از قدیم برایم سوال بود که حکمتش چیست! چرا قرآن
همۀ ادیان پیشین را یککاسه کرده و همه را اهلَالکتاب خطاب میکند؟! بالاخره یهود
و نصارا با هم فرق دارند. نمیشود گونهگونیشان را ندیده گرفت و آنها را مکرراً
به یک نام خواند. ولی قرآن برای همۀ آنها
از تعبیر اهلِکتاب استفاده میکند.
جوابی برایش
نداشتم و سوال بهمرور از یادم رفت.
اما یک ماه پیش که
رفته بودم آرایشگاه، آرایشگرم داشت برایم - طبق روال معمول بقیۀ همکارانش – از هر دری صحبتهای تخصصی میکرد
که رسید به سفر اخیرش به تفلیس گفت که کأنّه اروپاست و بهشت است و بهترین جاست و چه
و چه ... . تاریخ پرافتخار گرجستان را
به طور خلاصه برایم شرح داد و گفت که دانشمندان زیادی داشته و اکثرشان هم از قضا باسواد و اهلِکتاب
بودند!
استفادۀ نامأنوسش از تعبیر اهلِکتاب بعد از
چندین سال مرا یاد درگیری دیرینهام بااهلِکتابانداخت.
* * *
دیروز بعد از
چندین سال انسِ هر روزه با کتاب[i]به این آیه رسیدم و یاد همة دودوزهبازیها،
بدقولیها، پشتگوشاندازیها و دقیقهنودبازیهایم افتادم
از اهلِكتاب كسى هست كه اگر
گنجى را نزد او به امانت بگذاری آن را به تو باز مىگرداند، و از ايشان كسى
است كه اگر دينارى به او دهى جز به مطالبت و پیگیری آن را
بازنگرداند چراکه می گویند مردمان امّی را به ما راهی نباشدولی بر خدا دروغ میبندند درحالیکهخوب مىدانند. ﴿آلعمران:75﴾
و فهمیدم یااهلَالکتاب خطاب به کیست و حکمت
نقل پربسامد این گفتگوها در کتاب خاتم چیست؛
حکمتی
که انگار قرار بوده سالها بعد از وفات پیامبر تازه آشکار شود.
۲ با این فرض میتوانیم بگوییم فیلم - و بطور کلی اثر - بذری است که در دل آن کاشته میشود تا همانجا بار دهد نه جای دیگری بیرون از آن و یا نه حتی جای دیگری درون آن.
حال فرض کنید فیلمی ساختهایم که کثافتِ واقعیت را با تبحر تمام "بازنمایی" میکند و این کار را چنان چیرهدستانه انجام میدهد که بیننده ناخودآگاه به حیرت و تشویق میافتد. * آنقدر که او را صرفا بخاطر بودنش در آن فرهنگ احساس افتخار و غرور وادار میکند - همان فرهنگی که کثافتش به بصورت کاملاً واقعی در فیلم بازنمایی شده است و او به آن تعلق دارد –* یا روی کارگردان و دیگر عوامل فیلم احساس علاقه و تعصب کند.
این غرورآفرینیها اما در نهایت شرط نیست. اینها بار دادن در جای دیگر، یا همان هرز رفتن است. فیلم دانهایست که کاشته میشود تا در بستر حقیقیِ جامعه (!) به بار بنشیند
که اگر ننشست باید دید مسئله چیست:
۱ بذر عقیم است
۲ یا خاک نابارور؟!
این را من نمیدانم. باید آزمایش کنیم ببینیم مشکل از کیست. اما در کدام آزمایشگاه؟! یا کدام جشنواره؟! شاید هم این سوال بیخود است و دردی را دوا نمیکند و اینها بر هم تاثیر می گذارند و نمی توان انها را جداگانه مورد بررسی قرار داد -مخصوصا در دراز مدت +. اما بهتر است فعلاً در دایرهی مفروضاتمان (۱ و ۲) بحث کنیم: اینقدر که بنظر میرسد، وقتی بستری که در آن بذر پاشیده اید، قدرت بارور کردن بذرها را نداشته باشد خود را مشغول امور دیگر میکند.
در قطعه ی بالا خواننده (نور محمد دُرپور) سوالی را می پرسد. باز می پرسد. آنقدر تکرار می کند و تکرار می کند که حس می کنی واقعاً جوابی از تو طلب می کند.
شنونده از ابتدا تا انتهای قطعه با استفهاماتی بی وقفه (و بزعم من جسورانه) روبرو می شود و مسیری را طی می کند - یکمرتبه - از "شنونده" تا "مخاطب" !
چند هفته پیش به اتفاق دوستان به یک کنسرت رفتم. یک موزیسین (نوازنده/آهنگساز/خواننده ی) آلمانی آمده بود تهران دو شب برای مستمعان اجرا داشته باشد. میلی به کنسرت نداشتم، آخرین کنسرتهایی که رفته بودم هیچکدام آنطور که می خواستم نبود. نه اینکه از بد باشند، نقاط قوتشان هم زیاد بود، اما ناراضی بیرون آمده بودم. همیشه قدری نچسبی وجود داشت که نمیتوانستی بدون اما و اگر رضایتت را ابراز کنی. این مسئله آنقدر تکرار شده بود که از اساس به این قالب ارتباطی - به کنسرت - مشکوک شده بودم و سعی می کردم - در مغزم - فارغ از ظاهر رنگ و وارنگ این پدیده به معناداری اش فکر کنم.
این چیدمان که کسی بیاید روی صحنه چهچهه بزند و مستمعین همینطور بر و برنگاهش کنند بنظرم غیرقابل هضم میآمد. کنسرتهایی که رفتهام اغلب در نقشآفرینی برای شنونده لنگ میزدند (1). "خطاب"ی در آنها نبود(2). حتی یک خطاب سادهدر حد "سلام و علیک" یا هر چیزی که تویی که آنجا روی صندلی نشستی حس کنی آها الان با من است. این مخاطبه گاهی آنقدر جایش خالیست که با خودت میگویی انگار خواننده/نوازنده/... حتی خودش هم مخاطب خودش نیست؛ یک چیزی شنیده آمده آن را بزند بعد برود پی کارش... به زبان دیگر، طرف اصلاً خودش هم نمیفهمد چه میگوید. ما حصل این کنسرتها در نظرم چیزی نبود جز قالبهایی از پیش تعیین شده – که نمیدانم چرا و چگونه و در دقیقاً در پی کدام خلاقیت یا خلاقیت ها در طول زمان به شکل فعلی درآمدهاند – قالبهایی که خواننده و نوازنده و شنونده را، از لحظهای که بلیطی خرید و فروش میشود و همه ملزَم میشوند در فلان روز و فلان ساعت با آن اراتباط برقرار کنند تا لحظهای که در رودربایستی یکدیگر هنرمندان را مورد تشویق قرار میدهند، در خود اسیر میکند.
اما این یکی مثل آنها نبود. این را قبل کنسرت هم میدانستم. کسی که قرار بود کنسرت بدهد موزیسین محبوبم بود. اشتفان میکوس(3). از چند سال پیش، بارها و بارها کارهایش را گوش داده بودم و در موردش خوانده بودم، با این حال تهِ دلم هنوز تردید داشتم. آنقدر تعداد کنسرتهای بد و بیراه زیاد بود که میگفتم نکند اسطورۀ مورد علاقه ام هم موقع رسیدن به صحنهی سرد و بیرحمِ عمل گند بزند. مخصوصاً اینکه موسیقی میکوس در اجرای زنده بسیار شکننده بنظر میآید. در آلبومهایش همهی سازها را خودش میزند و بعد با هم میکس میکند. خیلی هم تاکید دارد صداها را با سازهایی که از این طرف و آن طرف دنیا در طول بیش از سی سال جمعآوری کرده مستقیماً خودش تولید کند و از هیچ اِفِکتِ کامپیوتری استفاده نکند. بهترین قطعاتش هم از قضا همین قطعات چندسازی است که بوسیله کامپیوتر میکس میشود. چون قسمت عمده خلاقیت میکاس غیر استفادۀ نابی که از جنس صدا می کند، در استفاده ی سازهای بومی اقصی نقاط دنیا در ملودی های چند خطی ست. درنتیجه این سوال برایم وجود داشت که در اجرای زنده چگونه می خواهد از پسِ اجرای چند ساز وقتی قرار است همه را خودش بنوازد بر بیاید.
این تردید تا آخر وجود داشت. حتی وقتی داشتم از پهنای اتوبانِ کردستان به سمت ماشین بر میگشتم تا خود را به تالار برسانم - بلیطها را توی ماشین جا گذاشته بودم - ظلمات تردید هنوز سر جایش بود. یعنی چه میخواهد بکند.. کدام قطعه را می زند؟! فقط تکنوازی می کند... - تا اینکه به تالار رسیدم و میکاس آمد چهارزانو نشست روی صحنه و همه را یکسره بلعید. نشست روی سِن، به حضار سلام کرد و شب بخیر گفت، و از همان ابتدا وقتی راه رفتنش را دیدم، همه قالبهای بیقواره و استخوانقورتداده اجرا را با خیال راحت در خود فرو داد - قبلاً ندیده بودمش، و سؤالها و تردیدها را از سرم انداخت.
قامتِ میکاس از دیوار اجرا بلندتر بود. وقتی از جایگاه تاریکِ تماشاگرها که به نور صحنه نگاه میکردی، انگار مردی نشسته بود در ایوان خانهاش. سازها و خرت و پرتها را ریخته بود دور و برش و داشت با آنها ور میرفت و نمی دانم به چه فکر می کرد... یک سماور چایی کم داشت.
میکاس در ابتدای هر قطعهمختصری در بارهی سازی که قرار بود در آن بنوازد توضیح میداد: مربوط به کجای دنیاست، از چه ساخته شده و ... . در موردآوازها (آوازهایش در اکثر موارد بههیچ زبانی نیستند و فقط تولید آوا هستند) هم توضیح داد. مثلا یکی را گفت شعرِ عاشقانهی کهنی است به یونانی... ، شما فکر کنید سرودی عاشقانه است خطاب به زنی! یا وقتی رسید به قطعهای که قرار بود با نیایشبیه نی خودمان بزند، گفت این نی مصری است اما ساختارش شبیه همان نی ایرانی است و صدایش برایتان کاملاً آشناست...
یکی از نامدارترین هنرمندان عرصه موسیقی تجربی و ناشر معظم جهان - چنانچه برایش نوشته بودند (ای.سی.ام) (4) هیچ ابایی نداشت حاصل کشف و شهودهای هنرمندانهاش را در قالب چهار کلمه بیرون بریزد و ماجرا به همین سادگی برگزار کند. این سادگی و بلندآوازگی از لحظهای که بلیط کنسرت را میخریدی به چشمت میآمد. قیمت بلیط بیست و پنج هزار تومن بود که در مقایسه کنسرتهای داخلی هیچ است و این همه در حالی است که اگر قرار است پولی در جیب او برود باید بیست و پنج هزار تومن را به دلار یا یورو حساب کنیم تا قیمت بلیط کنسرتهای خودمان - در مقیاس جیب - سر به فلک بکشد - یا خودش بیاید در اوج سادگی استدلال کند که من باید از اینجا تا آلمان را خالی برگردم و در نتیجه بلیط را دوبرابر حساب کند – که البته باز هم از بسیاری از کنسرتهای داخلی کمتر می شود. این آرامش و جسارتِ توأم وقتی داشت قطعه فلز کوچکی شبیه انگشتانه را روی سیم سازش – که شبیه سنتور یا قانون بود - همراستا با سیمهای ساز حرکت میداد و بدون اینکه ملودی بهم بریزد صداهای فالش از ساز در میآورد، داشت قبض روحم میکرد. انگار کسی بخواهد پیش چشمت با دوچرخه روی طناب راه برود. فالش نوازی خیلی جرأت می خواهد.
(5)
قطعاتی که میکوس آن شب اجرا کرد را بارها در آلبومهایش شنیده بودم. اما هیچکدام را دقیقاً مثل قطعهی ضبط شده در آلبوم اجرا نکرد. در واقع در هیچاجرایی این کار را نمیکند. در اجراهای زنده قطعات را هر طور دلش میخواهد میزند نه لزوماً متعهد به نت هایی کههنگام انتشار زده(6). اما آزادیِ رشکبرانگیزِ میکوس هنگام دست بردن در قطعات به هیچ عنوان بیحساب و کتاب نیست. چون علی رغم ارائهی آزادانه قطعات باید طوری زمانبندی کند که درست سر موعد مقرر به نُتی از پیش تعیین شده برسد. نُتی متعلق به موسیقیِ زمینه!
میکوس مسئلهی چندنوازی را در کنسرتهایش بوسیله یک سیدی پلیر حل میکند. تعدادی از سازها را از قبل ضبط میکند روی سیدی همراهش میآورد و همانجا در دستگاه می گذارد و در سالن پخش میکند و خودش به عنوان سولیست، قطعه را در پسزمینهای از سازهای خود اجرا میکند.
آن شب هم برنامه همین بود. میکاس جلوی چشم تماشاگران سیدیها را عوضبدل کرد و اصلاً عین خیالش نبود که مرد حسابی ناسلامتی اجرای زنده است. یکبار یک سیدی را گذاشت و بعد از این که طنین پرحجم صدا در کل سالن پیچید که انگار اشتباه بود، را پاز کرد و سیدیِ دیگری گذاشت!
تجربة عجیبی بود. این که در کنسرتی نیمی از صدا از سیدی پلیر پخش شود عجیب بود. اشتفان میکوس در واقع نهاد کنسرت را به بازی گرفته بود و آن را از وسط نصف کرده بود: پس زمینه و سولو، صدای پسزمینه را پلی میکرد و بعد شروع میکرد روی آن میخواند و مینواخت. سوتی هم البته چندتایی داد. اما چیزی که مسلم بود، خودش بیش از همهی حاضران با قطعاتش ارتباط برقرار میکرد(7). چرا که خود را نه تنها به قالبهای پیشساختهی کنسرت، که به آهنگی که خودش ساخته بود نیز محدود نکرده بود. اما در عین حال به پسزمنیهی خودساختهاش کاملاًتعهد داشت و با انضباط عجیبی آن را اجرا میکرد. درست طبق زمانبندی عمل میکرد و سرِ موقع خود را به آنچه مقرر بود میرساند. تقدیری که البته و صدالبته سررشتهاش فقط و فقط دست خودش بود و داشت از سیدی پلیر کنار دستش پخش میشد. این نشستن - یا رفتن اش - فیمابین آزادی و اجبار هنرمندانه بود در نظرم.
میکوس مردی بود نشسته در سرسرای خودش و داشت تقدیر را موبهمو اجرا میکرد. به نظام ِ"خود" وفادار بود، ولی ابایی از شیرینکاری هم نداشت، و دست آخر هم طبق سنتِ کنسرتهای اینجایی به عنوان قطعه ی اضافه بر سازمان،دو تا نیِ کوتاه و باریک برداشت (هرکدام برای یک دست) و هر دو را مثل شیرمحمداسپندار با همنواخت.
یادداشت
1. بسیاری از کنسرتهای خوبی که در این سالها برگزار شدهاند، مسئلهی چرایی برگزاری کنسرت و نقشی که هنرمندان و مخطابان هر دو در آن ایفا میکنند (نقشِ اجرا) را تا حدودی حل کرده اند و هر چند مختصر اما به آن توجه داشته اند. مثلا کنسرت همنوا با بم شجریان/علیزاده/کلهر که بعد از زلزلهی بم به عنوان نقطۀ پایانی بر چند سال همکاری شان اجرا شد و برای هویت مستقلی نیز پیدا کرد - آنقدر که برای اولین بار رغبت کردند آلبوم آن اجرا را به صورت تصویری منتشر کنند. یا مثلاً اجراهای سیامک آقایی در سوگ مشکاتیان مثل کنسرت یاد باد (1389) یا کنسرت قدیمی ترش ز بعد ما (1384) که فکر کنم آن هم یک ربطی به زلزله داشت. شاید هم فقط یک اجرای دانشجویی بود که کلی ذوق داشتند برای عرضهی به اساتیدشان. یا بهانههایی ازین حاشیهای تر مثل شب آخر کنسرت دلشدگان (1390)که تنظیم دوبارهای بود از قطعات حسین علیزاده که از بازیگران فیلم دلشدگان دعوت شده بود به سالن بیایند و اجرای آن شب به آنها تقدیم شده بود.
کنسرتهای قدیمیتر هم انگار بعضاً حاوی بهانههای برجستهای برای برگزاری بودند. مثل - چنانچه مسعود بهنود می گوید - کنسرت خاطرهانگیزی که چاووش در سالهای ابتدایی انقلاب در میدان آزادی اجرا کرده بود:
" ... انگار چینی خاطرمان خط برداشت به یاد پرویز که زود رفت و بیگاه رفت، ورنه از همان اول که قصد رویال فستیوال هال کردیم انگار هم محمد رضا لطفی بود و هم پرویز، اصلا انگار سی و دو سه سالی رفته بودیم عقب. انگار رفته بودیم تا زیر برج آزادی بنشینم که شده بود بزمگاه آزادی. و با این انگار، گوئی همه حسرت های جهان در جانمان ریخته بود، همه آن راه های رفته و نرسیده، امیدهای به نومیدی کشیده، رهروان از ره مانده، چاووشان از خانه رانده. نرسیده صدایش در گوش جانمان می خواند همراه شو عزیز کین درد مشترک با ما یکی یکی درمان نمی شود." بهنود، شبی باشور سیاوش و شهناز
یا کنسرتهای قدیمیتری مثل کنسرت های عارف قزوینی و ... در کل منظورم این است که لااقل یک بهانه برای کنسرت وجود داشته باشد و کنسرت فقط و فقط در خلأ خرید و فروش بلیط انجام نشود. بهانهای که بتواند بارِ هویتبخشی و خاطرهسازیِ یک اجرای زنده را تا حدی بدوش بکشد. در همین راستا بهانه تراشیهایی مثل کنسرت دوبارهی فلانی و فلانی بعد از بیست سال، کنسرتِ دوستی ... شاید باز بهتر از نیافتن هیچ نوع بهانهای باشد!
این قصه البته سرش دراز تر از این حرفهاست. فکر میکنم به علت تغییر ناگهانی (در عرض مثلا کمتر از صد سال) در تعداد مخاطب و کیفیت اجرا و تغییر ارتباط شنونده و هنرمند نقش های این تا اندازه ای تغییر کرده و به علت تغییر ناگهانی و لابد دلایل دیگر، این مدیوم نتوانسته خلاقیت به خلاقیت رشد و نمو کند و گونه های جدید ارتباطی اش را تعریف، تجدید نظر و بازتعریف کند و تا اندازه ای شاید بتوان گفت نقش ها درونش گم شده ...
2. هر که آنجا نشسته بود، هر که صدایی به گوشش می رسید که مخاطب نیست. +
5. یا باید این دیوارها و رویه ها و چهارچوب ها را کوتاه تر از اینها گرفت، یا باید بلندتر از آنها ایستاد. کاراکترهای کوتوله در این هزارتوها گم می شوند. گاهی اوقات از ناگزیریِ علم، اخلاق، هنر، پول، تکنولوژی، رسانه، دموکراسی و ... و هر امر آهنینِ دیگر که ناگزیری اش را به رخت بکشاند، بدم می آید؛ و این حسِ بد آمدن و ترس، تنها و تنها وقتی از بین می رود که فکر می کنم در نهایت، انسان، با قامتی بلندتر از این دیوارهای نیمه کاره و گاهی همه کاره می ایستد و به سجده شان می اندازد... - ترسم می ریزد وقتی احساس می کنم این کار ازو - از من - بر می آید. باید گاهی هم اوقات هم هشدارهای سنگین و محتومشان را ندیده گرفت و خداگونه در گوششان خواند که انی اعلم ما لا تعلمون... 6. آهنگسازانی که در مقام نوازنده قطعات خود را مینوازند با فراغ بال در آن دست میبرند و آن را کم و زیاد میکنند. مرحوم صبا هم همینطور بوده گویا.
میکاس تکهی دوم از آلبوم Ocean1986 را در اکثر کنسرتهایش اجرا میکند که همگی با قطعه موجود در آلبوم متفاوت اند و حتی شاید بتوان گفت بهتر و پخته تر از آنند. با مقایسه ی این قطعه در اجراهای مختلف می توان نبوغ میکاس را در همین تفاوت را درک کرد. 123 ...
مخصوصا اینکه کارهای میکوس حاصل ور رفتن با ساز، بررسی امکانات ساختمانی ساز و کشف امکانات و صداهای نهفته در آن است:
“The idea of sitting down at a table and making a composition on paper is totally foreign to me. To come up with a piece of music, I have to make the sound myself, have the instruments in my hands”l+
7. ...
8. ممکن است کسی که این نوشته را می خواند پیش خود بگوید که جوگیر شدی آقاجون.. همچین خبرایی هم نبود ... که خب البته حق با اوست، جواب مثبت است. خوبیش همین بود که جوگیرم کرد.
The weak can never forgive Forgiveness is the attribute of the strong
Mohandas Karamchand Gandhi
نقاشی مصطفی چمران
سورت کثرت
سه شبانه روز است که باران میبارد. از چهارشنبه تا الان، همینطور دست و روی درختان را شسته و خیابان برق انداخته و چراغانی کرده... از سر شب همینطور کلافه ام. جسمم امروز کار چندانی انجام نداده ولی به طرز عجیب و غریبی انگار رمقش کشیده شده و به هیچ وجه نمی توانم روی چیزی تمرکز کنم. فکر می کنم مغزم مشغول انجام فعالیتی سنگین و طاقت فرسا شده اما مطلقاً به من نمی گوید چه در سرش است.
اگر دلت میخواهد سر از کارش در بیاوری چه چیزی بهتر از یک شب بارانی؟! ابر و باد و مه و صفحه کلید، و باران این انگشتان، همه در کارند تا کاشف به عمل آید و در نمایی باران خورده و طوفان گرفته، زیر فلاش های پیاپی آسمان، تکه سفالی چند هزار ساله که مربوط است به انقراض فلان گونه یا انحطاط فلان تمدن سالخورده یا انحراف فلان سرسلسله، را از زیر خاک بیرون بکشد و آن را همچون جام ژول ریمه* بالای سر ببرد. و در میان چکاچک عکاسان و خبرنگاران، چشم های گرسنه باز همینطور بر و بر نگاهش کنند. همان بهتر که خودت ببری زودتر آبش کنی برود. بگذار در دست دیگران تکثیر شود. وگرنه حتماً کسی آن وسط پیدا می شود و تکه ی طلا را به یغما می برد. می خواهی نگهش داری که چه؟! ببخشش! تجربه میگوید نباید زیاد گیر داد. باید بخشید. می خواهی از حق و حقوق پایمال شده ات بگویی؟! کیست امروز که محق نیست؟! - یا شاید منظرۀ بارانی اغواگر است؟ منظره کی اغواگر نیست؟! اینجا اغوا گر نباشد، چهار قدم آنطرف هست. اینجا آفتاب شود، آن نیمکره باز شب است...
از حقت می گذری یا نه؟!
نه نه ... بهتر است مشغول چیزِ دیگری شوم، تا این که بخواهم تیشه به جان این زبان بستۀ دم درکشیده بیاندازم. دلش نمیخواهد با تو حرف بزند! زور که نیست. خدا هم حرف نمیزند - خیلی مردی او را به حرف بیاور! شاید به مدد بزرگنماییهای چند صد هزار باره - دهانم باز - توانستی مچ بدبختی را در حال لگد زدن به ماتحت الکترونها بگیری! خب؟! کجا میخواهی ببری بنده ی خدا را؟! تحویل که میخواهی بدهی؟! خودشان کم با هم حرف دارند آدمها که مدام گریبان دیگران را میگیرند؟! چه مرگشان است که مدام میخواهند حقیقتِ امر را بازجویانه از دل سنگ بیرون بکشند؟! مگر چه چیزی کم است؟! مگر ما چه کم داریم؟!
ما تو را خیر کثیر بخشیدیم
پس پروردگارت را نماز بگذار
و قربانی کن
چرا که بدخواه تو همان است که چیزی برای خویش باقی نمیگذارد
همان که ابتر و بیتبار است
فردا مگر روز خدا نیست؟ چه اصراری است که همین الان – قبل از اینکه بخوابی - سر از سکوت کائنات در بیاوری؟! تو یکی که خداوکیلی زمان کم نداری.. برو با خیال راحت سرت را به بالین بگذار. بریدن یا نبریدن چاقو با تو نیست. ابراهیم نه ابتر بود نه عقیم. فرزندش وقتی بدنیا آمد که موهایش همرنگ دندانهایش سفید بود -نمیدانم اصلاً مو و دندانی برایش مانده بوده یا از فرط سالخوردگی همه شان ریخته بوده - آنچه پیداست او به هیچ وجه عقیم نبود. شیرۀ جانش آنچنان نیرومند و عظیم بود که بزرگترین ادیان تاریخ هنوز هم که هنوز است رنگ و بوی او را دارند؛ چنان زیاد که از خودش در زمینی غیر ذی زرع فرزندی کاشت و خداوند آن را قبلهگاه مسلمین قرار داد؛ و بیشتر و بیشتر و بسیار بیشتر از آن، ماحصل آن همه اعجاز و نیایش را، هنوز بذری بار نداده، به قربانگاه بُرد...درخت را هر چه بزنی – هرچه –باز رشد میکند. باز بار میدهد. باز بذل و بخشش می کند. امتحانش نکن. زبان بسته از پا در میآید. باور نداری باران که بند آمد خراشی به ساقه اش بده و جان چسبنده و لغزانش را در دست هایت ببین.
اولین جام که در
مسابقات جام جهانی
فوتبالاز سال ۱۹۳۰تا ۱۹۷۰به برنده اهداء می شد
جام
"ژول ریمه" (Jules rimet) نام داشت که نام رئیس فدراسیون جهانی فوتبالپس از جنگ جهانی
دومبود. (ژول ریمه،
حقوقدان اهل فرانسهو انریک بوئرو که یک
دیپلمات اوروگوئهای بود، بنیان گذاران
مسابقات جام جهانی فوتبال هستند) این یک جام "سیار" بود و به امانت نزد
کشور برنده تا مسابقات بعدی می ماند. در آن دوران قانون چنین بود که هر کشوری سه
بار این جام را تصاحب کند می تواند آنرا برای همیشه نزد خود نگه دارد.
در دوران جنگ جهانی دوم
جام در ایتالیابود و معاون رئیس فیفا، "اوتورینو باراسی" آنرا در یک جعبه کفش در زیر تختخواب خود مخفی کرده بود. برزیلجام را در سال ۱۹۶۶ به روال عادی پس از
چهار سال به فیفا بازگرداند. این جام در همین سال و قبل از شروع بازیها، بخشی از
نمایشگاه "فوتبال در دنیای تمبر" بود که در "وستمینستر سنترهال" لندنبرگذار شده بود. در روز
۲۰ مارس ۱۹۶۶ برابر ۲۹ اسفند ۱۳۴۴ خورشیدی، زمانی که در
قسمت دیگری از ساختمان نمایشگاه مراسم عبادت برگزار شده بود، ربوده شد. اما یک
هفته بعد سگی ضمن بازی در باغچه جلوی خانه ای آنرا پیدا کرد. جام ژول ریمه پس از
مسابقات ۱۹۷۰ برای همیشه به برزیل رفت ولی در دسامبر سال ۱۹۸۳ دوباره و این بار از
ویترین فدراسیون فوتبال برزیل به سرقت رفت. در تحقیقات پلیس معلوم شد که دزدان جام را ذوب کرده اند. به این
خاطر فدراسیون برزیل بدل جام را نزد یک شرکت آلمانی در شهر "هانائو" نزدیک فرانکفورتسفارش داد که اکنون در
برزیل نگهداری می شود