقص در تواناييها دچار مي شوند. آنگاه كه بنا به ايمانمان مي كوشيم مانع سر كشى اين نيروى ويرانگر شويم، در حقيقت از توانايى و كرامت انسان دفاع مي كنيم.
قالبهاى سلب آزادى در گذر زمان تغيير يافته است. گاهى به صورت استبداد، گاهى به صورت استعمار، گاه به صورت نظام مردم و نابالغ فكرى انگاشتن انان، گاه به صورت استعمار نو و گاه به صورت تحميل مواضع بر افراد با ملتها رخ نموده است. فشارهاى اقتصادي، فرهنگى و فكري، از مظاهر همين تضييقات است.
سياست محروم كردن برخى از مردم از فرصتها، نگاه داشتن مردم در جهل و بى سوادي، و محروم كردن مردم از بهداشت و فرصتهاى تحرك و توسعه، همه از شكلهاى مختلف سلب آزادى و در هم كوباندن توانمنديهاست.
همينطور است تمام نيازهاى انسانى اى كه به قيمت ناديده گرفتن نيازهاى ديگر انسان، تقويت مي شوند. شهرتها يكى از اين نيازهايى است كه رشدى ناموزون يافته اند. هر نيازى در انسان انگيزه ساز و حركت آفرين است. ولى اگر به قيمت مغفول ماندن ديگر نيازها رشد يابد، فاجعه آفرين خواهد بود.
و اين منشأ مسئوليت بزرگ مادر برابر قدرت، ثروت، شهوت، موقعيت و ديگر امكانات واقعى انسانهاست. اگر ايمانى كه ميان خدا و انسان ارتباط و حضورى مستمر پديد مي آورد، مبنا و اساس تمدن جديد نباشد، با تمدنى شكننده روبرو خواهيم شد. هنگامى كه تاريخ تمدن را مد نظر قرار مي دهيم، با رشد يكجانبه انسان در ابعادى خاص روبرو مي شويم. سياست، مديريت، بازار و آباداني، اگر بر پايگاه ايمان استوار نباشد، رشدى ناهماهنگ يافته و به استعمار، منازعات، بازاريابيهاى جديد و فرصت طلبانه، و حاكميت صلح مسلحانه و مقولاتى از اين قبيل منتهى مي شود، و زندگى انسان ميان جنگلهاى سرد و گرم تزلزل مي يابد.
- حب ذات يا خويشتن خواهى كه مايه و پايه كمال خواهى انسان است، آنگاه كه در فرد خود پرستى را بسط دهد، مشكل آفرين مي شود.جنگها، تبعيض نژادي، تحقير ديگران و نزاع شديد در هسته هاى مختلف جامعه، از خانواده تا جامعه بين الملل، همه نزاعهايى هستند كه محورشان يكي، و چند و چونشان متفاوت است. اين نزاعها كه جزء بنيادين خلقت تلقى شده است. حاصل تبديل خويشتن خواهى به خويشتن پرستى است. انسانيت و خود خواهى فرد در يك گروه نيز همين تأثير متفى را دار است. گروهها و جوامع براى خدمت به انسان شكل گرفته اند. طبع انسان مدنى و اجتماعى است. انسان موجودى است با دو بعد شخصى و اجتماعي. مشكل انسان در قالبهاى مختلفى بروز مي يابد.
- خودخواهى فردي، خود خواهى خانوادگي، خود خواهى قبيله اي، خودخواهى طايفه اى و مذهبي، كه ارزشهاى آسمانى را به خصوصيات زمينى تبديل، و دين و مذهب را از محتوايش خالى مي كند، و علو و مدارا و رواداريش را از بين مي برد، و سرانجام خودخواهى وطنى و قومي!
- وطن گرايى نيز كه از شريفترين احساسات انسانى است، مي تواند به نژاد پرستى منجر گردد. و نژاد پرست حاضر است تا عظمت وطنش را بر ويرانه هاى اوطان ديگران، و تمدنش را بر خرابه هاى تمدنهاى ديگر بنيان نهد، و سطح مردمش را به بهاى فقير شدن ديگر ملتها بالا برد. نازيسم كه جهان را چند بار به آتش كشيده است، نمونه آشكار نژاد پرستى است. اين خود خواهيها در اصل احساساتى سازنده بودند، اما به مرور به دليل رشد ناهماهنگ، ويرانگر شدند. خويشتن خواهي، فاميل و قبيله دوستي، وطن خواهى و وابستگيهاى قومي، اگر در چار چوب مرزهاى درست خود باقى بمانند، گرايشهاى مثبت و سازنده اى در زندگى انسانها خواهند بود.
انسان، در تأمين نيازها و بهره گيرى از تواناييهايش، بايد با جامعه خود هماهنگ باشد. هر نيازى كه به هزينه ناديده انگاشتن ديگر نيازها تأمين و تقويت شود، وزرو و بال خواهد شد. هر فردى كه به بهاى ناديده انگاشتن حقوق ديگر افراد رشد و ترقى كند، وزر و وبال خواهد شد. هر گروهى كه به بهاى ناديده انگاشتن حقوق ديگر گروهها رشد و ترقى كند، مصيبتى خواهد آفريد.
و لبنان سرزمين ماست; سرزمينى كه انسان آن اولين و آخرين سرمايه آن است; انسانى كه عظمت لبنان را با تلاش، هجرت، انديشه و اقداماتش پديد آورده است. چنين انسانى را در اين كشور بايد صيانت كرد.
اگر كشورهاى ديگر، پس از انسان، سرمايه هاى ديگرى دارند، سرمايه در لبنان پس از انسان، باز همان انسان است. از اين رو تلاش ما در لبنان، از عبادتگاهها تا دانشگاهها و ديگر مراكز، مصروف صيانت از انسان لبنان است; همه انسانها و همه ابعاد انسان در مناطق مختلف لبنان!
اگر بخواهيم از لبنان صيانت كنيم، اگر بخواهيم حس ملى خود را اقناع سازيم، و اگر بخواهيم حس دينى خود را پاسخ دهيم، مي بايد انسان لبنان و همه تواناييهايش را پاس بداريم. محروميت لبنان ناشى از سوء تدبير است و همگان در اين زمينه مسئول هستند. سخت گيرى در راه انسان، در حد نياز و به شرط هتك نشدن انسانيت انسان، مجاز است.
حضار گرامي!
مناطقى كه مردم لبنان در آن زندگى مي كنند، چونان خود مردم لبنان، امانتى هستند در اختيار ما و مسئولان، جنوب و ديگر مناطق امانتهايى هستند كه بنا به فرمان خدا و خواست وطن بايد حفظ شوند. از اين رو مي بايد، سريعا با انديشه و عمل درست و آزادانه، اين مسئوليت را ادا نمود. انديشه خطا و كاركرد خطا دو خيانت به همراه دارند; خيانت ارتكاب فساد، و خيانت پايمال كردن فرصت ديگران و به هدر دادن اموال و حقوق عمومي.
لبنان كشور انسان و انسانيت است كه واقعيت آن در قياس با دشمن آشكار مي شود. آنگاه كه مي بينيم، چگونه دشمن جامعه اى نژاد پرست را ايجاد كرده است، كه به كار ويرانى و تفرقه، در همه انواع فرهنگى و سياسى و نظامى آن، اشتغال دارند. تا جايى كه به خود گستاخى تحريف تاريخ، و يهودى كردن شهر قدس و تخريب آثار تاريخى آن را مي دهد.
بنابراين وطنمان را نه تنها به خاطر خدا و انسان آن، كه به خاطر تمامى بشريت، و براى نماياندن چهره مبارزه گر حق در برابر آن چهره ديگر، بايستى حفظ نمود.
ما اينك خود را در برابر فرصتى طلايى يافته ايم; در برابر فصلى نوين، كه در اين شب براى ما و لبنان آغاز شده است; و در برابر صحنه اى كه در تاريخ و در پهنه گيتي، همتايى ندارد.
اى مردان و زنان مؤمن! بايد براى انسان، همه انسانها، ما در بيروت، جنوب، عكا، حومه بيروت، كرنتينا، وحى السلم با يكديگر همدل و همنوار شويم. اين انسان جزئى از اين فرصت، بخشى از اين حركت و به دور از هر گونه انزوا و طبقه بندى است. بس انسان لبنان را پاس مي داريم، تا شايد نگاهبان اين كشور كه امانت تاريخ و امانت خداوند است، باشيم.
۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه
معنای زیستن ؟!

ک "معنای زندگی" ، تری ایگلتون، ترجمه عباس مخبر، انتشارات آگاه
یکی از دلایل تقلای بیشتر قرن بیستم در اندیشه ورزی در باب معنای وجود ارزان شدن بیش از حد بهای زندگی انسان در این دوره بود. بر اساس گزارش های تاریخی موجود قرن بیستم با ارمغان میلیون ها مرگ غیر لازم به مراتب خونین تر از دوره های دیگر بوده است. اگر زندگی در عمل تا این حد بی ارزش شده باشد، میتوان انتظار داشت که معنای آن در ساخت نظریه مورد سوال قرار بگیرد. اما در اینجا یک مسئله کلی تر وجود دارد. یکی از ویژگی های بارز دوران مدرنیته آن است که بعد نمادین زندگی انسان مرتباً به حاشیه رانده می شود. این بعد از زندگی انسان به طور سنتی حاصل سه عرصه واجد اهمیت بوده است:
دین، فرهنگ و مناسبات جنسی. به موازات پیشروی دوران مدرن هر سه این عرصه ها اهمیت موردی خود را در زندگی عمومی از دست داده اند. در جوامع پیشامدرن آنها غالباً به هر دو عرصه عمومی و خصوصی تعلق داشتند. دین صرفاً به وجدان شخصی و رستگاری فردی محدود نمی شد ؛ بلکه با قدرت دولت، آیین های عمومی و ایدئولوژی های ملی نیز ارتباط داشت. مذهب در مقام یکی از مولفه های مهم سیاست بین المللی در سراسر دوران جنگ های داخلی تا ازدواج های سلسله ای سرنوشت ملت ها را تعیین میکرد.
شواهد شومی در دست است که نشان می دهد دوران ما نیز ممکن است از جهاتی در راه باز گشت به چنین وضعیتی باشد.
...
منظور از این{گونه} حرفها آرمانی کردن روزهای خوش گذشته نیست. دین، هنر، و رابطه جنسی و احتمالا امور عمومی رابطه ای عمیق تر از این داشته اند؛ اما بنا به همان دلایل می توانسته اند نوکران حلقه به گوش قدرت سیاسی نیز باشند. هنگامی که توانستند از زیر بار چنین قدرتی سر برآورند چنان مراتبی از ازادی رادی و استقلال را تجربه کردند که پیش از آن حتی به خواب هم نمی دیدند. اما بهای این آزادی بسیار گران بود. این فعالیت های نمادین، نقش های عمومی مهمی را بر عهده داشتند اما به طور کلی مرتبا به عرصه خصوصی رانده شدند؛ جایی که در واقع به هیچ کس غیر از خود شخص مربوط نیست....
اما در اینجا نیز طنزی نهفته بود. فرهنگ، دین و مناسبات جنسی هرچه بیشتر وادار به ایفای نقش جایگزین ارزش های عمومی رنگ باخته می شدند کمتر می توانستند این وظیفه را با موفقیت به انجام رسانند. هرچه معنای بیشتری بر قلمرو نمادین بار می شد این قلمرو بر اثر فشار بارهای وارده بیشتر از مسیر خود منحرف می شد. در نتیجه هر سه قلمرو زندگی نمادین نشانه های مریضی و آسیب شناسی خود را به نمایش گذاشتند. رابطه جنسی به وسواسی غریب تدیل شد. در دنیای از رمق افتاده، این عرصه یکی از معدود منابع برجای مانده از اصالت حس بود. تکانه جنسی و خشم جایگزین مبارزه جویی سیاسی {تعیین سرنوشت؟} از دست رفته شد. به همین ترتیب ارزش هنر نیز متورم شد. از دیدگاه جنبش زیبایی شناسی، هنر چیزی کمتر از الگوی چگونه زیستن نبود. از نظر بعضی مدرنیست ها هنر نماینده آخرین سرپناه شکننده ارزش های انسانی در تمدن بشری بود - تمدنی که خود هنر نیز به گونه ای تحقیر آمیز به آن پشت کرده بود. البته این مطلب فقط در مورد فرم اثر هنری مصداق داشت. از آنجا که محتوای هنر به ناگزیر بازتاب دنیای شئ شده ی پیرامون بود، نمیتوانست منشأ پایداری برای رستگاری باشد.
در این میانه هر چقدر دین بیشتر جای معنای عمومیِ مبتلا به خون ریزی را میگرفت بیشتر در قالب صورت های گوناگون و ناخوشایند بنیادگرایی تجلی میافت؛ و یا در قالب مهمل بافی های طرفداران جنبش های عصر جدید. معنویت به امری سفت و سخت یا ملال آور تبدیل شد. پرسش های زندگی در دست ماساژورهای معنوی ، فن آوران توزیع رضایت خاطر و کارشناسان طب مفصلی روان قرار گرفت. آنها تضمین میکردند که شما می توانید با استفاده از تکنیک های صحیح ظرف مدت کوتاه یک ماه چربی های اضافی بی معنایی را از وجود خود پاک کنید. آدمهای مشهوری که بر اثر چاپلوسی دچار آشفتگی ذهنی شده بودند به دانایان اسرار روی اوردند. آنها ازین سوء تفاهم مبتذل که معنویت باید چیزی عجیب و غریب و راز آمیز باشد کمال استفاده را کردند.
...
بنیادگرایی نوعی اضطراب بیمارگونه است که به موجب آن بدون معنای معناها اصولاً هیچ معنایی در کار نخواهد بود. این رویکرد صرفاً روی دیگر سکه نهیلیسم است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
ابواب مفتوحه
عرصه بازه!
- انکه امروز بد و بیراهه میخوانیم حقی ندارد برگردنمان در شناساندن راه از بیراهه؟! -
اگر ما قرار است همیشه خود را برتر از دیگران بدانیم و بواسطه تخطی شان از آنچه ما در روش و منش خویش صحیح میپنداریم بایکت کنیم و از خود برانیم؟! چنان که حتی هیچ کدام از دستآوردهایشان را شایسته استفاده و" تصدیق" و تقدیر ندانیم. اگر چنان بود پیامبر بجای آنکه آغازگر تمدنی باشد تک و تنها در زمین گرم مکه روزگارش بسر می رسید. و خدا هم بجای آن که برای انسان ها بواسطه رحمتش وحی ای از آسمان فرو فرستد از همان ابتدا بواسطه اعمال زشتشان بر انسانها فقط عذاب نازل می کرد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
معناي «عدالت» در قرآن
الف) هر قدر ابهام در مفاهيم زياد باشد، امكان مغالطه در آنها بيشتر ميشود. مفاهيم و مقولاتي از قبيل عدالت، آزادي و برابري بسيار مبهم هستند. فيلسوفان تعاريف گوناگوني از عدالت دادهاند. افلاطون، ارسطو، فلاسفه رواقي و در قرون جديد هم هابز، فايدهگرايان، كانت، ماركس، رالز، نوزيك و ديگران تعاريفي از عدالت ارائه دادهاند كه نظرافكندن به آن نظرات، مجال ديگري ميخواهد. اما ميتوان تعريفهاي اين فيلسوفان را با دو مشخصه و ويژگي، در دو دسته اصلی تقسيمبندي كرد. عدهاي از فيلسوفان معتقدند عدالت طبيعتي دارد و ما بايد آن طبيعت را كشف كنيم. عدالت قطع نظر از توافقها و قراردادهاي ما درباره اينكه چه چيز را عادلانه بدانيم و چه چيز را ظالمانه، داراي حقيقت و طبيعتي است كه بايد آن را شناخت. مثلاً اگر سؤال شود «انسان چيست؟» از اين سؤال چنين فهميده ميشود كه انسان حقيقت و ماهيتي دارد، در واقع با اين سؤال در پي آنيم كه آن حقيقت و ماهيت را كشف كنيم. در پاسخ مثلاً گفته ميشود انسان، حيوان ناطق است، جانداري است كه فكر ميكند و سخن ميگويد، جاندار سخنگو. (فراموش نكنيم كه اگزيستانسياليستها ميگويند انسان ماهيت ندارد، وجودش بر ماهيتش مقدم است. در وضعيتهاي گوناگون قرار ميگيرد و در اين وضعيتهاي گوناگون بايد تصميم بگيرد كه ميخواهد چه و چگونه باشد. هميشه بر سر دو راهي قرار دارد و بايد براي رها شدن از اضطراب دوراهيها تصميم بگيرد و يك انتخاب آزاد داشته باشد. انسان يعني اراده آزادي كه دائماً بايد تصميمگيري كند). در باب عدالت هم عدهاي گفتهاند بايد تعريفي براي ماهيت و طبيعت عدالت ارائه دهيم. در همين زمينه حقوقي پيدا شد به نام حقوق طبيعي. گفته شد تعريف طبيعت عدالت را بايد از ساختمان عالم و انسان گرفت، بعضي هم گفتند بايد آن را از ساختار اجتماع كسب كرد. اما عدهاي ديگر از فيلسوفان، سخن ديگري ميگويند؛ آنان از طبيعتگرايان ميپرسند مثلاًَ اينكه شما ميگوييد طبيعت عدالت اين است كه حق طبيعي هر ذيحقي را به او بدهند، چه كسي تعيين ميكند حق هر ذيحقي چيست و اصولاً حق هر صاحب حق به معناي حق طبيعي، يعني چه؟ اگر بگوييد حق را قانون مشخص ميكند، سؤال ميشود كه قانون چگونه بايد باشد تا حق صاحب حق مراعات شود و عدالت محقق گردد و اگر چگونه باشد، ظالمانه ميشود؟ اين گروه ميگويند چون عدالت طبيعي معناي روشني ندارد، ما سخن ديگري ميگوييم: معناي عدالت همان است كه انسانها در زندگي اجتماعي و سياسيشان بر سر آن تقريباً و به اجمال توافق ميكنند. عدالت از تقابل منافع متقابل انسانها با يكديگر و توافقي كه بر سر آن به وجود ميآيد، معنا پيدا ميكند. منافع متقابل انسانها هم از نيازهاي آنان نشأت ميگيرد. در همه شئون و مناسبات اجتماعي، اعم از سياست و غير سياست، عدالت اين گونه شكل ميگيرد و معنا مييابد.
در عصري كه ما امروزه در آن زندگي ميكنيم، به نظر ميرسد مقبولترين نظريه، نظريه ديگري باشد. اين نظريه ميگويد عدالت نه آن است و نه اين. عدالت نه هويت و طبيعتي دارد كه بايد كشف شود و نه توافقهاي ناشي از فشار نيازها و تمايلات و منافع است. عدالت در هويت خودش يك «امر اخلاقي است»، امر اخلاقياي كه انسانها خودشان آن را تعريف ميكنند، اما نه بر مبناي مقتضاي نيازها و تمايلاتشان، بلكه بر اساس درك و شعورشان از اخلاق در زندگي اجتماعي و با گفتوگوي آزاد. در اينجا مناسب ميبينم توضيح اين نظريه را از يكي از صاحبنظران علوم سياسي، دكتر حسين بشيريه نقل كنم، بدون آن كه خود بر آن چيزي بيفزايم. او مينويسد:
پس ميتوانم بگويم در قرآن اولاً عدالت يك امر اخلاقي به شمار آمده و نه يك امر فلسفي؛ ثانياً در اين توصيهها عمل به همان اموري طلب شده كه در وجدان و احساس عموم مردم عادلانه به نظر ميرسند؛ ثالثاً اين وجدان و احساس در هر عصر با تأثير عوامل بسيار متعدد و به طور كلي تحت تأثير تحولات فرهنگي و تاريخي و اجتماعي شكل ميگيرد و محتواي ثابت و ابدي ندارد. قرآن مخاطبان خود را در تعيين مصداقهاي عدالت در هر عصر آزاد گذاشته است. اگر غير از اين بود، قرآن كريم بايد تعريفي مشخص از عدالت ارائه ميداد.
پانوشتها
1. منظور از اديان خدامحور، اديان توحيدي است كه با محوريت خدا شكل گرفتهاند، چون ادياني هم وجود دارند كه با محوريت خدا شكل نگرفتهاند.
2. بشيريه، حسين: فلسفه عدالت، مروري بر نظريههاي عدالت از عهد باستان تا به امروز، طرح تحقيقاتي دانشگاه تهران، بهمن 1379.
3. مائده، آيه 8.
4. نساء، آيه 58.
5. مائده، آيه 8.
6. همان.
7. بقره، آيه 213.
