‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ مهر ۲۵, پنجشنبه

بی‌هاضمه




مدتی است یله ندادم به کنج و نجوا در گوش خویشتن. سخنی نگفته‌ام. چیزی نشنیده‌ام. علوفه هر روزه و هر ماهه و هر ساله را نشخوار نکرده‌ام.

دیشب که رفته بودم بیمارستان نور افشار دیدن دوستی – گودبای پارتیِ شب قبل از مرخص شدنش، خنده‌دار و تلخ و نابجاست گفتنش مخصوصا اینکه طاقت سرماخوردگی ساده را هم ندارم، اما مسحور تسلیم و آرامش بیمارستان شدم. تسلیم و آرامشی که بیش از هر چیز از نزدیکان بیماران برمی‌آمد و تمام جنبندگان و سنگ و چوب بیمارستان را در بر می‌گرفت. وقتی تسلیم شدی که بجای ببر و شیر و پلنگ بودن و شکار یا مرده‌ خوری مانند روباه و شغال و کفتار یا حتی دام و حشم و پرنده و گیاهخوار، گیاه باشی و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار بگیری و توش و توانت را جمع کنی تا دست و بالت تنها چند سانتی‌متر بیشتر حرکت کند، خفته‌ای در اندیشه‌ات تازه بیدار می‌شود.

فکر کردن شبیه نشخوار است در گیاهخواران یا هضم خرده‌های استخوان و تکه‌های گوشت در درندگان. تا زمانی که در شتاب شبانه روز به آمد و شد مشغولی و مدام می‌بینی و می‌شنوی و استشمام می‌کنی، فکرت کار نمی‌کند. مگر می‌شود آدمی‌زادِ دو پا که از قضا هم گوشت می‌خورد هم گیاه در تمام طول عمرش فقط و فقط بخورد بدون هضم و دفع؟! باید زمانی هم برای نشخوار و هضم گذاشت، حال مثل گوشتخواران در خواب یا مانند نادرندگان در بیداری نشخوار و از آن مهم‌تر زمانی برای دفع. همه چیز را نمی‌توان نگه داشت.

طبقه متوسط تمام روز و شب را تا پاسی از شب یکسره می‌دود و مابقی را در معرض هجوم اطلاعات است. کی بپرسد؟ کی بیاندیشد؟ کی هضم کند؟ 

۱۳۹۷ فروردین ۱۷, جمعه

داستان یک نامگذاری



فرودگاه‌های استانبول 2018

    استانبول دو فرودگاه دارد. اولی فرودگاهی واقع در محلۀ یشیل‌کوی (در بخش اروپایی شهر - غرب استانبول) است. این فرودگاه در آخرین سال‌های امپراتوری عثمانی در سال 1912 برای مقاصد نظامی راه‌اندازی می‌شود. اما چند دهه بعد گسترش می‌یابد و در سال 1953 به عنوان فرودگاهی عمومی و همینطور به عنوان اولین فرودگاه بین‌المللی ترکیه به نام موسس ترکیۀ جدید پس فروپاشی امپراتوری عثمانی یعنی مصطفی کمال آتاتورک (1938 - 1881) نامگذاری و افتتاح می‌شود. جایگاه آتاتورک در حکومت ترکیه سی سال پس از تاسیس جمهوری ترکیه علی رغم تنگ کردن فضا بر بیش از یک سوم جمعیت ترکیه (کردها و علوی‌‌ها و ... ) آنقدر محکم است که اولین فرودگاه بین‌المللی کشور به نام او نامگذاری ‌می‌شود. 

Sabiha Gökçen 


دومی فرودگاه صبیحا گوکچن واقع در محله‌ای به نام پندیک (در بخش آسیایی شهر – شرق استانبول) در ابتدای قرن بیست و یکم است. صبیحه گوکچن (2001 - 1913) یکی از هشت فرزندخوانده آتاتورک است که بر خلاف رسومات رایج زمانه با حمایت وی به نیروی هوایی می‌رود. گوکچن در زبان ترکی به معنای آسمانی یا متعلق به آسمان است. این نام خانوادگی را پدرخوانده‌اش وقتی اختصاص نام‌خانوادگی در 1934 واجب می‌شود روی صبیحه می‌گذارد. صبیحه در 1937 لقب اولین خلبان زن هواپیماهای جنگی در دنیا را با شرکت در جنگ‌های داخلی و خارجی (البته شامل شرکت در کشتار ده‌ها هزار کرد در استان دِرسیم (تونج‌ایلی فعلی)) به خود اختصاص می‌دهد و به عنوان الگویی برای زن مدرن ترک به جامعۀ در حال گذار ترکیه معرفی می‌شود.

اما نامگذاری فرودگاه به نام صبیحه تنها دلیلی نیست که نام او را در شروع قرن جدید بر سر زبان‌ها می‌اندازد.

سه سال بعد از مرگ صبیحه یعنی در سال 2004 روزنامه‌نگاری ترک-ارمنی به نام هرانت دینک در مقاله‌ای به نام «راز صبیحه خاتون» مدعی می‌شود او یتیمی بازمانده از کشتار ارامنه در خلال جنگ جهانی اول است و بگو مگویی رسانه‌ای در بارۀ رگ و ریشه‌ی الگوی ملی‌گرایان ترک به راه می‌اندازد. دینک که به خاطر فعالیت‌هایش علیه انکار کشتار ارامنه مغضوب متعصبان ترک است در سال 2007 به ضرب گلوله نوجوانی هفده ساله جلوی دفتر روزنامه‌اش در استانبول به قتل می‌رسد. تشییع جنازه دینک به مراسمی بی‌سابقه تبدیل می‌شود و در حدود صد هزار نفر در آن شرکت می‌کنند.



تشییع جنازه هرانت دینک، استانبول، شیشلی 2007

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

اعلام نیاز





موقعیت شغلی موهومی در سرم می‌آید و می‌چرخد و می‌رود. یک چیزی کم است. می‌دانم که طراحی یک موقعیت شغلی با شرح وظایف مشخص برای کسب‌وکاری در حال رشد به هیچ وجه آسان نیست. وظایف محوّله سیّال و درهم‌تنیده‌اند. نمی‌توان به راحتی خط کشید و محدودۀ نیروی کار مورد نظر را مشخص کرد.

اعلام نیاز در قالب انتشار یک اشتغالی با شرح وظایف مشخص نشانه‌ی شکل‌گرفتن نوعی هدف در مجموعه و رسیدن به یک جریان درآمدی مشخص و نوعی بلوغ در یک کسب‌وکار است. کاری که هنوز به جریان‌های کم‌ریسک درآمدی نرسیده، باید نیروی کار مورد نیازش را با توجه به شرایط فعلی تامین کند یا با توجه به مبالیغ‌ آینده؟!

به هر حال چاره‌ای نیست. باید در حد توان روحیه مورد نظر و انواع فعالیت‌های محتمل را به صورتی تقریبی ترسیم کنم و مخرج مشترک بگیرم تا دست آخر چیزی شبیه به اعلام نیاز برای یک موقعیت شغلی حاصل شود. چگونه می‌توان نیاز شغلی مورد نظر را ذیل یک عنوان خلاصه کرد؟ به چه کسی نیازمندیم؟ اگر قرار باشد تمام ویژگی‌ها را در یک کلمه خلاصه کنیم باید بگوییم به چه کسی نیازمندیم؟

ایده‌پردازی‌هایم حول این موقعیت شغلی اگرچه خاستگاه‌های مختلف دارند اما حول یک عبارت همگرا می‌شوند: 

«انسان وحشی»

* * *

«به یک وحشی بی‌سر و پا نیازمندیم»

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

حفره




سه چهار سال پیش زمین مجاور خانه را به عنوان بلندمرتبه سازی تخریب و گودبرداری مفصلی کردند، شش هفته طبقه زیر زمین و همین تعداد طبقه روی زمین در متراژی به نسبت اندک. بعد از مقداری حفر زمین و عاصی کردن همسایه‌ها نوبت به زه‌کشی رسید. به دلیل وجود قنات در منطقه قبل از کندن باید آب را از عمق زمین خارج می‌کردند. چند هفته آب در دو لوله‌ با قطر دست کم ده سانتی‌متر روانه‌ی جوی آب شد. کف پارکینگ خانه فرو ریخت. در این میان بجای دلجویی و ترمیم خرابی حرف این بود که پروژه ما میلیاردی‌ست، ساختمان شما را هم می‌خریم. بعد از برو بیا و دعوا و مرافعه و شکایت و شکایت‌کشی بالاخره مشکل کف پارکینگ با کَوَل‌گذاری و ماسه و سیمان حل شد. اما چند هفته بعد از این داستان یک روز صبح کارگاه به کلی جمع شده بود، نه اثری از کارگرها بود نه اثری از مواد و مصالح ساختمانی. کاشف به عمل آمد که سازندگان وامی که از بانک برای ساخت و ساز ملک مذکور گرفته‌اند را به جیب زده و گریخته‌اند. معلوم نیست زمین با کدام ثمن بخس معامله شده بوده که در نهایت ظاهراً در مقابل مبلغ وام ارزشی برای حراست نداشته است.
گود دو سه سال زیر آفتاب و باد و باران و گاهی هم برف و زلزله ماند و گوش کسی بدهکار هیچ نامه و شکایتی نبود، تا این که بالاخره چند شب پیش با مراجعه شبانه کامیون‌ها نیمی از آن پر شد و مابقی نیز قرار است در شب‌های آتی پر شود.

قیطریه تهران
۵ بهمن ۱۳۹6

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

نه‌هزارسالگی در تهران تفتیده



     این‌طور که می‌گویند اجداد گربه‌هایی که امروز به وفور در شهرهای دنیا دیده می‌شود نُه هزار سال پیش در مناطق غربی آسیا به دست آدمیزاد اهلی شده و بعد  از طریق مصر به دیگر نقاط دنیا راه یافته‌اند.
این‌طور که گفته می‌شود مهم‌ترین دلیل پا گرفتن این ارتباط سودمندی این حیوان در مزارع آدم برای مقابله با حیوانات موذی از جمله موش بوده است.
در شهرهای کنونی، هم موش به خوبی دوام آورده هم گربه.. اما چندان معلوم نیست گربه‌ی شهرنشین دیگر انگیزه‌ی قابل ملاحظه‌ای برای شکار موش شهرنشین داشته باشند. کسی چه می‌داند.. ممکن است خوان گسترده پسماندهای شهری برای هر دوی آن‌ها کافی باشد. 

آیا جبهه‌بندی سابق همچنان حفظ شده‌..؟!

در بعضی روستاها می‌دانم گربه هنوز ارج و قرب بالایی بخاطر گرفتن موش و موذیان دیگر دارد. اما در شهری مثل تهران نسبت انسان با این گربه‌سان اهلی‌شده شهرنشین چندان مشخص نیست. شهر در گرما می‌پزد و آبی در جو نیست. متحد دیروز برای رسیدن به جرعه‌ای آب باید به بزرگراه بزند. اگر جان به در بُرد و به آب رسید چند روز بیشتر دوام می‌آورد - هنوز تا پایان تابستان زیاد مانده، وگرنه.. نتیجه را می‌توانید خودتان هنگام رانندگی در بزرگراه - البته در کسری از ثانیه اگر چیزی از آن باقی مانده باشد با چشمان خودتان ببینید. 

ما آب را در لوله‌های نفوذناپذیر وارد منازلمان کردیم و برای دیگر ساکنان شهر چیزی جز جوی آب نگذاشتیم. اکنون که جوی از آب خالی شده شرط انصاف نیست متحد دیروز را پشت در تشنه نگه داریم.

۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

یوزپلنگ صبح عید



    خواب دیدم در پارکینگ خانه دسته‌ای حیوان درنده و خشمگین را به آرامش دعوت می‌کنم. یادم نیست دقیقاً چه حیواناتی بودند. جلوتر از بقیه یک یوزپلنگ بود و یک پلنگ برفی شاید کمی عقب‌تر. تصویر یوزپلنگ و دندان‌هایی که روی هم فشار می‌داد و چشم‌غره‌ای که به سمت بالای رمپ – به سوی در ورودی خیابان - می‌رفت با وضوح بیشتری در خاطر مانده است. شرایط بحرانی بود. هیولاهایی با قامت‌های بزرگتر از خرس و ببر با انصار و اعوانشان خیابان را قرق کرده بودند و در ورودی خانه، بالای رمپ نعره می‌زند. یوزپلنگ چند بار جست تا به سمت هیولاها حمله‌ور شود اما مانعش شدم. حیوان اندامی بی‌نهایت ورزیده داشت اما جثه‌اش کوچک‌تر از آنی بود بگذارم با آن وحشی‌های غول‌پیکر طرف شود. بقیه‌ دسته‌ی درندگانِ مستقر هم جثه‌ای بزرگتر از وی نداشتند اما انگار همگی انقدر به خشم آمده بودند که هیچ ابایی از درگیر شدن با هیولا و نعره‌هایش نداشتند. با این حال دلم هنوز رضا نمی‌داد فرمان حمله صادر کنم. نمی‌توانستم اجازه دهم خود را به دست این بی‌همه‌چیزها لت پار کنند.

پشت به رمپ و رو به یوزپلنگ و دیگر اعضای دسته در دهانه رمپ ایستاده‌ بودم که یک‌مرتبه دیدم آنسوتر احمد افعی بزرگی را مثل یک سلاح راهبردی در دست گرفته، با یک دست پس سر مار را به مثابه سر اسلحه گرفته و با دست دیگر تنه‌ی مار را در پهلویش جمع کرده و به‌دو به قصد هیولا از رمپ بالا می‌رود. مار دهانش را آنقدر باز کرده که یک سگ بالغ به راحتی در آن جا می‌‌شود و دندان‌های تیزش آماده‌ی شکافتن است. دیگر طاقت نمی‌آورم. یوزپلنگ و دیگر حیوانات وحشی را رها می‌کنم. دستۀ درندگان بی‌وقفه به بالای رمپ یورش می‌برند. افعی در همان حال چندبار آب دهان زهرآگینش را به سمت هیولاها پرتاب می‌کند و بعد مثل فنری که رها شده باشد خود را به قلب دشمن پرتاب می‌کند. یوزپلنگ و یارانش در چشم به هم ‌زدنی به بالای رمپ رسیده‌اند و بی‌محابا چنگال و دندان‌شان را در اندام هیولاها و انصار و اعوان‌شان فرو می‌کنند. جنگ آنقدر بالا می‎گیرد که دیگر چیزی جز صدای قلوه‌کن شدن پوست و گوشت و فواره‌ زدن خون نمی‌بینم.

    بیدارم می‌شوم. امعا و احشایم آتش گرفته است. کمی روی تخت می‌نشینم تا دمای بدن به حالت عادی برگردد. به یاد ندارم حتی در خواب هم این اندازه خشونت و خون یکجا دیده باشم. انگار قوت شبانه هیچ با هاضمه‌ام نساخته است. سحرگاه روز عید است و هنوز تا آمدن سپیده کمتر از ساعتی مانده.. کلماتی بی‌مقدمه در ذهنم می‌نشینند، انگار که این خواب ترجمان‌شان باشد:


عصای عصیان کدام می‌چیراد

۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

هویت دینی


Illustration by Sandbox Studio, Chicago with Ana Kova



نسب‌نامه

انتساب «یهودیت» به قوم یهود است و انتساب «مسیحیت» به فرد مسیح٬ و انتساب «اسلام» نه به مسلمانان و نه محمد٬ که به فعل و معنی کلمه است.

سمت و سوی دموکراسی


http://www.chrisjordan.com/


اجتماع بشری برای حل مشکلات خود میان دوقطبی‌های بسیاری نوسان می‌کند. یکبار این گفتمان راه حلی برای بهبود اوضاع پیش روی جامعه می‌گذارد، و یکبار این گفتمانِ رقیب است که گوی و میدان را از او می‌رباید و حاضران و ناظران را به خود مشغول می‌دارد - یکی از آشناترین این رفت و برگشت‌ها را شاید بتوان تا حدودی ذیل دوگانۀ در اولویت قرار دادن فرد یا اجتماع جستجو کرد.
مسئله این نیست که در این رقابت کدام یک گفتمان برتر یا طرفِ حق است که با آویختن به آن بتوان در مسیر سعادت گام برداشت. مهم‌تر از آن این است که گفتمان‌های رقیب چقدر در آنچه هستند بی‌دروغ و درجه‌اول‌ اند. مسئله اصالت گفتمان است.
رقابت در نهایت ناگزیر است اما پیروزی هیچ یک از طرفین ضمانت‌گر رشد نیست. رشد نتیجۀ فرایند رفت و برگشت در رقابت است. رفت و برگشتی که می‌تواند ارتقایی یا قهقرایی باشد.
یک معیار برای فهمیدن این که یک رقابت قهقرایی است یا نه تکرار بی‌پایان عبارت انتخاب بین بد و بدتر است. پیامد اصلی رقابتی‌شدن دست‌نکشیدن از رقابت حتی در زمین سست و در سینه‌کش قهقراست.

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

امید و اراده در روزگار سستی



    در راه تهران - شیراز در اتوبوس نشسته بودم، چند سطر نگاهم به کتابی بود که در دست داشتم و چند سطر مناظر اطراف را از دیده می‌گذراندم.
     با خود فکر کردم زمانی که ریشه‌­های تمدنی - فارغ از عرض و طول ظواهرش - سست شود برای در هم پیچیدن طومارش تنها یک لودر کافیست.
    از آن روز به بعد با این فکر دست به گریبانم که برای کسی که اساسی­‌ترین ریشه­‌ها به زعمش سست شده اراده‌­ی معطوف به رشد و تغییر چقدر می­‌تواند اصالت داشته باشد. ثمربخشی ارادۀ معطوف به تغییر را – پس از انجام تمامی محاسبات - در نهایت شدت و ضعفِ امید به اثرگذاری یا به بیان عمیق­‌تر باور به نیک‌­فرجامی تعیین می‌­کند.
     امید اگرچه می­‌تواند با خرده ­اراده‌­های دست­‌اندرکار در طول زمان در زمینه­‌ای پرورده شود اما هیچگاه محصول دفعی اراده  فرد نیست، بلکه بیش از هر چیز دیگری در آن اثر می­‌گذارد. پا به میدان گذاشتن بدون در دست داشتن سلاحی که قدرت تعیین کننده داشته باشد (ابرسلاحِ امید) در بهترین حالت آدم را دچار پدیدۀ خودقهرمان‌پنداری در تراژدی­های من­‌درآوردی می‌­کند.   

     سوال اینجاست اکنون، که در روزگار سست‌­ریشه، اراده را باید از کجا آورد و کجا و چگونه به کار بست؟ امید در کدام زمینه‌­ها هست و در کدام زمینه­‌ها نه؟ با اراده‌­های بی‌­امید چه باید کرد و همینطور با اراده‌­های چشم بسته بر امید چه باید کرد؟ ...

۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

مرا در نظامیه ادرار بود

    درک اداره سعادتیست که تا کنون چنین از نزدیک فرصتش را نداشته ام. ادارۀ بی ارباب رجوع از ادارۀ ارباب رجوع دار اداره تر است. با این وجود این تجربه تا کنون، سوای تمام تداعی های دردآوری که از ضرورت ناگزیر هیولا زدایی به ذهن هوار کرده و علی رغم چشم گشودن به عمر و انگیزه ای که از کارکنانش - چای پشت چای - حرام می کند، در مقام نظاره گر تجربۀ شیرین و دلچسبی هم هست. از جمله جاهای دوست داشتنی در اداره راه پله است که به خاطر اقبال همیشگی آسانسور همیشه دنج و خلوت است، تا آنجا که حتی می توان در آن آواز خواند و طنین صدا را گوش کرد و دور از گرمای پر اتلاف اداره خنکای هوا را نیز در آن استنشاق کرد. محبوب دیگر توالت است. دستشویی طبقه به طرز قابل توجهی دلباز، تمیز و خوشبو است. مایع دستشویی، دستمال کاغذی و بوگیر همیشه در جای خود قرار دارند و زود به زود تجدید می شوند. اقوال در مورد نزاکت دستشویی – مثل بی ارباب رجوع بودن یا استقرار مدیر عامل در طبقه - مختلف است. به هر حال خدماتی ها اهمیت آن را به خوبی درک می کنند. مستراح مهم ترین مامن حاضران در اردوگاه و اداره است. شاید در هیچ کجای اداره نتوان این اندازه فضای خصوصی پیدا کرد و به امورات حیاتی تر زندگی پرداخت. 

۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

Use The Force

d2ghy



تاریک و روشنِ توأمان 
و استبدادِ گریزناپذیرِ استعداد



     استعداد یک روی تاریک و یک روی روشن دارد. آنکه انگیزه‌ و نیروی ساختن‌اش بیشتر است قوای ویرانگرش نیز مخرب‌تر است. هیچ کس نمی تواند استعداد را یک رو به ارث ببرد. کشش‌های درونی موجودات آبی است که هم مایهٔ آبادانی است و هم مسبب سیل و بی‌خانمانی.

شاید شب‌زده‌ای در میانهٔ روز گمان کند می‌توان برای ایمن ماندن و ویران نشدن همّتِ عالی را صرف مهار رویهٔ تاریک استعداد کند و عطای روز را به لقایش ببخشد، غافل از آنکه نور کم محلی را به هیچ رو بر نمی‌تابد و به وقتش - در روزگار استعداد زده - چنان سیل می‌شود که با اولین شعاع، ظلمتِ رام و دربند را به هزار ناکجای نشناخته و نادیده می‌رماند.

ریشه‌های استعداد محکم‌‌تر از آن است که بتوان از ترس آفات مهلک‌ِ آن از رشد و به ثمر رسیدن‌اش در آفتاب دو روزهٔ عمر صرف نظر کرد.

۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه

گریزگاه نفی






طیف مدوّر

     چیزی هست که نمی‌­دانم آن را دقیقاً باید چه صدا کنم. نفیِ مولّد.. گریز مولّد.. پرهیز مولّد.. هر کدام ضعف و قوتی دارد. مطلب ازین قرار است که ذهن آدمیزاد انتزاع محض یا مطلق ندارد. هستی‌اش توأمان است. برای وجود انضمامی - تا ساعت مرگ لااقل - چیزی به نام انقطاع بی بازگشت وجود ندارد....

 بعد می نویسم.

۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

این گونۀ دو پا

2prsmrs




     از عجیب و بی جواب ترین سوالات تاریخ یکی این است که انسان دو پا این همه راه سخت و صعب العبور را برای چه رفته است - بعضی از این راه ها را امروز جز با کشتی و هواپیما نمی توان طی کرد - اما هرچه بوده ظاهراً این رفتن و پیمودن شعلۀ حیات را در او زنده نگه می داشته است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۸, شنبه

عجزنامه


برای پلک پرّان
 




     ما چیزی نداریم جز همین عجز و هیچ راهی نداریم جز همین عجز و هیچ سرمایه و ­تکیه گاهی جز نیروی همین عجز.

۱۳۹۴ بهمن ۲۵, یکشنبه

نازای آبستن






     هوای نوشتن دارم. از چه باید بنویسم؟! چه می‌توان نوشت در این درنگ مختصر؟! دو سه خط که می‌نویسم طاقتم طاق می‌شود.. با این چند سطر به آب نمی‌رسم. دلم می‌خواست شاعری بودم. چنگ می‌انداختم در گلوی نیستی. حلقومش را می‌دریدم و به هر زوری بود چیزی از آن بیرون می‌کشیدم.

گفتار در شکل پیش‌رفته و متأخر‌ آن حمل و نقلِ جریان فکر یا لااقل بخش عمده‌ای از آن را بر عهده دارد و قسمت عمده‌ای از دیدار و شنیدار و چشیدار و بو و تماس را شامل می‌شود. اگر این مسیرِ پیش‌رفته را باز پس رویم به آدمی می‌رسیم که از ساحت زبان بیرون جسته و به حلقوم نیستی هجوم می‌‌برد. گفتار از ذهنش پریده و عواطفش را با اصواتی نامفهوم صیحه می‌کشد.. آدمی که طعم و بو و منظره و صدا و لامسه را درک می‌کند اما کلمه‌ای برای بازگفتن‌شان نمی‌یابد. هیچ کلمه‌ای! ادراکِ سرریزکرده به صدایی بدل  می‌شود که هیچ معلوم نیست زجّه‌ی استیصال و عجز است یا شیهه‌‌ای سرشار از شور و سرخوشی.

در نظرگاهم مدام فردی را می‌بینم ایستاده در دشت یا کوهستانِ بی‌کران با صیحه‌ای از همین دست - بی‌زبان - و آوایی بی‌کلام که در هیاهوی دشت یا کوهستانِ پرباد گم می‌شود.

فرق این نوشته با شعر در این است که شعر آن را گزارش نمی‌کند. طنین صیحه‌ تا قلمروی زبان امتداد می‌باد و در ساحت زبان بازآفرینی می‌شود یا شاید هم نه، بی‌زبان آنقدر فریادِ جانکاه سر می‌دهد تا زبان خود به فریادش می‌رسد و جسمِ بی‌روح‌مانده را جانی دوباره در کالبدِ بی‌جان حلول کند.





...


Socrates said: Then must not existence be revealed to her in thought, if at all? l

Simmias said: Yes

 Socrates said: And thought is best when the mind is gathered into herself and none of these things trouble her-neither sounds nor sights nor pain nor any pleasure-when she has as little as possible to do with the body, and has no bodily sense or feeling, but is aspiring after being? l

Phaedo
 l

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

گل و لای

    اینجا شخصیتی پیدا کرده زیاده میان ذهن و زبان و عین.. نمی‌دانم غبار بنشسته را فرو برم یا آب از نهاد برآورم و در خاک‌راهِ برآشفته باز بر زنم؛ اقلیم برآمده را سفالینه کوزه‌ای بر سر زنم و بدان آب‌کوزه باز پوست بر پوست بر پوست برساغر بر زنم.

۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

Inclusive exclusion


to gratitude 
and pray



 one and none

   There are different types of happiness or let's say feelings, expressed through motions - huge or small such as anger, shouting, laughter, music or smile, but to express the one which goes deeper than the others, something dissimilar to all the others is needed, something, similar, to all the others indeed.




۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه