۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

ملاقات با خرس روح!







بررسی و معرفی کتاب دردسرساز بن میکائیلسن، ترجمه پروین علی‌پور، نشر چشمه، 1391


کُل ماتیوز نوجوانی است که با ضرب و شتم شدید همکلاسی‌اش پیتر دردسر بزرگی برای خودش درست کرده‌، کارش به دادگاه کشیده و چیزی نمانده به زندان بیافتد. اما دادگاه تصمیم در مورد کُل را به جایی به نام «دایره دادرسی» می‌سپارد. دایره دادرسی تصمیم می‌گیرد کُل را به جای زندان به جزیره‌ای در شمال آمریکا بفرستد مگر خشم افسارگسیخته و گرایش به بزهکاری در حوضچه‌های آب سرد جزیره از ذهن نوجوانش شسته شود.
اما مسئله به این سادگی حل نمی‌شود. خشم کُل به جای فروکش کردن، با رسیدن به خاک جزیره تازه زبانه می‌کشد و زمین و زمان را به آتش می‌کشد. اینجاست که «خرس روح» از راه می‌رسد و چشم در چشم کُل به وی نگاه می‌کند...

* * *

«دردسرساز» نوشته بن میکائیلسن کتابی است تحسین شده که آرام و بی‌صدا جایش را در ذهن خواننده باز می‌کند. معرفی ایدۀ دایره دادرسی، حلول در طبیعت و درک دیگری، بیان ساده از نقش‌ نمادها و مناسک در رشد و تکامل بشر و روایت شکیبا و واقع‌گرا از تحول کُل از جمله نکاتی‌ است که خواندن این کتاب را ارزشمند می‌کند.

دایره داددرسی
آنچه در کتاب تحت عنوان دایره داددرسی یا حلقه شفا آمده از بومیان آمریکا الهام گرفته شده است. در دایره دادرسی خانواده فرد بزهکار و خانواده افراد آسیب‌دیده و چند کارشناس امر، طی جلسات گفتگو سعی می‌کنند تا با مشارکت یکدیگر راه حلی برای بازگرداندن فرد بزهکار به اجتماع فراهم کنند.
اهمیت آشنایی با راه حل جایگزین را وقتی می‌توانیم بهتر درک کنیم که نگاهی به آمار رسمی بیاندازیم. مطابق با آمارهای رسمی بیش از نیمی از کسانی که به زندان می‌روند به علت تکرار جرم به زندان باز می‌گردند +
پیاده‌کردن هر ایده‌ای از جنس عدالت ترمیمی (Restorative Justice) که بخواهد در مواردی جایگزین عدالت سزادهنده (Retributive Justice) شود نیازمند کسانی است که بتوانند مسئولیت پیاده‌سازی آن در اجتماع را به عهده بگیرند. این نیاز در داستان به بهترین نحو در گاروی و ادوین که ظاهراً پیشینه‌ای شبیه پیشینه کُل دارند برآورده شده‌ است.

حلول در طبیعت و درک دیگری
یکی از ریشه‌های تجاوز و بزهکاری را چشم بستن بر دیگران و فراموش کردن حیات و حضور ایشان است. کُل در رقص‌‌های شبانه‌‌اش‌ دور آتش در واقع احترام به دیگری تمرین می‌کند.  

~ ادوین که آتش را شعله‌ور کرده بود، گفت: «حالا می‌‎رقصیم.» ایستاد و همانطور که نزدیک آتش قدم می‌زد گفت: «دور و بر ما پر از نیرو است: جانورانی مثل وال، خرس، گرگ و عقاب هستند. نیروهایی مثل خورشید و ماه و فصل‌ها هست. از آن گذشته نیروهای درونی ما نیز هستند؛ مثل نیروی خشم و شادی. ما می‌توانیم همه این‌ها را احساس کنیم و با این احساسات برقصیم. این‌ها کلی چیز به ما یاد می‌دهند. امروز وال‌ها را دیدیم، پس امشب رقص وال می‌کنیم. بعد هر کدام‌مان می‌گوییم از تماشای وال‌ها چه یادگرفته‌ایم.»  }



نماد و مناسک
نو شدن و رشد، فی نفسه حیات‌بخش و هیجان‌انگیز است. با این حال نمی‌توان نقش ممارست و تکرار را در رسیدن به آن نادیده گرفت. نماد سازی به منظور گذار از منزلی به منزل دیگر جز با تحمل تکرار صورت نمی‌گیرد.

~      ادوین سنگ را به کل داد.
کُل پرسید «چه کارش کنم؟»
ادوین به سمت بالا راه افتاد و گفت: «دنبالم بیا؛ برایت توضیح می‌دهم...»
کُل پرسید: «تا کجا باید برویم؟»
ادوین همچنان بالا می‌رفت.
کُل غرغرکنان دنبالش راه افتاد. ادوین در همان حال که بالا می‌رفت، شروع کرد به صحبت: «زندگی تو یک اتفاق نیست. نسل‌های زیادی از اجدادت در طول زندگی‌شان تلاش کرده‌اند، درس‌هایی یاد گرفته‌اند و اشتباهاتی کرده‌اند؛ درست مثل تو! هر نسلی چیزی یاد گرفته و تغییرات را خواسته و ناخواسته به نسل بعد منتقل کرده است.»
]...[        
کُل خسته و هِن‌هِن‌کنان به حرف‌های ادوین گوش می‌داد و بدون نک و نال پیش می‌رفت. موقعی که سر تپه رسیدند، کل دیگر از نفس افتاده بود.
]...[        
ادوین گفت: «من آن سنگ را تا حالا صدبار اینجا آورده‌ام.»
-             همین سنگ را؟
ادوین سرش را تکان داد.
-             منظورت این است که دوباره می‌بری‌اش پایین؟
ادوین لبخند زد و گفت: «راه بهتری وجود دارد! وقتی سنگ روی زمین قرار می‌گیرد، مفهومش عوض می‌شود. حالا دیگر می‌شود خشم تو! برو جلو و خشمت را به پایین تپه قِل بده.»
کل خم شد و سنگ را هل داد.
]...[           
ادوین گفت: « هر بار که این کار را بکنی، سنگ برایت معنا و مفهوم بیشتری پیدا می‌کند و برایش ارزش بیشتری قائل می‌شوی.»
-             منظورت چیه هر بار که این کار را بکنم؟! قرار نیست که هر روز بنده این کار ابلهانه را انجام بدهم؟!
-             خب اگر دلت می‌خواهد عصبانی بمان!      }


شکیبایی در روایت تحول کُل
کُل با ماندن در جزیره در می‌یابد تا چگونه توجه خود را (که به صورت تاریخی با خشونت و خشم گره خورده)، رفته‌رفته معطوف چیزهای دیگر کند. آنچه بیش از هر چیز باعث ماندگاریِ داستان در ذهن خواننده می‌شود شتاب نکردن نویسنده در روایت تحول کُل است. میکائیلسن داستان را با واقع‌گرایی به سرانجام می‌رساند و هیچگاه عواقب اتفاقات ابتدای داستان را از یاد نمی‌برد.
کُل خشم را در نهایت همچون خاطره‌ای در می‌یابد که اگرچه خلاصی از آن امکان ندارد اما نباید تا ابد نیز اسیر آن بماند. او چاره‌ای جز مواجهۀ آگاهانه با خشم وجود ندارد.



~      کل از اوین پرسید: «رقص خشم چه جوری است؟»
-        آن از همه سخت‌تر است؛ چون با خشم روبه‌رو می‌شوی و رهایش می‌کنی.
کُل پرسید: «یک شب ترتیبش را می‌دهیم؟»
-        بعد از رفتن من و گاروی خودت تنهایی این کار را می‌کنی. البته موقعی که آمادگی‌اش را داری.   }


* * *


عنوان نسخه اصلی کتاب «Touching Spirit Bear» است. دو ترجمه از این کتاب به زبان فارسی در ایران منتشر انجام شده است. اولی ترجمه پروین علی‌پور با نام «دردسرساز» نشر چشمه 1390 و دیگری ترجمه بهار اشراق با نام «راز حلقۀ شفا» نشر قطره 1391 که متأسفانه ظاهراً هیچ کدام هنوز تجدید چاپ نشده‌اند.
جالب اینکه علی‌رغم حضور نمادین‌ و تاثیرگذار خرس روح در داستان، نام و نشان‌اش در هیچ یک از عناوین ترجمه‌های فارسی نیست. اما این غیبت چیزی از ارزش‌های او در قصه کم ‌نمی‌کند. نقش خرس روح در داستان کُل ماتیوز پررنگ‌تر از آن است که نیاز به نگه داشتن نشانه‌ای از او باشد.
برای درک اینکه در ملاقات با خرس روح چه بر کُل ماتیوز گذشته چاره‌ای جز خواندن کتاب وجود ندارد!



۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

زبازم








ز بی‌دم‌زی زنخد از طومع دوّار می‌ریسد
- قلم بر جمله هذیان کش
زبان از لال بیرون شد
غروب از غار،
- دم در کش


چنان چون معجزی نرسیده بر شاخک 
در آن اقشار
بی‌مانند
چنان چون میوتی در باد بر دارخ 
برگاباد
ابرا ابر
چو مرهامی به زخم آتشین‌ضمّاد
سوداسود
زهرآکند

شعور از وهم برچیدان
شهار از دود نعشانعش 
زبان از هول در خفیت
فغان از خشم ژژخایک

زهی نام نمادینم
زهی نام نمادینم
زهی اندوه آدینم
زهی اندوه آدینم

زبان در کام و من پرّان
زبان بر خوان و من پر ده
چه می‌خوانم چه می‌سانم
نمی‌دانی نمی‌دانم
از آوازان آدینه 
از اگیاهان نغماگین
از ارماز نمادینم




آبان ۱۳۹۶

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

اتصال و دوام


آدمیزاد گاهی پرش‌های ذهنی‌اش را با تفکر اشتباه می‌گیرد. غافل از آنکه اندیشه فراتر از تشعشعات گاه و بیگاه مغز است.


«علم تنها درس خواندن و گذراندن واحد نیست؛ البته گذراندن دروس اگر لازم نبود عقلا چنین سنگ بنایی را نمی نهادند، ولی بحث در کافی بودن آن است. جوینده‌ی دانش باید دائماً مشغول به تفکر و اندیشیدن باشد؛ علمی که در آن فهم و اندیشه نباشد، علم نیست. از هر فرصتی برای فکر کردن استفاده کنید، هم فکر کردن درباره‌ی آن موضوعاتی که خوانده اید و در متون درسی‌تان با آنها مواجه شده‌اید، و هم فکر کردن درباره‌ی آن اموری که در زندگی علمی و شخصی خود با آن مواجه می شوید.

بسیاری از ما گمان داریم که زیاد فکر می کنیم؛ گاه ساعت ها در موضوعی به فکر فرو می رویم؛ ولی فکر آن است که هم دوام داشته باشد و هم اتصال. دوام بدان معنا که بتوانیم اگر یک ربع ساعت فکر  می کنیم، موضوعی را در ذهن خود قدم به قدم پیش بریم تا به نتیجه معینی نائل آییم یا دست کم از پرسشی خام به پرسشی پخته و صیقل یافته منتقل شویم، اما انسان‌ها به طور عادی منقطع فکر می کنند؛ هر از چند لحظه‌ای ذهن آنها دچار پرش می شود، پس در واقع فکر مفیدی تحقق پیدا نمی کند. حال که آشکار شد فکر کردن شروطی دارد و بسیاری از افراد قادر به حفظ دوام و اتصال در تفکر خود نیستند، باید دانست که قدرت بر دوام و اتصال در فکر، با تمرین به دست می آید؛ پس باید ذهن را ورزش داد تا بتواند به مدت های طولانی‌تر و طولانی‌تر به طور متمرکز در یک موضوع بیندیشد. با توجه به ضیق زمان برای یک دانشجو، اگر بتوانیم چنین مهارتی را برای خود پدید آوریم، این امکان را خواهیم داشت که از زمان‌های در حال تلف شدن برای فکر کردن استفاده کنیم، پشت ترافیک، در اتوبوس و مترو، در حال قدم زدن و در هر موقعیت دیگر. در آغار تمرین فکر کردن فقط تمرین است، ولی پس از آن که مهارت به تدریج حاصل شد، باید بیاموزیم که افکار خود را بنویسیم، زیرا افکار بسیار فرّار و گذرا هستند. حتی اگر لازم است کلاسی در این باره بگذرانیم که چگونه می توان این افکار گذرا را به روی کاغذ آورد. به هرحال باید توجه داشته باشیم که افکار همواره در ذهن ما حفظ نمی شوند و از یاد خواهند رفت، پس باید نوشته شوند. قدم دیگر پرورش دادن خود برای سامان‌دهی به این افکار یادداشت شده است. بسیار می شناسم کسانی را که هرگز نتوانسته‌‌اند در موضوعی یک فکر متمرکز و ثمربخش داشته باشند؛ بسیار می شناسم کسانی که فکر می کنند، اما بدون آن که آنها را ثبت کنند، افکار پرثمر خود را به باد فراموشی سپرده‌اند؛ و بسیار می شناسم بزرگانی را که یادداشت های پراکنده‌شان در کمدها و کشوها تل انبار شده و هرگز نه خود و نه  دیگران نتوانسته اند از آن یادداشت ها بهره‌ای ببرند. بدانیم در طول تاریخ هرگاه نکته‌ای کشف شده است، حاصل کار عالمی است که فکر می کند، افکار خود را به طور منظم روی کاغذ می آورد و بدانها نظم می بخشد. پس بکوشیم که در شمار همین عالمان باشیم»

احمد پاکتچی، دانشگاه امام صادق ۱۳۹۲
پیام مدیر گروه به ورودی‌های جدید دانشکده
+

۱۳۹۶ مهر ۲۸, جمعه

ابیات بی‌کلام





آواز

     شعر در پی انتقالِ معنا است و موسیقی وقتی به کلام  بر ‌آید رسالتش روایت همان معناست. حال تصوّر کنید شعری را به خواننده‌ای بدهید و از او بخواهید معنا را – چنان که افتد و دانی – روایت و منتقل کند بی‌آنکه از کلمات استفاده کند - آنچنان که وقتی بگوش شاعری رسید بسراید.

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نه‌هزارسالگی در تهران تفتیده



     این‌طور که می‌گویند اجداد گربه‌هایی که امروز به وفور در شهرهای دنیا دیده می‌شود نُه هزار سال پیش در مناطق غربی آسیا به دست آدمیزاد اهلی شده و بعد  از طریق مصر به دیگر نقاط دنیا راه یافته‌اند.
این‌طور که گفته می‌شود مهم‌ترین دلیل پا گرفتن این ارتباط سودمندی این حیوان در مزارع آدم برای مقابله با حیوانات موذی از جمله موش بوده است.
در شهرهای کنونی، هم موش به خوبی دوام آورده هم گربه.. اما چندان معلوم نیست گربه‌ی شهرنشین دیگر انگیزه‌ی قابل ملاحظه‌ای برای شکار موش شهرنشین داشته باشند. کسی چه می‌داند.. ممکن است خوان گسترده پسماندهای شهری برای هر دوی آن‌ها کافی باشد. 

آیا جبهه‌بندی سابق همچنان حفظ شده‌..؟!

در بعضی روستاها می‌دانم گربه هنوز ارج و قرب بالایی بخاطر گرفتن موش و موذیان دیگر دارد. اما در شهری مثل تهران نسبت انسان با این گربه‌سان اهلی‌شده شهرنشین چندان مشخص نیست. شهر در گرما می‌پزد و آبی در جو نیست. متحد دیروز برای رسیدن به جرعه‌ای آب باید به بزرگراه بزند. اگر جان به در بُرد و به آب رسید چند روز بیشتر دوام می‌آورد - هنوز تا پایان تابستان زیاد مانده، وگرنه.. نتیجه را می‌توانید خودتان هنگام رانندگی در بزرگراه - البته در کسری از ثانیه اگر چیزی از آن باقی مانده باشد با چشمان خودتان ببینید. 

ما آب را در لوله‌های نفوذناپذیر وارد منازلمان کردیم و برای دیگر ساکنان شهر چیزی جز جوی آب نگذاشتیم. اکنون که جوی از آب خالی شده شرط انصاف نیست متحد دیروز را پشت در تشنه نگه داریم.


۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

یوزپلنگ صبح عید



    خواب دیدم در پارکینگ خانه دسته‌ای حیوان درنده و خشمگین را به آرامش دعوت می‌کنم. یادم نیست دقیقاً چه حیواناتی بودند. جلوتر از بقیه یک یوزپلنگ بود و یک پلنگ برفی شاید کمی عقب‌تر. تصویر یوزپلنگ و دندان‌هایی که روی هم فشار می‌داد و چشم‌غره‌ای که به سمت بالای رمپ – به سوی در ورودی خیابان - می‌رفت با وضوح بیشتری در خاطر مانده است. شرایط بحرانی بود. هیولاهایی با قامت‌های بزرگتر از خرس و ببر با انصار و اعوانشان خیابان را قرق کرده بودند و در ورودی خانه، بالای رمپ نعره می‌زند. یوزپلنگ چند بار جست تا به سمت هیولاها حمله‌ور شود اما مانعش شدم. حیوان اندامی بی‌نهایت ورزیده داشت اما جثه‌اش کوچک‌تر از آنی بود بگذارم با آن وحشی‌های غول‌پیکر طرف شود. بقیه‌ دسته‌ی درندگانِ مستقر هم جثه‌ای بزرگتر از وی نداشتند اما انگار همگی انقدر به خشم آمده بودند که هیچ ابایی از درگیر شدن با هیولا و نعره‌هایش نداشتند. با این حال دلم هنوز رضا نمی‌داد فرمان حمله صادر کنم. نمی‌توانستم اجازه دهم خود را به دست این بی‌همه‌چیزها لت پار کنند.

پشت به رمپ و رو به یوزپلنگ و دیگر اعضای دسته در دهانه رمپ ایستاده‌ بودم که یک‌مرتبه دیدم آنسوتر احمد افعی بزرگی را مثل یک سلاح راهبردی در دست گرفته، با یک دست پس سر مار را به مثابه سر اسلحه گرفته و با دست دیگر تنه‌ی مار را در پهلویش جمع کرده و به‌دو به قصد هیولا از رمپ بالا می‌رود. مار دهانش را آنقدر باز کرده که یک سگ بالغ به راحتی در آن جا می‌‌شود و دندان‌های تیزش آماده‌ی شکافتن است. دیگر طاقت نمی‌آورم. یوزپلنگ و دیگر حیوانات وحشی را رها می‌کنم. دستۀ درندگان بی‌وقفه به بالای رمپ یورش می‌برند. افعی در همان حال چندبار آب دهان زهرآگینش را به سمت هیولاها پرتاب می‌کند و بعد مثل فنری که رها شده باشد خود را به قلب دشمن پرتاب می‌کند. یوزپلنگ و یارانش در چشم به هم ‌زدنی به بالای رمپ رسیده‌اند و بی‌محابا چنگال و دندان‌شان را در اندام هیولاها و انصار و اعوان‌شان فرو می‌کنند. جنگ آنقدر بالا می‎گیرد که دیگر چیزی جز صدای قلوه‌کن شدن پوست و گوشت و فواره‌ زدن خون نمی‌بینم.

    بیدارم می‌شوم. امعا و احشایم آتش گرفته است. کمی روی تخت می‌نشینم تا دمای بدن به حالت عادی برگردد. به یاد ندارم حتی در خواب هم این اندازه خشونت و خون یکجا دیده باشم. انگار قوت شبانه هیچ با هاضمه‌ام نساخته است. سحرگاه روز عید است و هنوز تا آمدن سپیده کمتر از ساعتی مانده.. کلماتی بی‌مقدمه در ذهنم می‌نشینند، انگار که این خواب ترجمان‌شان باشد:


عصای عصیان کدام می‌چیراد