‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ آبان ۹, پنجشنبه

شباهت‌های «خانه پدری» و «آشغال‌های دوست‌داشتنی»


دو فیلم خانه پدری و آشغال‌های دوست‌داشتنی شباهت‌های جالبی به یکدیگر دارند که وقتی خوب به آن‌ها فکر کنی هیچ کدام اتفاقی نیستند، بلکه نشان از دغدغه‌ای مشترک سازندگانشان دارند؛ دغدغه‌ای که فارغ از مسائل مورد نظر فیلمساز پرسش‌هایی مطرح می‌کند که مستقلاً نیز نیازمند واکاوی و پژوهش‌اند.

* * *



* * *







خانه پدری
خانه پدری ساخته کیانوش عیاری در سال 89 است. فیلم در سال 93 روی پردۀ سینما رفت و پس از مدت کوتاهی نمایشش متوقف شد. در سال 98 بعد از اعمال برخی اصلاحات مختصر اجازه نمایش گرفت و تنها پس از چند روز دوباره پایین کشیده شد. 

داستان با نمایش پدری (مهران رجبی) که با همکاری پسر نوجوانش محتشم، ظاهراً به خاطر مسائل ناموسی، دختر خود را می‌کشد و دور از چشم مادرش در زیرزمین خانه دفن می‌کند. حرفۀ خانواده بافت و تعمیرات فرش است. سر و شکل آدم‌ها نشان از آن دارد که شروع داستان اواخر دورۀ قاجار یا اوایل دوره پهلوی است. داستان در پرده‌های مختلف ادامه پیدا می‌کند. بین هر دو پرده تقریباً یک نسل فاصله است.
در پردۀ بعد که مثلا پانزده بیست سال بعد است مادر در بگومگویی که بین داماد و دخترش رخ می‌دهد و تکرار اتلاق واژه "قبرستون" به زیرزمین خانه پدری، از مرگ دخترش باخبر می‌شود و همانجا بر مزار دختر جان می‌دهد.
در پردۀ بعد که باید تقریباً دهۀ چهل باشد دختر محتشم به سن ازدواج رسیده و محتشم (ناصر هاشمی) به زور می‌خواهد او را به عقد مردی بزرگ‌تر خودش در بیاورد. دختر تریاک پذربزرگ را به قصد خودکشی در همان زیرزمین حبه‌حبه می‌خورد تا تن به این ازدواج ندهد اما زود خبردار می‌شوند و او را به بیمارستان منتقل می‌کنند. اینجا انگار خانواده نسبت به قبل بی‌چیزتر است.
پردۀ بعد مجلس ترحیم پدر محتشم در همان خانه پدری است، دهه پنجاه یا شصت. دختر کوچک‌تر حشمت در زیرزمین خانه پدری، کلاس قالی‌بافی راه انداخته و در خلال مجلس ترحیم قفل در اتاقی که عمه اش در آن آرمیده را می‌شکند تا جای کلاس بازتر شود که با تندی محتشم(مهدی هاشمی) مواجه می‌شود.
در پردۀ بعد که قاعدتاً باید متعلق به سال‌های پایانی دهه 70 باشد خانۀ پدری متروکه شده، محتشم و نوه‌اش (شهاب حسینی) به اتفاق بسازبفروشی در میان خرت و پرت‌های تارعنکبوت‌زده قدم می‌زنند و در مورد اینکه چرا میراث فرهنگی روی آن دست نگذاشته حرف می‌زنند. قرار است خانه پدری را بکوبند و بجای آن چیز دیگری بسازند.  اما محتشم از نوه‌اش خواسته تا قبل از کندن پی خانه باقیمانده جنازه خواهرش را از زیرزمین خانه خارج و به محل دیگری منتقل کنند. حشمت وقتی چشمش به جمجمۀ زیر خاک می‌افتد از حال می‌رود. نوۀ حشمت او را از به زحمت از زیرزمین خارج می‌کند و به حیات می‌کشاند و با گوشی موبایلش که جزو اولین نسل از گوشی‌های موبایل در ایران است نامزدش که دانشجوی پزشکی است را خبر می‌کند و بعد هم با اورژانس تماس می‌گیرند. فیلم با تصویری متروک از خانۀ پدری در حالی که حشمت به ماشین اورژانس منتقل می‌شود به اتمام می‌رسد

* * *






آشغال‌های دوست‌داشتنی

فیلم دیگری که در سال‌های اخیر پس توقیف چند ساله اجازه نمایش گرفت آشغال‌های دوست‌داشتنی ساخته محسن امیریوسفی بود. این فیلم در سال 1391 ساخته شد اما تنها در سال 97 اجازه نمایش گرفت و با توجه به مصائبی که متوجه نمایش خانه پدری بود باید گفت بخت با آن یار بود که بعد از 6 سال توقیف بالاخره اجازه نمایش گرفت.
آشغال‌های دوست‌داشتنی داستان زنی‌است به نام منیر (شیرین یزدان‌بخش) که به خاطر پناه دادن چند ساعته به معترضین فراری در خانه‌اش در تب و تاب وقایع سال 88 نگران است هر لحظه برای تفتیش وارد خانه‌اش شوند و می‌خواهد خانه را به اصطلاح پاکسازی کند. هر کدام از اشیاء خانه را که منیر به منظورِ نیست‌‌ونابود کردن برمی‌دارد صدای صاحبش در یکی از قاب عکس‌های روی دیوار خانه در می‌آید. داستان در خلال گفتگوی قاب‌ها به عقب برمی‌گردد و مصائبی که از دورۀ کشف حجاب بر مادر منیر و در کودتای 28 مرداد و سپس انقلاب 57 و جنگ ایران و عراق و ... بر خود منیر در همان خانه رفته را روایت می‌کند. همسر منیر (اکبر عبدی) مصدقی بوده، یک روز به همان خانه می‌ریزند و او را می‌برند. همسر منیر چند سال بعد دوباره کارمند دولت می‌شود و بعد از انقلاب نیز به سفر حج می‌رود و به شغلش ادامه می‌دهد. بردارش (شهاب حسینی) جزو انقلابی‌های چپی بوده که پس از انقلاب اعدام می‌شوند. پسر بزرگش (صابر ابر) در جنگ ایران و عراض شهید می‌شود و پسر دیگرش (حبیب رضایی) خارج از ایران درس خوانده و مشغول به کار است و از قاب اسکایپ از پشت مانیتور با وی در تماس است. منیر دست آخر از میان یک قرن قصه کیسۀ سیاهی پر می‌کند و با ترس و لرز به خیابان نیم‌سوخته می‌رود و آشغال‌های دوست‌داشتنی را بالاخره از خانه خارج می‌کند.



شباهت‌ها

این دو فیلم علاوه بر نزدیک بودن سال‌های تولیدشان به یکدیگر و توقیف چند ساله و برخورد سلیقه‌ای، چند شباهت جالب توجه نیز دیگر نیز به یکدیگر دارند.
پرده‌های فیلم در زمان‌های مختلف با نمایی داخلی از درِ خانه آغاز می‌شود. مثلا اگر در کلون داشته باشد متوجه می‌شویم در گذشته سیر می‌کنیم، هرچه قفل و بست در جدیدتر باشد به زمان حال نزدیک‌تر شده‌ایم. این شباهت البته اتفاقی نیست. راوی در هر دو فیلم در واقع خانه است که مجموعه‌ای از داستان‌های ریز و درشت را در طول چند دهه روایت می‌کند.
شباهت دیگر در محدودۀ توجه قرار گرفتن خانواده و مسئلۀ سرنوشت خانواده است. تقریبا در هر دو فیلم، هیچ کس غیر از اعضای خانواده نقش‌آفرینی نمی‌کند.
انگار در هر دو فیلم این خانه است که داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند.
اما شباهت مهم و تامل‌برانگیزتر، دست‌گذاشتن هر دو فیلمساز روی یک روایت بین نسلی است که از قضا در هر دو خانه موضوعیت ویژه دارد و داستان نسل‌ها از ابتدا تا انتها در همان خانه‌ای روایت می‌شود که در آن آغاز شده است. این که چرا هر دو نفر در زمان مشابه تشخیص داده‌اند به جای پرداختن به یک موضوع یا دورۀ خاص، نسبت به زمان ارتفاع بگیرند و داستان خود را در گستره‌ای نزدیگ به یک قرن روایت کند.
تشابهِ اندازۀ کمابیش نزدیک به یک قرن طول قصه در هر دو فیلم نیز چندان اتفاقی نیست. یک ایرانی به طور متوسط بعید است اطلاعاتی بیش از یک قرن (قدیمی تر از پهلوی اول یا احمد شاه قاجار) از خانواده خود داشته باشد. فراگیر شدن نام خانوادگی در ایران قدیمی‌تر 1304 نیست و معمولا آدم‌ها اگر خیلی هنر بکنند تاریخ خود را تنها تا وضع نام خانوادگی‌شان می‌دانند. آیا شما اطلاعی از نیای خود در دوران مشروطه یا ناصرالدین‌شاه دارید؟!
آیا ما در داد و ستدمان با تجدد از آنچه دادیم و آنچه گرفتیم رضایت داریم؟ آیا ما اساساً می‌دانیم در معامله با تجدد چه می‌خواهیم به دست بیاوریم و در قبال آن چه هزینه‌‌ای قرار است پرداخت کنیم؟ چه داده‌ایم؟ چه گرفته‌ایم؟

در روایت خانۀ پدری دختران خانواده با گذر نسل‌های پی‌درپی صاحب حق می‌شوند. دختر حشمت از ازدواج اجباری، حتی به قیمت خودکشی، سر باز می‌زند و در زیرزمین خانه دفن نمی‌شود، دختر دیگر خانواده کلاس قالی‌بافی دارد و عروس جدید خانواده دانشجوی پزشکی است اما مهم‌ترین سرمایۀ خانواده یعنی همان خانۀ پدری مانند بسیاری از خانواده‌های ایرانی دیگر که خانه بزرگ‌ترین سرمایۀ ایشان است، پس از دهه‌ها استمرار از دست می‌رود و گیر سوداگران و سودجویان می‌افتد.  

آیا ما در داد و ستدمان با تجدد و ارزش یافتن جایگاه اجتماعی و تحصیل و همچنین تخصصی شدن حرفه‌ها و تقسیم کار و برون‌سپاری امور عمومی مانند تعلیم و تربیت، اتمیزه و ناتوان در به وجود آوردن نهادها و سایر برساخته‌های اجتماعی مثلاً سرمایه و از آن مهم‌تر ناتوان در استمرار بخشیدن به رشد و حیات ایشان نشدیم؟ اگر جواب به این سوال مثبت است آیا این تنها دادوستد ممکن بوده یا گونه‌های دیگری از این دادوستد نیز قابل تصور است؟


۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

من راضی، تو راضی، گور پدر آینده



https://www.inet.ir/v/Z2z3lY


«بمب ساعتی» محصول 1397 نام مستندی است که به وضعیت بحرانی صندوق‌های بازنشستگی می‌پردازد. این فیلم بعد از «مادرکشی» دومین مستند کمیل سوهانی است که به یک مسئله با ابعاد کلان ملّی می‌پردازد. سوهانی داستان اینکه بعد از مسئلۀ آب،  سراغ مسئلۀ صندوق‌ها رفته را در مراسم رونمایی فیلم در سی‌ام مهرماه ۱۳۹۷ اینطور توضیح می‌دهد:

«دفعه اولی که آقای میدری معاون وزارت کار برای ساخته شدن این فیلم با من تماس گرفتند، در جملات اولیه خود به من گفتند که مساله صندوق‌های بازنشستگی مساله‌ای شبیه به مساله آب است. بدین معنی که همان‌طور که ما منابع لایزالی در ایران داریم و شتاب‌گرانه و بی‌رحمانه به آن حمله می‌کنیم، در صندوق‌های بازنشستگی نیز چنین اتفاقی رخ می‌دهد»

فیلم در کل بیانی سرراست دارد و حواس بیننده را متوجه عمق بحران در صندوق‌های بازنشستگی و عوامل و عواقب آن می‌کند. بمب ساعتی در گفتگو با کارشناسان و مسئولان تلاش می‌کند تا با نگاهی تاریخی ابعاد مختلف مسئلۀ پیچیده و ذوابعادِ صندوق‌ها را حتی‌المقدور به صورت جامع مورد بررسی قرار دهد. با این حال آنچه جایش در فیلم خالی است آمد و رفت رئیس خوش‌خدمت و البته تاریخ‌گذشتۀ سازمان تامین اجتماعی در فاصله سال‌های 90 تا 92 است. 

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

پیدایش گونه‌ای جدید در سینمای ایران



نگاهی به فیلم‌های
«ماجرای نیمروز» و
«ایستاده در غبار»




   گذار از معیار شباهت

   در روزگار مدرسه وقتی در گوشه کتاب یا دفترت صورتکی می‌کشیدی مسابقه میان بغل دستی‌ها آغاز می‌شد که چهره‌ای که کشیدی در واقع چهره‌ی کیست. عجیب آنکه دو نفر - فارغ از اینکه تو بر صفحه کاغذ کشیده‌ای - در میان گزینه‌ها حضور داشتند. یکی معلمی که در همان ساعت با او درس داشتیم و دیگری مدیر دبیرستان که از ابتدا حضور پررنگ‌تری در ذهن دانش‌آموزان داشت. انگار هضم چیستی و چرایی صورتک بیش از هر چیز به پیدا کردن ما به ازایی ملموس و پررنگ در واقعیتِ در دسترس بستگی داشت.

   نقاشی در دوران کودکی و نوجوانی برای بسیاری جزو اولین گام‌های طبع‌آزمایی و ورود در عالم هنر است که از قضا در این گام‌های اولیه بیشترین تحسینی که می‌تواند از اطرافیان خود دریافت کند را مرهون شبیه بودن به ما به ازایی مشخص و ملموس در عالم واقع است. در مقام مخاطب نیز تفاوت چندانی وجود ندارد. اولین تجربه جدی در مخاطبتِ هنر معمولا با رمزگشایی‌های این همانانه (شباهت‌یابی معنایی) آغاز می‌شود تا بعد گنجایش روش‌ها و معیارهای دیگر را نیز پیدا کند. در این مواجهه هضم اثر - اغلب به صورت همه یا هیچ - به دریافتن ما به ازایی زودرس در واقعیت برساخته فرد مشروط می‌شود. برای این مخاطب وجود مویدهای زودهنگامِ تشابه، کلید ورود به اثر است.
چه در مقام سازنده چه در مقام مخاطب نخسین معیار ورود به اثر همین شباهت با واقعیتِ در دسترس است.

 * * *




   فیلم «ماجرای نیمروز» بعد از فیلم ایستاده در غبار» دومین اثر بلند محمد حسین مهدویان و هشتمین اثر سینمایی سید محمود رضوی (تهیه کننده‌ی درباره الی ۱۳۸۷، معراجی‌ها ۱۳۹۲ و سیانور ۱۳۹۴ فیلمی در باره اتفاقات سال ۵۴ در در سازمان مجاهدین) در مقام تهیه کننده است. در هر دو اثر مهم‌ترین کوشش سازندگان بر شباهت است. این اهتمام تحسین‌برانگیز تا آن‌جاست که این دو اثر علارغم دارا بودن جذابیت فیلم‌های داستانی، نمایشی مستند دارند با این تفاوت که ایستاده در غبار بیشتر یک مستندنمای غیر داستانی و ماجرای نیمروز یک مستندنمای داستانی است.

   در این دو مستندنما کارگردان با قراردادن لیست متنوعی از شباهت‌ها از چهره‌پردازی تا صحنه‌آرایی و رنگ‌بندی تصاویر به ‌جا مانده از دهه ۶۰ بیننده را با گرفتن مجموعه‌ای از تاییدات زودهنگام مبنی بر شباهت فیلم با دهه شصت بلافاصله با فیلم همراه می‌کند.


مستندنما
گونه‌ای جدید در سینما

   علارغم تلاش بسیار در دهه‌های اخیر برای به وجود آوردن گفتمان‌های بومی نظیر علم بومی یا تکنولوژی بومی  یا هنر بومی به نظر می‌رسد ژانر مستندنما گونه‌ای موفق از سینمای بومی است که هم‌اکنون با سرعت قابل توجهی در حال رشد و بالیدن است.

المان‌های ژانر

۱. چند پلان با چهره‌های سرشناس
   نمایش چهره‌ بازسازی شده افراد سرشناس با گریم مناسب حتی شده در چند پلان کوتاه در هر فیلم این را به ذهن متبادر می‌کند که حضور شخصیت‌هاییکه برای عموم قریب به اتفاق مخاطبان شناخته شده باشد یکی از المان‌های این ژانر است.

۲. مشابهت با تصاویر ضبط شده

   ظهور ژانر مستندنما بیش از هرچیز نتیجه پیدایش صنعت فیلمسازی است*. اهمیت مشابهت با تصاویر به جا مانده به قدری است که به عنوان نمونه اگر قرار باشد یک سیب سرخ به عنوان سیب سی سال پیش در قاب مستندنما تصویر شود، رنگ‌بندی به گونه‌ای که با تکنولوژی و سبک تصویربرداری ۳۰ سال پیش
 ضبط شده اولویت دارد تا رنگ‌بندی که توسط ناظران سی سال پیش رویت می‌شده است. بعید است سیب دهه ۶۰ در دید ناظرانط چیزی از رنگ و لعاب سیب دهه ۹۰ کم داشته باشد مگر آنکه ادراک بشر از سرخی سیب در این سی سال تغییر چندانی کرده باشد.
   در مستندنما اولویت با شبیه‌سازی تصاویر دوره مورد نظر است. انگار فیلمساز خود در متن حادثه حضور داشته و تصاویر پرتنش را همان موقع داغ داغ در صحنه ضبط کرده است یا مثلا فیلم را در همان دوره ساخته و اکران آن را به دوران حاضر موکول کرده است.

۳. رد ناپیدای راوی
   این نوع پرداخت مستندگونه تصویر در سینما سابقه دارد. اما معمولا از آن برای تصویر کردن نقطه نظر راوی نسبت به اتفاقاتی که غالبا در گذشته وی رخ داده - یا استفاده‌هایی از این دست - استفاده شده است. اما در مستندنما راوی ردی از خود به جا نمی‌گذارد و ماجرای فیلم پس از گم کردن زاویه دید راوی به سمع و نظر مخاطب می‌رسد.

۴. کلیپ‌وارگی
   مستندنما چون واقعی است پرداخت داستان در آن اولویت چندانی ندارد. قطعات بازسازی شده را در  کنار یکدیگر می‌گذارد و با جلب نظر بیننده نسبت به شباهت هر قطعه با تصاویر ثبت شده مثل یک ویدئوکلیپ از مقابل دیدگان بیننده می‌گذراند. به همین خاطر عمق شخصیت‌های مستندنما غالبا از عمق شخصیت‌های یک موزیک ویدئو نیست.

۵. گردش نسلی
   گردش نسلی را اگرچه نمی‌توان به عنوان یکی از المان‌های ژانر در نظر گرفت اما نمی‌توان به عنوان یکی از ویژگی‌های فرامتنی اثرگذار بر پیدایش ژانر به آن اشاره نکرد. یک فیلم مستندنما وقتی ساخته می‌شود که از دوران مورد نظر به قدری کافی فاصله گرفته‌ایم و غلبه دیگر با نسلی از مخاطبان است که جز رویت برخی تصاویر ضبط شده در تلویزیون چیزی از آن دوران ندارند.

*‌ * *

   پیدایش ژانر مستندنما در فضایی که روایت تاریخی در آن عمیقا دستخوش ندرت است اتفاق مبارکی است. مخاطب با دیدن فیلم‌های این ژانر به هر حال به فکر می‌رود و مسئله را از زوایای متعددی مورد جستجو قرار می‌دهد.

   وقتی بیننده از رحیم ماجرای نیمروز (احمد مهرانفر) می‌شنود «همه جا آدم دارند…» ممکن است از خود بپرسد که چه شد که این حضور گسترده یکمرتبه اسمش شد نفوذ.. مگر این‌ها همه با هم انقلاب نکردند؟


  ایستاده در غبار و ماجرای نیمروز روی سوژه‌هایی دست گذاشته‌اند که به خودی خود گیرایی بالایی دارند و در جذب مخاطب نیز موفق بوده‌اند. با این حال تا دست یافتن به چیزی فراتر از معیار شباهت در عرضه و ارزیابی، و تبدیل به اثری ماندگار راهی دراز و ناهموار در پیش دارند، مثل حد فاصل تقلید صدا و خوانندگی.

  امیدوارم کارگردان این فیلم در ژانرهای دیگر نیز بتوانند همینقدر پرتلاش و موفق عمل کند.


 - - - - -
 - - - - -

برخی از اظهار نظرها در مورد ماجرای نیمروز

    بهزاد نبوی (سخنگوی دولت محمدعلی رجایی) در یادداشت توضیحاتی واقعی در باره واقعیت ماجرای نیمروز بعد از تمجید از توان فیلم در بازسازی فضاهای دهه شصت نکات جالبی را در مورد برخی سوگیری‌های فیلم در روایت خود از اتفاقات سال ۶۰ مطرح می‌کند. صادق زیباکلام (استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران) در  گفتگو با علی معلم نگاه فیلم را به شدت ایدئولوژیک می‌داند و هرگونه توفیق فیلم در ارتقای آگاهی بیننده را از اساس زیر سوال می‌برد و محمد قوچانی (سردبیر هفته‌نامه صدا) نیز در یادداشت نفوذی شماره ۳  با آوردن تعبیر «وسترن اسلامی» قرار گرفتن ماجرای نیمروز بین فیلم مستند و فیلم داستانی، و همینطور فراتر رفتن فیلم از دعواهای سیاسی و پرداختن به قهرمانان ملی را مورد ستایش قرار می‌دهد.


۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

جدال فزاینده





    بعد از دیدن «فروشنده» ی فرهادی گسترۀ نسبتاً وسیع واکنش مخاطبان ذهنم را کمی مشغول کرده است. فکر می کنم این ناهمسویی و‌گاه بی ربطی بیش از آنکه نتیجۀ اتفاقات درون فیلم باشد نشان‌دهندۀ بی گفت و شنود بودن و سوء تغذیۀ مخاطبان است.

    فروشنده فیلم ارزشمندی است چرا که بیش از هر چیز در این بی‌تمرینی رغبتی برای سخن گفتن به میان می آورد.

    «فروشنده» را شاید بتوان در کنار «جدایی» و «چهارشنبه‌سوری» قسمت سوم از یک سه گانه دانست. سه‌گانه‌ای که حلقه های وصلش
       ۱. تماس و تنش‌ طبقاتی ابرشهر
       ۲. بی‌اعتمادی به قانون (و در معنای عام‌ترش به اخلاق) و
       ۳. طبقۀ متوسط و به طور خاص‌ سرگردانی و ویرانیِ مرد طبقۀ متوسط * و به تبع آن به سردی و جدایی گراییدن ارتباط مرد و زن،
است.

    در چهارشنبه‌سوری سه‌گانه مراحل جنینی‌اش را طی می‌کند. هنوز تنشی در کار نیست، طبقات زندگی یکدیگر را از نزدیک نظاره می‌کنند. به سردی گراییدنِ رابطه در چهارشنبه‌سوری پا به پای در هم تنیده با تم خیانت طرح می شود. اما در دو فیلم دیگر کارگردان به صورت مستقیم سراغ خیانت نمی‌رود و سردی و بیگانگی را با ارتفاع گرفتن از سوژه و در نظر گرفتن زمینه‌های اجتماعی آن از زوایای جدیدتری مورد مشاهده قرار می‌دهد.

    در جدایی اتفاقی که بین طبقات می‌افتد تماس و نظاره نیست، بلکه تنش است. افراد در برابر قانون راست نمی‌گویند و امیدی به حل مسئله ازین طریق ندارند.

فروشنده با ترک خوردن و ویران شدن خانه ای که در دو فیلم قبلی می شد هنوز زیر سقفش زندگی کرد آغاز می شود. در این فیلم تنش طبقاتی از چهارشنبه سوری و جدایی به مراتب بیشتر است و تا مرز آدم‌ربایی، قتل و انتقام پیش می‌رود. اگر در جدایی، نادر در برابر قانون صرفاً راستش نمی‌گوید در فروشنده عماد و همسرش نه کاری به قانون دارند نه تمایلی به درمیان گذاشتن مسئله شان دارند. فشار روانی در طول داستان در ‌‌نهایت باعث می‌شود عماد شخصاً برای اعاده حیثیت از خود دست به کاری بزند.

    در سه‌گانۀ چهارشنبه‌سوری، جدایی و فروشنده علاوه بر تنش طبقاتی که به طرز هشدار دهنده‌ای در هر فیلم نسبت به فیلم قبلی بیشتر شده، یک اتفاق دیگر نیز افتاده است: ویران‌شدن شخصیت اصلی (مرد طبقۀ متوسط)؛ اگر چه در این سه فیلم قصورِ شخصیت اول مرد که کمابیش متعلق به همین طبقه است در حادثۀ مرکزی یکی پس از دیگری کمتر و کمتر شده، اما از ویران‌شدن و ناکامیِ نهایی‌اش‌ کم که نشده است هیچ، بلکه بیشتر هم شده، تا آنجا که در انتهای داستان انگار این عمادِ فروشنده است که به جای ویلیِ مرگ فروشنده در تابوت خوابیده است.

--------------------
زن طبقۀ متوسط در فیلمنامه­ های فرهادی هنوز عمق پرداختِ شخصیت مرد را ندارد و قصه عموماً درون مرد پیش می رود. شاید به این دلیل که نویسنده مردانگی را بحران زده تر و در نتیجه نیازمند توجه بیشتر می داند، شاید هم به این دلیل ساده که هر کس خودش را بهتر روایت می­ کند.

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

روز واقعه

To Whom It May Concern




نقد یک فیلم کوتاه

    در سال­های اخیر استفاده از دوربین­های کوچک و کم­حجمی مثل دوربین­های موبایل، نرم­افزارهای ساده­ی تدوین و امکان پخش کم­دردسرتر در اینترنت سبب شده تا به بهانه­های مختلف شاهد ساخته­شدن فیلم­ها و کلیپ­هایی باشیم که عوامل سازنده­ی آنها کارشان لزوماً فیلم­سازیِ حرفه­ای نیست. اما این مسئله دلیلی بر کم­اهمیت بودنِ آنها نیست. بلکه بعضی از آنها کاملاً در خور توجه­اند.

    در این چند سال تعداد زیادی ازین فیلمها را تماشا کرده ام و در اینجا نیز می­خواهم در مورد یکی از همین فیلم­ها بنویسم. این فیلم پارسال همین موقع­ها ساخته شده و به­نظرم شایسته­ی درنگ و توجهی دوباره است و نسبت به نمونه های مشابهش یک قدم جلوتر گذاشته است.  روایتِ­شکیبایی؛  کاری از  ایستاده­با­مشت.

   روایتِ­شکیبایی تا نیمه با سلیقه، سادگی و دقتِ تحسین برانگیزی انتخاب و تدوین شده است. اما در نیمه­ی دوم دچار افت محسوسی  می­شود.



§         چرا نیمه­ی اول فیلم (از ابتدا تا 05:38) قوی است؟

   دقتی که روی جزئیات شده از ابتدا در رنگ و فونتِ انتخاب­شده و همچنین انتخاب موسیقی یکدست و تاثیرگذارِ فیلم، خود را به­خوبی نشان می­دهد. مخاطب از همان ابتدا احساس می­کند به شعور و وقتِ او احترام گذاشته شده و توجهش بیشتر جلب می­شود. این توجه و احترام متقابل وقتی متوجه می­شویم که عوامل سازنده­ی فیلم زحمتِ فیلم­برداری را هم به خود داده­اند و مانند نمونه­های مشابه تنها به کنار هم نشاندن صدا و تصویرهای آماده بسنده نکرده­اند – و از پسِ آن هم بخوبی برآمده­اند.  

   فیلم با یک شوک آغاز می­شود. یک خبرِ دلخراش و مهیب! سپس جوانی را می­بینیم که دستش از همه­جا کوتاه است و ناباورانه ماجرا را در دنیای مجازی دنبال می­کند. بعد از فرط استیصال و درد همانجا تبِ دیگری باز می­کند و در جستجوی صبر به کتابِ خدا پناه می­برد.

   جملاتی که از هاله در فیلم آورده شده احتمالاً مربوط به چند ساعت قبل از حادثه است. لحن مادرانه و آرام جملات، درد و حسرتی عمیق به جان آدم می اندازد.

   بعد صداهای زخم­خورده­ای­ پخش می­شود – صداهایی بدون ­تصویر - که انگار هیچ مجرایی غیر از خطوط تلفن  برای فریادهای فروخورده ندارند؛ صداهای تک­افتاده­ای که از پشت تلفن­های راه دور می­لرزند ... . [i]

   نیمه­ی اول فیلم به دلیل پرداخت موجزش -  که نتیجه­ی توجه به عمقِ­ غیرمنتظره­ی فاجعه و ندادنِ داده­های اضافه به ذهنِ فربه و آشفته­ی مخاطبانش است، در نشان دادن غمِ سنگین آن روز و حتی ثبت آن در تاریخ  بسیار تواناست. سکانس آغازین فیلم که در اتاقی دربسته و خاموش می­گذرد از آیاتِ روی مونیتور تا آن آخ... که بر صفحه­ی بی­احساسِ مونیتور نقش بسته، همگی برای مخاطب این فیلم وضعیتی معنی­دار و دردآور است. [ii]

   سوای دقتی که در جزئیات فیلم شده و احترامی که به مخاطبش گذاشته شده فکر می­کنم دلیل قوت نیمه­ی اولِ آن به­طور خاص نزدیکی احوال عوامل سازنده با راویِ فیلم و وفاداری به آن تا انتهای نیمه­ی اول است. یعنی زاویه­ی نگاه فیلم نسبت به حادثه همان زاویه­ و نسبتی است که عوامل سازنده با حادثه داشته­اند و ماجرا را صادقانه و از نقطه نظر خود روایت کرده­اند نه کس دیگر! بر همین اساس می­توان حدس زد که سازندگانِ فیلم، بدلیل نوع نگاه فیلم به واقعه و فاصله­ای که با آن دارد، احتمالاً خارج از ایران سکونت داشته اند. این وفاداری به نسبت خود با حادثه همان نکته­ایست که روز واقعه­ی بهرام بیضایی را با تمام ساخته­های مربوط به روز عاشورا متمایز می­کند. 



§         چرا فیلم در نیمه­ی دوم (از 05:39 تا انتها) افت کرده است؟

   شوک این فاجعه آنقدر بزرگ است  که تا همین امروز هم نمی­توان آن را به راحتی هضم کرد. اما فیلم از 05:39 -  با انتخاب شعری که از قضا بطور حیرت­آوری با اتفاقاتی که افتاده تناسب دارد، حالتِ جمع­بندی به خود می­گیرد.[iii]  در حالیکه فضا هنوز هیچ میانه­ای با جمع­بندی – آن هم یک جمع­بندی سوگوارانه و مدیحه­سرایانه -  ندارد. بی­وجدانی و بی­رحمی  چهره­ای جدید از خود نشان داده و همه را بهت­زده کرده است. اتفاقاتی که آن چند روز افتاد سنگ را می­لرزانَد و از خودسوزی جوان بینوای تونسی کم سهمناک­تر نبود، ولی بعد از آن، اتفاقی در آن سطح نیفتاد.

   شاید بتوان گفت فجایع آن چند روز احساس نیاز به پیگیری امور از راه­های دیگر را افزایش داد. با این حال عوامل فیلم که احتمالاً خودشان هم مثل بقیه درگیر همین فضای غیرقابل هضم بودند، این بهت را در خود و مخاطبان نادیده گرفته­اند و دست به جمع­بندی و شورآفرینی زده­اند.     

   فیلم در نیمه­ی دوم، زاویه دیدی که نقطه­ قوتش در نیمه­ی نخست است را گم می­کند و معلوم نیست دیگر از زبانِ که حرف می­زند. علاوه بر این، فیلم در نیمه­ی دوم ذهن اشباعِ مخاطبش را از یاد می­برد و از ایجاز ابتدایی­اش تا اندازه­ی زیادی فاصله می­گیرد.


روایت شکیبایی فیلم تاثیر گذار و قابل توجهی است. مخصوصاً در نیمه اول که بیشتر از آنکه بخواهد اثرگذار باشد ا خود را روایت می کند و دیگر فیلمهای مشابهش متمایز می شود.  از آن مهم تر به این دلیل که یادمان می­اندازد که کار با ابزار ساده و در دسترس لزوماً معنایش سهل­انگاری و کم­دقتی نیست.


خرداد 1391







[i]  صداهایی که از افراد مختلف در نیمه­ی اول شنیده می­شود، علاوه بر آنکه روایتگر احوال همان آدم­هاست، بیننده را یاد همان جوانی می­اندازد که در ابتدای فیلم دیده که انگار به این صداها گوش می­دهد و بین خبرگزاری­ها سرگردان است.
[ii]  نشان دادنِ احوالِ  بیشمارکسانی  که آن روز خبر به همین صورت به آنان رسیده، دلیل مناسبی برای بازسازی (ساختِ) سکانس آغازین است. مسئله­ی فیلم برداری در این نوع فیلم­ها و کلیپ­ها نمی­تواند صرفاً برای فیلم­تر کردنِ آن­ها انجام شود.
[iii]  به­گمانم انتخاب سالار عقیلی نیز در راستای این افت انتخاب دقیقی بوده است!

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

بی‌حواشی


در مواجهه با کثافات


   ۱  فرض می‌کنیم جامعهٔ ما واقعیت دارد.
   ۲  با این فرض می‌توانیم بگوییم فیلم - و بطور کلی اثر - بذری است که در دل آن کاشته می‌شود تا همانجا بار دهد نه جای دیگری بیرون از آن و یا نه حتی جای دیگری درون آن.

    حال فرض کنید فیلمی ساخته‌ایم که کثافتِ واقعیت را با تبحر تمام "بازنمایی" می‌کند و این کار را چنان چیره‌دستانه انجام می‌دهد که بیننده ناخودآگاه به حیرت و تشویق می‌افتد. * آنقدر که او را صرفا بخاطر بودنش در آن فرهنگ احساس افتخار و غرور وادار می‌کند -‌‌ همان فرهنگی که کثافتش به بصورت کاملاً واقعی در فیلم بازنمایی شده است و او به آن تعلق دارد  * یا روی کارگردان و دیگر عوامل فیلم احساس علاقه و تعصب کند.
   این غرورآفرینی‌ها اما در ‌‌نهایت شرط نیست. این‌ها بار دادن در جای دیگر، یا‌‌ همان هرز رفتن است. فیلم دانه‌ایست که کاشته می‌شود تا در بستر حقیقیِ جامعه (!) به بار بنشیند
        که اگر ننشست باید دید مسئله چیست:
    ۱  بذر عقیم است
    ۲  یا خاک نابارور؟!

    این را من نمی­دانم. باید آزمایش کنیم ببینیم مشکل از کیست. اما در کدام آزمایشگاه؟! یا کدام جشنواره؟! شاید هم این سوال بیخود است و دردی را دوا نمی­کند و اینها بر هم تاثیر می گذارند و نمی توان انها را جداگانه مورد بررسی قرار داد -مخصوصا در دراز مدت + . اما بهتر است فعلاً در دایره‌­ی مفروضاتمان (۱ و ۲) بحث کنیم:    اینقدر که بنظر می‌رسد، وقتی بستری که در آن بذر پاشیده اید، قدرت بارور کردن بذرها را نداشته باشد خود را مشغول امور دیگر می‌کند.
    نتیجه‌­ی این حرف‌ها می‌شود اینکه ...