۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

أَتَأْمُرُ‌ونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ‌ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ ؟!





  • چرا آدمها این اجازه را به خود می دهند که دیگران را در اولویت قرار دهند و به خودشان توجه نکنند؟

   اگر قرار باشد مقداری پول را به عنوان کار خداپسندانه بین عده ای تقسیم کنیم، به خود اجازه نمی دهیم یکی را حسابی کمک کنیم و دیگری را محروم! اگر خودمان را هم یکی از همان هایی بدانیم قرار است به دادش برسیم، آیا باز می توانیم چنین اولویت بندی انجام دهیم؟!

چراغی به خانه ...



    تو كه بر ديگرى مهربانى چرا در كار خود وا ميمانى؟ بسا كه يكى را در تابش آفتاب بينى و او را به سايه آرى، يا بر گرفتارى كه بيمارى وى را گداخته از روى رحمت اشك بارى! پس چه چیز تو را بر درد خود شكيبا نمود، و در مصيبتت توانايى بخشود، و در گريستن بر نفس خويش كه نزد تو گرانبهاترين جانهاست، به شكيبايى امر فرمود؟

نهج البلاغه، خطبه 223 (214)، ترجمۀ سید جعفر شهیدی

 

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

کپی برابر اصل


 Don't  aim  at  success—the more you aim at it
 and make it a target, the more you are going 
to miss it. For success, like happiness,  cannot
 be pursued;  it  must  ensue, and it only does 
so as the unintended side-effect of  one's 
dedication  to  a  cause  greater  than
oneself or as the by-product of one's surrender
to  a  person  other  than  oneself.  Happiness
must happen, and the same holds for success:
you have to let it happen by not caring about it

Gordon W.Allport's preface
"on Victor Frankel's "Man's search for meaning






در گیر اصل و عاریه

     برای اتفاقِ راستین، نباید ادا در آورد و مصنوعی بود. باید از مصنوعی گریخت. اتفاق باید خودش بیافتد. نباید ما آن را به زور... بیاندازیم..؟! بیاندازانیم..؟! – فعلی موجود نیست. ما نمی‌توانیم فاعل «اتفاق» باشیم. من اتفاق را "انداختم" معنی ندارد. اتفاق خودش می‌افتد. کاری از ما ساخته نیست. بهتر است فقط از انجام افعال مخدوشگر خودداری کنیم و طبیعتِ روح‌نواز و غیر منتظرۀ حادثه را برهم نزنیم. باید صبور بود و انتظار کشید که اگر روزی بالأخره آن اتفاق افتاد، لااقل آن را از هستی نیندازیم. اگر هرگز هم اتفاقی نیفتاد ما باز بردبار و صبوریم و تن به اقداماتِ غیراصیل و ساختگی نمی دهیم! چرا باید خود را ..خرج آنچه عاریه‌ایست کرد؟! آیا این خودفروشی نیست - آن هم با قیمت نازل؟! اگر هم بکنیم، خودمان را خر کرده‌ایم چراکه اقدام غیراصیل هیچگاه رضایتمان را آنگونه که باید برآورده نخواهد کرد!

مصنوعی به نام طبیعت

   اما تناقض از جایی آغاز می‌شود که ما از پسِ ادعایمان بر نمی‌آییم و آن را با نادیده گرفتن نقش خود نقض می‌کنیم. ما برای اجتناب از بهم زدنِ طبیعتِ بکر و دست‌نخوردۀ «اتفاق» از هر اقدام آگاهانه‌ای – و یا ناخودآگاهانه‌ای- حذر کردیم. غافل از آنکه اجتنابِ آگاهانه – و یا حتی ناخودآگاهانه‌ - ی خود را به عنوان یک اقدام در نظر نگرفته‌ایم. اینطور نیست که ما با هر اقداممان به دامن هستی تجاوز کرده باشیم. دخالت ما قصه را از اصالت نمی‌اندازد. ما هم یکی از اجزاء طبیعت و یکی عواملِ حادثه‌ایم. یک عامل انکارناپذیر! بله، می توان مستقیماً در راستای تحقق اتفاق کاری نکرد و شاید نباید هم کرد ولی می توان آن را رام کرد و به راه آورد. مرز اصل و عاریه، این اجتناب نیست. نمی‌توان بخاطر  ترسِ از دست رفتن، از سرمایه‌گذاری روی اتفاقات نیم‌بند و عاریه بالکل صرف نظر کرد. بگذار برود. پولِ نقد خود را در پیشگاه حادثه می‌بازد - در اولین نوسان، در نخستین پیش‌لرزه! نمی‌توان بی‌نیازی و صبر پیشه کرد. حصول هر نتیجه ای نیازمند صغری و کبری اولیه است؛ و نتیجه را بدون مقدمانتش طلب کردن - و در این طلب ثابت ماندن و صبر کردن، صبر بر آرزوی محال کردن است. می توان نتیجه را بی خیال شد، رضایت را فراموش کرد و دست به "کار" زد. اتفاق امر ثانویه است. نمی توان مستقیماً بدان حمله برد. زودا که خودش سر و کله اش پیدا شود.



  * * *





۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

خلوص در کوره تاریخ





بیسکوئیت اگر لب پر شود هنوز بیسکوئیت است. برای اطمینان از اینکه یک بیسکوئیت واقعاً یک بیسکوئیت است و مثلاً مقوای بیسکوئیت نما نیست، راهی به‌جز لب‌پر کردنِ آن وجود ندارد. باید آن را گاز زد، جوید و فرو داد. بیسکوئیت گاز زده عزیز‌تر و اصیل‌تر است از آنکه سالم است و دست‌نزده.

۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

همه و همه و همه و همه ..


dedicated to az
 
 
هر روز! 
 
 
 
No matter how much long-distance running might suit me, of course there are days when I feel kind of lethargic and don’t want to run. Actually, it happens a lot. On days like that, I try to think of all kinds of plausible excuses to slough it off. Once, I interviewed the Olympic runner Toshihiko Seko, just after he retired from running and became manager of the S&B company team. I asked him, “Does a runner at your level ever feel like you’d rather not run today, like you don’t want to run and would rather just sleep in?” He stared at me and then, in a voice that made it abundantly clear how stupid he thought the question was, replied, “Of course. All the time!”  h
 
Haruki Murakami, What I talk about when I talk about running

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

انَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ

نقل در نقل


رقصی چنین

Céline was a brave French soldier in the First World War-until his skull was cracked. After that he couldn't sleep, and there were noises in his head. He became a doctor, and he treated poor people in the daytime, and he wrote grotesque novels all night. No art is possible without a dance with death, he wrote. The truth is death, he wrote. I've fought nicely against it as long as I could ... danced with it, festooned it, waltzed it
around ... decorated it with streamers, titillated it ...  i

KURT VONNEGUT, JR.
SLAUGHTERHOUSE-FIVE , A Duty-dance with Death

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

تعلیق

 

چسبِ مایع
و تاریخ معلّق انقضا

نمی‏ دانم تاکنون حالت تعلیق به شما دست داده است یا نه؟ حالتی برزخی، معلّق بین آسمان و زمین. ماندن در اغما. حالتی بین مرگ و زندگی. حالت سرگشتگی (disorientation). من گمان دارم ما داریم به این سمت پیش می‏ رویم. یعنی نه به صورت فردی، بلکه به گونه‏ ای اجتماعی.
مثلا سرمایه‏ گذاری که نمی‏ تواند حقوق کارگران را بپردازد، چون از دولت طلب دارد و دولت طلب او را نمی‏ دهد؛ در حالت تعلیق است. کارگر شب که به خانه می‏ رود، جلوی خانواده صورت خود را با سیلی سرخ نگه می‏ دارد و با قرض زندگی می ‏کند. او نیز نمی‏ داند که کِی می‏ تواند قرض‏هایش را ادا کند. او نیز معلّق است. خانم خانه‏ دار وقتی به بازار می‏ رود و می‏ خواهد جنسی بخرد و نمی‏ داند پولش کفاف می‏ دهد یا نمی‏ دهد، پیاز بخرد یا مرغ بخرد. بین پیاز و مرغ گیر کرده، در حال تعلیق است. دانشجوی خانواده نمی‏ داند درسی که خوانده آینده ‏ای دارد یا ندارد، شغلی برایش متصور است یا نیست. و به همین صورت، تاجری که جنسی را با دلار پایه وارد کرده یکشبه می‏ فهمد که دلار گران شده و نمی‏ تواند ادای دین کند و در آستانه ورشکستگی قرار می‏ گیرد. همین طور، موجر و مستأجری که یکباره با قیمت ‏های نجومی مواجه می‏ شوند، معلّقند. بورس معلّق است. حتی وزیر معلّق است. وزیری که نمی‏ داند آیا رییس دولت بودجه ‏اش را به او می‏ دهد یا نمی‏ دهد، نمی‏ تواند دست به کاری بزند. حتّی رییس دولت دست به کارهایی می ‏زند که نشان از سرگشتگی و تعلیقِ اوست.
گویی در وضعِ تعلیق، نوعی هرج و مرج و حکومت حسینقلی‏ خانی بر جامعه حاکم می‏ شود که در آن، هیچ چیز پیش ‏بینی ‏پذیر نیست. حال آنکه «پیش‏ بینی‏ پذیری» برای هر امری جزو ضروری حساب و کتاب است. اگر نتوانید لااقل آینده نزدیک را پیش ‏بینی کنید، سنگ روی سنگ بند نمی‏ شود. گفته می ‏شود خودِ این وضعیّت دستمان را باز می‏ گذارد برای اتخاذ گزینه ‏های مختلف.
[...]
امّا به گمانِ من، اساسا وقتی گزینه ‏ای نداری، «این کنم یا آن کنم» نیست «چه کنم چه کنم» است. «چه کنم چه کنم» ناشی از اضطرار است. یعنی آدم مضطر به «چه کنم چه کنم» می ‏افتد و آدمِ مختار به «این کنم یا آن کنم».
ما معمولا اینقدر جلو می‏ رویم تا گزینه‏ هایمان هر لحظه کمتر شود و به جایی برسیم که اساسا گزینه ‏ای برایمان باقی نماند. مانند کویرنوردی که از مبدائی بدون قطب‏ نما و راهنما شروع به حرکت کرده است. طبیعی است که در مبدأ انواع گزینه‏ ها را در پیش دارد. اما هرچه جلوتر می ‏رود، گزینه‏ هایش کمتر می‏ شود. تا جایی می‏ رسد که هیچ گزینه ‏ای جز خوردن مردار نمی ‏یابد و از بابِ اَکلِ مِیته تن به گزینه ‏ای می‏ دهد که معلوم نیست زنده بماند یا بمیرد.
مثلا در همین قصه اتمی، ما اوایل گزینه‏ های مختلفی داشتیم؛ اما بعد از ماجراجویی‏ های دیپلماتیک مختلف و گرفتن «ورق پاره»ای به اسمِ قطعنامه، هر لحظه و هر دم گزینه‏ هایمان کمتر شد.
[...]
مشکل ما این است که به علّتِ بزرگ بودنِ دولت در ایران، سرسلسله قراردادهای اجتماعی و اقتصادی ما در نهایت به دولت منتهی می ‏شود. یعنی در هر قراردادی که دو طرف وجود دارند و طرفینِ قرارداد دارای وظایف و حقوقی نسبت به یکدیگر هستند، گویی دست مرئی و نامرئیِ دولت نیز در آن میان حضور دارد. فلذا هر جا دولت بلنگد، آن بخش از فعالیت‏ های اجتماعی، اقتصادی و… هم می ‏لنگد. در حالیکه اگر بخش خصوصیِ قوی در ایران وجود داشت؛ حداکثر یک تکه از این سلسله قطع می ‏شد مانند بریده شدنِ یک دست یا پا. امّا دولت به‏ مثابهِ عقل و مغز است که اگر آسیب ببیند، کل پیکر به هم می‏ ریزد.
پس اینکه می‏ گویند دولت نماینده عقلانیت یک ملت است، حرف بیهوده ‏ای نیست. هرجا در ادبیات سیاسی به دولت برمی ‏خوریم، حتما عقل نیز همانجاست. چه از قولِ هگل بگویی، چه از قولِ وبر بگویی و چه از قولِ هابز. و می‏ توان به یک معنا این قسم خداوند را که می‏ فرماید: «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا» (سوره نازعات – آیه ۵) به‏ نوعی تعمیم داد به مدیران و کارآفرینانِ کشور. البته آیه در شأنِ سکانِ ملاء اَعلی نازل شده، امّا مرتبه‏ نازلِ آن مدیران و مدبّرانِ امور معیشتِ مردم هستند. و به همین خاطر است که حضرت علی (ع) می‏ فرمایند: «زِوالُ الدُوَل بِاجتباءِ السُفَل» (زوال دولت نتیجه‏ برکشیدنِ فرومایگان است).
حال ببینیم در شرایط بعد از تعلیق چه حالاتی ممکن است رخ دهد؟ حالت تعلیق همانطور که گفته شد؛ نوعی عبث بودن و پوچی (absurd) بوجود می ‏آورد. در این حالت، عده‏ ای به دنبال معجزه می‏ گردند که منجی بیاید و ما را از این حالت درآورد. عده‏ ای بر طبل بیعاری زده و خوشباشی را پیشه می‏ کنند. عده‏ ای به دنبال خلافکاری می‏ روند و جمعی رادیکال شده و با اقدامات کور می‏ کوشند شرایط را عوض کنند. در هر حال، شرایط آبسورد جعبه پاندورا را می‏ ماند که امکان دارد هر دم، جانور تازه ‏ای از آن بیرون بزند.
امّا این تعلیق چه ربطی به آن تعلیق دارد؟ آیا واقعا برنامه هسته ‏ای ایران و اصرار غربی ‏ها بر تعلیق این فعالیت‏ ها و تحریم‏ های ناشی از آن باعث ایجاد این تعلیق شده است؟
من معتقدم که حتّی اگر ما شرایط خاص آمریکا را بپذیریم؛ یعنی، اولا به کلی دست از غنی‏ سازی برداریم. ثانیا پروژه آب سنگین خود را متوقف کنیم. ثالثا اجازه دهیم که بازرسان آژانس سرزده هرجا خواستند سرکشی کنند و به سؤالات باقیمانده آژانس پاسخ دهیم. رابعا پروژه‏ های موشکی برد بلند را نیز متوقف کنیم؛ باز در تعلیق خواهیم ماند. به این معنا که ممکن است از فشار جامعه جهانی کم شود، امّا مشکلِ ما داخلی است. گرفتاریِ ما از ناکارآمدی و بی‏ کفایتیِ مدیران ارشد و میانی است که به این وضعیّت دچار شده‏ ایم. من گمان ندارم پاکستان که حتّی به بمب هسته ‏ای دست یافت، مشکلات خارجی نداشت. امّا عقلایی داشت که توانستند بی‏ سروصدا کار خود را پیش ببرند.
[...]