۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۱, شنبه

منتصبَ القامةِ أمشي




مارسل خلیفه



منتصبَ القامةِ أمشي
مرفوع الهامة أمشي
في كفي قصفة زيتونٍ
وعلى كتفي نعشي
وأنا أمشي وأنا أمشي....

قلبي قمرٌ أحمر
قلبي بستان
فيه العوسج
فيه الريحان
شفتاي سماءٌ تمطر
نارًا حينًا حبًا أحيان....
في كفي قصفة زيتونٍ
وعلى كتفي نعشي
وأنا أمشي وأنا أمشي...

سمیح القاسم  2014 - 1939
* * *

راست‌قامت راه می‌روم
سرافراز راه می‌روم
شاخه‌ی زیتون در دستم
و پیکرم بر روی دوشم

و من راه می‌روم

قلبم چون ماه سرخ‌گون
قلبم چون باغ و بستان
با سبزه‌ها و ریحان‌ها
و لبانم چون ابر
گاهی آتش می‌بارد و اغلب عشق

راست‌قامت راه می‌روم
سرافراز راه می‌روم
شاخه‌ی زیتون در دستم
و پیکرم بر روی دوشم

و من راه می‌روم

(ترجمه از ایمان)
* * *





I'm walking tall
I'm walking with my head held high

I carry an olive branch in my hand
And my corpse on my shoulders
As I walk and walk

My heart is a red moon
My heart is a garden
Full of boxthorn and basil 

My lips are a sky that rains fire sometimes and sometimes love

There's an olive branch in my hand
And my corpse is on my shoulders
As I walk and walk




۱۳۹۷ اسفند ۲۹, چهارشنبه

فیل در تاریکی



فیل در تاریکی - قاسم هاشمی‌نژاد 


«فیل در تاریکی» داستانی موجز، روان، مستحکم و گیراست و علی‌رغم توجه‌اش به جزئیات (مانند ارائه تصویر ارزشمندی که از تهران در دهه پنجاه ارائه می‌دهد)، حاشیه نمی‌رود و متواضعانه تنها قصه را پیش می‌برد. داستان علاوه بر تعلیق سهل‌و‌ممتنع‌اش چند ویژگی مهم دیگر نیز دارد.

نخست اینکه برعکس بسیاری از رمان‌ها و فیلمنامه‌های داخلی که در آن‌ها «کار» واقعاً چیزی فراتر از همین کلمۀ سه حرفی بیشتر نیست، در فیل در تاریکی، شغل شخصیت اصلی (مکانیکی و گاراژداری) و امکانات و حواشی مربوط به آن نقشی محوری در پیش بردن داستان بازی می‌کند.

دوم آنکه بر خلاف بسیاری از نمونه‌های وطنی و غیروطنی که خطوط داستان در آن‌ها به خاطر کم‌حوصلگی در پرداخت‌ رویدادها عملاً با حماقت و یا در بهترین حالت با کم‌هوشی شخصیت‌ها پیش می‌رود، در فیل در تاریکی آدم‌ها پیچیده و باهوش عمل می‌کنند.

سوم. پردۀ نماز در داستان و جایگاه کلیدی آن در مجموع شدن نیروهای جلال پس از رفتن به ورطۀ مصیبت و استیصال مخمصه، برای جامعه‌ای که در آن سال خیز مذهبی بلندی برداشته، حتی در همین قصۀ به ظاهر بی‌ارتباط نیز خالی از لطف نیست.

چهارم. فیل در تاریکی جزو معدود نمونه‌های موفق از داستان‌های معمایی‌جنایی در ادبیات فارسی است و برخی عناصر متداول نمونه‌ای آمریکایی ژانر را نیز به وضوح در خود دارد. با این حال احساس مواجهه با یک ترجمۀ نامأنوس یا یک اثر دست دوم را به خواننده نمی‌دهد. داستان زمان و مکان و فرهنگ و زبان خودش را دارد. مثلا متن وصیت‌نامه جلال را که غسل‌کرده، پیش از رفتن سر قرار خطاب به پدر همسرش روی کاغذ می‌نویسد ببینید:


جناب ‌آقای حاج ملاعلی عوض‌پور
پس از تقدیم ارادت و مراتب بندگی و اخلاصمندی
حاجی آقا  این بنده عصمت‌خانم و نور چشم‌های عزیزم زهرا و علی‌آقا را به دست شما می‌سپارم. بندۀ کمینه یکباب تعمیرگاه دارد واقع در خیابان بوذرجمهری که باید آقا نیکلا را سر آنجا بگذارید که آن را بچرخاند و مخارج زندگی بچه‌ها و عصمت خانم صبیه گرامی از آن تامین بشود انشالله. خانه باغ صبا را برای زندگی عصمت‌خانم و بچه‌ها نگه دارید و ما را حلال کنید و اگر قصوری از ما دیده شده به بزرگی خودتان ببخشید و ما را به دعای خیر یادآوری نمایید.
جلال امین
یکشنبه 18 بهمن ماه


اما علاوه بر باورپذیری لحن و جغرافیا، شاید راز‌آلودگی و تعلیق فیل در تاریکی نیز بیش از آنکه وامدار پایبندی به قواعد ژانر باشد تحت تاثیر مقولۀ راز و رمز در متون عرفانی و حضور فراگیر و بی‌نیاز آن در جهان متن است.

پنجم. داستان بسیار سینمایی نوشته شده اما برعکس نمونه ‌شاخص سینمای دهه 40 خوشبختانه به دام غیرت و انتقام فرو نمی‌افتد و جلال 1355 در نهایت عاقلانه‌تر از قیصر 1348 عمل می‌کند اما بخاطر نپرداختن به خلق زحمت‌کش ظاهراً در فضای چپ‌زده آن روزگار مورد توجه قرار نمی‌گیرد سه سال از انتشار هفتگی در روزنامه رستاخیز جوان در سال 1358 برای نخستین بار به صورت کتاب در انتشارات کتاب زمان منتشر می‌شود.

* * *

سوالی که پس از تمام شدن کتاب همچنان برای خواننده ادامه پیدا می‌کند و احتمالاً دریچه‌هایی برای ورود به لایه‌های دیگری از داستان باز می‌کند این است که ارتباط فیل در تاریکی مولوی با این داستان معمایی‌جنایی چیست. قاسمی‌نژاد داستانش را با اشاره به ابیاتی از فیل در تاریکی مثنوی آغاز می‌کند:

در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفت‌شان بیرون شدی

۱۳۹۷ بهمن ۲۱, یکشنبه

میثاق نخستین؛ ملاحظاتی آماری در مراجعه به «حق تعیین سرنوشت»






     اگر بخواهیم جانمایه انقلاب 57 را بشناسیم شاید هیچ سندی مهم‌تر از نخستین سخنرانی رهبر انقلاب پس از بازگشت به ایران در بهشت زهرا در دست نباشد. فصل درخشان و مفصل این سخنرانی استدلالی است که در آن علاوه بر به رسمیت شناختن «حق تعیین سرنوشت»، غفلت از آن در گذار از نسلی به نسل دیگر را نیز به هیچ رو برنمی‌تابد:

«ما فرض می‌کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، این‌ها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آن‌ها برای آن‌ها قابل (اجرا) است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رأی دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می‌کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.
ما در زمان سابق، فرض بفرمائید که زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض کنیم که سلطنت قاجاریه به واسطه یک رفراندمی تحقق پیدا کرد و همه ملت هم ما فرض کنیم که رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی که بعد‌ها می‌آیند.
در زمانی که ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یک از ما زمان آقامحمدخان را ادراک نکرده، آن اجداد ما که رأی دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رأی دادند که زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته، ولی او اختیار ما‌ها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند.
ما فرض می‌کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می‌شود که - بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و، اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آن‌ها ادراک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که، چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آن‌ها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدر‌های ما، ولی ما هستند؟مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می‌توانند سرنوشت یک ملتی را که بعد‌ها وجود پیدا کنند، آن‌ها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی که در آنوقت درست کرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض کنیم که صحیح بوده است، این ملتی که سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می‌گوید که ما نمی‌خواهیم این سلطان را.
وقتی که این‌ها رأی دادند به اینکه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی‌خواهیم، سرنوشت این‌ها با خودشان است. این هم یک راه است از برای اینکه سلطنت او باطل است.»


روح الله خمیــنی
12 بهـمـــــن 1357
بهشــت زهــرای تهــران


این استدلال بیانی آماری نیز دارد. متن حاضر تلاش می‌کند استناد به «حق تعیین سرنوشت» در سال 1358 را به شکل کمّی صورت‌بندی کند. با فرض اینکه تمام واجدین شرایط رای دادن سال نخست یک حکومت به آن رای موافق داده باشند این رای‌گیری تا کجا می‌تواند مبنای پذیرش نسل‌های پس از آن باشد؟
اگر فرض کنیم کل جمعیت واجد شرایط (جمعیت بالای 18 سال) در سال 1305 هجری شمسی یعنی تاج‌گذاری رضاشاه پهلوی و همینطور کل جمعیت واجد شرایط در سال 1320 یعنی نخست حکومت محمدرضا شاه پهلوی با ایشان موافقت داشته‌اند، این دو جمعیت چه کسری از جمعیت واجد شرایط در سال‌های بعد را تشکیل می‌داده‌اند؟ پاسخ به این سوال با مراجعه به توزیع سنی جمعیت در سرشماری‌های مرکز آمار امکان‌پذیر است.[1]




استناد به حق تعیین سرنوشت در بهشت زهرای تهران و پس از آن رفراندوم جمهوری اسلامی و قانون اساسی در سال 1358 در شرایطی مطرح شد که
-        تنها در حدود 14% از واجدین شرایط در آن زمان در آغاز حکومت محمدرضای پهلوی در سال 1320 امکان موافقت با وی را داشته‌اند و
-        تنها 4% از واجدین شرایط در آغاز حکومت پهلوی در سال 1305 امکان موافقت با سلطنت رضاشاه را داشته‌اند.
اگر همین دو مقدار را به عنوان مقادیر مبنا برای شناسایی زمانی که باید تا آن زمان نسبت به نوسازی مشروعیت حکومت اقدام کرد فرض بگیریم، پرسشی که مطرح می‌شود عبارت است از اینکه نسبت واجدین شرایط باقیمانده از سال 1358 به کل واجدین شرایط در سال‌های پس از انقلاب چگونه تغییر کرده و اکنون در چه وضعیتی قرار دارد.




اگر نرخ زاد‌و‌ولد و مرگ‌ومیر تغییر چندانی نکند و جمعیت کشور با آهنگ 1395 به رشد خود ادامه دهد
-        تنها 14% از واجدین شرایط در سال 1400 کسانی خواهند بود که در سال 1358 امکان رای دادن داشته‌اند و
-        تنها 4% از واجدین شرایط در سال 1424 کسانی خواهند بود که در سال 1358 امکان رای دادن داشته‌اند.

* * *

اکنون در 40 سالگی جمهوری اسلامی این پرسش مطرح است که افکار عمومی تا چه میزان خود را نسبت به تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود ذی‌حق و نقش‌آفرین می‌داند. آیا ساختار قانونی موجود در فعلیت بخشیدن به اصل تعیین سرنوشت راهگشا بوده‌است؟ آیا ساختار حقیقی پدید آمده چنین حقی را در جامعه تقویت کرده‌است؟ آیا احزاب و تشکّل‌های به وجود آمده در چهار دهه اخیر در به ثمر رساندن چنین حقی موفق بوده‌اند؟ افکار عمومی در سال 1397 چقدر خود را نسبت به تعیین سرنوشتش اثرگذار می‌داند؟
با توجه به اهمیت ویژه اصل حق تعیین سرنوشت در قانون اساسی و جایگاه تاریخی آن به عنوان میثاق نخستین بر پیشانی حکومتِ برآمده از انقلاب 57 ضرورت دارد تا بررسی‌های لازم نسبت به اینکه افکار عمومی 40 سال پس از انقلاب چقدر خود را در تعیین سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود صاحب حق و مثمر ثمر می‌داند صورت گیرد و در صورت فاصله داشتن با نقطه مطلوب برای ترمیم و احیای آن برنامه‌ریزی شود. کمتر از 3 سال دیگر نسبت رای‌دهندگان باقیمانده از ابتدای انقلاب به رای‌دهندگان کنونی با همین نسبت در زمانی که رهبر انقلاب در سخنرانی تاریخی خود در بهشت زهرا گفت «سرنوشت هر ملتی به دست خودش است»، برابر خواهد بود.



22 بهـمـــــن 1397




.[1]  سرشماری‌ سال‌های 1335، 1345، 1355، 1365، 1375، 1385، 1390، 1395 مرکز آمار ایران  در این تحقیق مورد استفاده قرار گرفته‎‌اند.


۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

من راضی، تو راضی، گور پدر آینده



https://www.inet.ir/v/Z2z3lY


«بمب ساعتی» محصول 1397 نام مستندی است که به وضعیت بحرانی صندوق‌های بازنشستگی می‌پردازد. این فیلم بعد از «مادرکشی» دومین مستند کمیل سوهانی است که به یک مسئله با ابعاد کلان ملّی می‌پردازد. سوهانی داستان اینکه بعد از مسئلۀ آب،  سراغ مسئلۀ صندوق‌ها رفته را در مراسم رونمایی فیلم در سی‌ام مهرماه ۱۳۹۷ اینطور توضیح می‌دهد:

«دفعه اولی که آقای میدری معاون وزارت کار برای ساخته شدن این فیلم با من تماس گرفتند، در جملات اولیه خود به من گفتند که مساله صندوق‌های بازنشستگی مساله‌ای شبیه به مساله آب است. بدین معنی که همان‌طور که ما منابع لایزالی در ایران داریم و شتاب‌گرانه و بی‌رحمانه به آن حمله می‌کنیم، در صندوق‌های بازنشستگی نیز چنین اتفاقی رخ می‌دهد»

فیلم در کل بیانی سرراست دارد و حواس بیننده را متوجه عمق بحران در صندوق‌های بازنشستگی و عوامل و عواقب آن می‌کند. بمب ساعتی در گفتگو با کارشناسان و مسئولان تلاش می‌کند تا با نگاهی تاریخی ابعاد مختلف مسئلۀ پیچیده و ذوابعادِ صندوق‌ها را حتی‌المقدور به صورت جامع مورد بررسی قرار دهد. با این حال آنچه جایش در فیلم خالی است آمد و رفت رئیس خوش‌خدمت و البته تاریخ‌گذشتۀ سازمان تامین اجتماعی در فاصله سال‌های 90 تا 92 است. 

چشم‌انداز نابودی متقابل






در گفتگوهای روزمره – این‌روزها - بیشتر از هر چیز شاید، پژواک این سوال به گوش می‌رسد که «چرا اوضاع اینطوری است؟!». وقتی گفتگوها را بیشتر وا می‌کاوی، بسیاری – بدون آنکه بتوانند بگویند مسئله چیست و از چه حرف می‌زنند – گرد همین پرسش پرابهام چرخ می‌زنند. در چنین شرایطی طرح سوالِ درست غنیمت است. علی معظمی در «جستاری در سیاست فاجعه‌بار» تلاش می‌کند تا افکار سرگردان را با طرح سنجیدۀ چنین سوالی به صف کند و به سخن در آورد.

* * *

چرا برخی جوامع به انهدام خود اقدام می‌کنند؟ چه می‌شود که آدمیان در هر دوره‌ای دست به اعمالی می‌زنند که در پس‌نگری می‌توان گفت زمینه‌چینی برای نابودی خودشان بوده است؟ چه می شود که زندگی جمعی به سویی می‌رود که می‌توان گفت بر خلاف این مسیر است؟ چه می‌شود که موجودیتی علیه سبب وجودی خود عمل می‌کند و رفته‌رفته کار را به نابودی خودش می‌کشاند؟
در این نوشتار از بیان کسانی کمک می‌گیرم که به زعم من در این باره اندیشیده‌اند.
هانا آرنت چنین وضعیتی را حمله به کثرت آدمیان می‌داند (خصوصیتی از «وضع بشری» که بدون آن «نوع بشر» یا «انسانیت» از معنی خالی می‌شوند). ادوارد پالمر تامپسون مورخ مارکسیست بریتانیایی در مقاله‌اش با عنوان «آخرین مرحلۀ تمدن» می‌گوید مردمان چگونه نسبت به امکان نابودی کلیت حیات بشری ناباورند. تامپسون این ناباوری را نتیجه نوعی فریب ایدئولوژیک می‎‌داند، ایدئولوژی‌ای که می‌گوید: «آدم‌ها هر کاری که می‌خواهند بکنند. تاریخ باید مراحل از پیش برنامه‌ریزی‌شده‌اش را طی کند و ما با نوعی خوش‌بینی مذهبی از پذیرش گزینۀ شوم مارکس، «نابودی هر دو طبقه پیکارگر» سرباز می‌‎زنیم. گزینه شوم مارکس، در واقع در نظر گرفتن حالتی است که نزاع طبقاتی به جای اینکه به سرانجامی به سود یک طبقه بیانجامد چیزی از کلیت جامعه‎‌ای که نزاع در آن در جریان است باقی نمی‌گذارد. چشم‌انداز نابودی متقابل، چیزی بود که پرسش اولیه کتاب حول آن شکل گرفت.
پاسخ به چنین پرسشی نشانمان می‌دهد که باید نگران چه الگوهایی از زیست اجتماعی‌مان باشیم. به تعبیر دیگر، نشانمان می‌دهد که کدام عناصر معمولی در همین زندگی‌های در جریان، حاملان بالقوۀ خودویرانگری‌اند.
در صورت‌بندی آرنتی صحبت از حمله به کثرت آدمیان است و در صورت‌بندی مارکسی صحبت از نابودی هر دو طبقه پیکارگر. می‌توان در یک بیان کلّی این دو صورت‌بندی را بر یکدیگر قابل انطباق دانست چون نابودی هر دو طبقه پیکارگر به معنای از بین رفتن نوعی از کثرت بشری هم هست. اختلاف در این است که آرنت از «حمله» حرف می‌زند و عاملیت حمله‌کننده را پررنگ می‌کند در حالیکه مارکس میان عاملیت دوطرف پیکار تفاوت نمی‌گذارد. اما دشواری مهم‌تر در مفهوم خودویرانگری است. اصل مشکل به جزء مفهومی «خود» برمی‌گردد. اگر به صورت‌بندی مارکس و آرنت نگاه کنیم در هر دو این فراست را در می‌یابیم که مفهوم‌پردازی به گونه‌ای صورت گرفته تا درگیر مفهوم کل وحدت‌یافتۀ «خود» نشوند. در این کتاب برای دوری از دشواری‌های فلسفی مواجهه با مفهوم «خود» در پاسخ به پرسش اصلی متن، از طرح مفهوم دیگری به نام فاجعه یا سیاست فاجعه‌بار استفاده شده است.


از مقدمه کتاب


* * *


سیاست فاجعه‌بار چنانچه معظمی در مقدمه کتاب آورده از رساله دکترایش به راهنمایی شاپور اعتماد در انجمن حکمت و فلسفه اقتباس شده و با عنوان «جستاری در سیاست فاجعه‌بار» توسط انتشارات کرگدن در دی‌ماه 1397 منتشر شده است.