‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ شهریور ۱۵, جمعه

انقلاب تصورناپذیر در ایران





انقلاب تصورناپذیر در ایران نوشته چارلز کرزمن (Charles Kurzman) استاد جامعه‌شناسی دانشگاه کارلینای شمالی کتابی درباره انقلاب بهمن 57 در ایران است که برای نخستین بار در سال 2004 به وسیله انتشارات دانشگاه هاروارد به چاپ رسیده و در 1397 توسط محمد ملاعباسی به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
بررسی‌های کتاب بر مجموعه‌ی گسترده‌ای از اسناد و مصاحبه‌ با کسانی که اعتراضات منجر به انقلاب را تجربه کرده‌اند بنا شده است. نویسنده با واکاوی همین اسناد و مصاحبه‌ها نشان می‌دهد کم‌وبیش تا آبان 1357 (تنها 4 ماه پیش از وقوع انقلاب)، تصوری از تغییر حکومت در کشور وجود نداشته است. 

فصل‌بندی کتاب به گونه‌ای است که نویسنده در هر فصل تلاش می‌کند از یک منظر وقوع انقلاب را توضیح دهد. کرزمن نظریه‌های رایج برای تبیین انقلاب بهمن 57 را یکی‌یکی مرور می‌کند اما هیچ کدام از آن‌ها را برای تبیین انقلاب کافی نمی‌داند و در نهایت برای توضیح آن از ابداعی به نام ضدتبیین (anti-explanation) استفاده می‌کند.

·      پس از بیان مقدمه، فصل دوم بر تبیین‌های سیاسی تمرکز دارد.  منظور از تبیین‌های سیاسی فضای بازی است (که به تبع فشار رئیس جمهور آمریکا برای مراعات حقوق بشر در ایران در دهه پنجاه) در ایران به وجود آمد. نویسنده این تبیین را برای وقوع انقلاب کافی نمی‌داند چون بسیج مذهبیون انقلابی (پیروان روح‌الله خمینی) تازه زمانی آغاز می‌شود که حکومت دست از آزادسازی برداشته است. به گمان نویسنده با توجه به مکاتبات وزارت خارجه امریکا و حکومت ایران، نویسنده ایالات متحده تا انتها دست از پیشتیبانی از حکومت پهلوی بر نداشته است.
·      فصل سوم بر تبیین‌های نهادی و تاثیر شبکۀ مساجد در وقوع انقلاب دست می‌گذارد به این معنا که انقلاب‌ها زمانی رخ می‌دهند که مخالفین بتوانند نیرویشان را به صورت کارآمدی بسیج کنند. اما کرزمن ادعای دسترسی انقلابیون به شبکه مساجد و توضیح انقلاب از این طریق را درست نمی‌داند.  
شبکه مساجد در اختیار مذهبی‌های سنتی بود که عمدتاً محافظ کار بودند نه انقلابیون مذهبی (پیروان روح‌الله خمینی). این گروه از مخالفین برای این که از ظرفیت شبکۀ مساجد برای بسیج نیروها بهره‌مند شوند باید ابتدا آن را به تصرف در می‌آوردند. این تبیین نمی‌تواند تصرف این شبکه را توضیح دهد (نویسنده، این ادعای کلّی‌تر که سرکوب شدید مخالفین چپ باعث شده بود میدان عمل برای مخالفین مذهبی باز شود و آن‌ها انقلاب کنند را هم مردود می‌داند و با استناد به آمار زندانیان نشان می‌دهد مخالفین مذهبی نیز کم‌وبیش به همان میزان دیگران، دستخوش زندان و شکنجه و تبعید و ... بودند)

نویسنده نمونه‌های زیادی از نامه‌نگاری به مراجع تقلید و سایر مذهبیون سنتی و تحصن به منظور وادار کردن ایشان به موضع‌گیری علیه حکومت در کتاب ذکر می‌کند و از این روش به عنوان یک استراتژی از سوی مذهبیون پیرو روح‌‍الله خمینی انگشت می‌گذارد. تم شماتت علمای دینی و مذهبیون سنتی بخاطر محکوم نکردن رژیم یا عدم موضع‌گیری رادیکال در برابر آن در سخنرانی‌های خمینی در عراق کاملا مشهود است.

شاید به همین خاطر باشد استفاده از فشار روانی ناشی از صورت‌بندی موقعیت به مثابه یک تنگنای اخلاقی و برانگیختن عذاب وجدان در نظام تعلیم و تربیتِ برآمده انقلاب 57 نقشی محوری و نهادینه ایفا می‌کند. این استراتژی ابزاری بوده که در پیروزی انقلاب نقشی به سزا داشته و در تار و پود آن نشسته است.

·      فصل چهارم بر تبیین‌های فرهنگی انگشت می‌گذارد و معقتد است که انقلاب زمانی به وقوع می‌پیوندد که جنبشی بتواند باورها، ارزش‌ها و مناسک اعتراضی جامعه را از آن خود کند. در ایران جنبش اعتراضی مضامین و مناسک اسلام شیعی را از آن خود کرد اما مولفه‌های فرهنگی آن را تغییر داد. این تغییر در برخی موارد از چنان شدتی برخوردار بود که خود به سرچشمه‌ای جدید برای اعتراض بدل شد.
·      فصل پنجم به اعتصاب‌های عمومی و تبیین‌های اقتصادی می‌پردازد. این تبیین‌ وخامت اوضاع اقتصادی و رکودِ بعد از رونقِ ناشی از افزایشِ ناگهانیِ قیمت نفت و فساد فراگیر پس از آن را به عنوان علت انقلاب بیان می‌کند. نویسنده این تبیین را هم برای فهم انقلاب ایران کافی نمی‌داند. چون
-        رکودی که در سال 57 اتفاق می‌افتد از رکودهای قبلی مانند رکود سال 54 شدیدتر نبود.
-        کشورهای دیگری که بحران‌های اقتصادی ناشی از کاهش پس از افزایش قیمت منابع طبیعی (بیماری هلندی) را تجربه کرده‌اند لزوما به تغییر حکومت نیانجامیده‌اند.
-        انقلابی‌ها جزو گروه‌هایی که بیشترین آسیب را از اوضاع اقتصادی می‌دیدند نبودند.

تصویری که نویسنده از اوضاع اقتصادی دهه پنجاه ایران در این فصل ارائه می‌دهد برای امروز عبرت‌آموز و درخور تامل است:

«موسسه هادسون در سال 1974 هشدار داد که "ایران در آخرین دهه قرن حاضر نهایتاً می‌تواند اثبات کند بنای صنعتی نیمه‌کاملی است که زرق و برقی از قدرت و نفود بین‌المللی دارد، اما بی‌پایه و اساس." ظاهراً برنامه‌ریزان ایرانی نیز این مطلب را به خوبی می‌دانستند. شاه داشت مسابقه‌ای که با زمان به راه انداخته بود می‌باخت، حتی اگر انقلاب مداخله‌ای نکرده بود.» ص 161

·      فصل ششم تببین‌های نظامی را هدف می‌گیرد. مطابق با این تبیین‌ها انقلاب‌ها وقتی رخ می‌دهند که توانایی بازدارندگی حکومت‌ها فرو می‌پاشد و نیرویی برای سرکوب باقی نمی‌ماند. اما در ایران شاه در نهایت از نیروهای نظامی برای سرکوب تمام عیار استفاده نکرد و نیروهای نظامی از هم نیز نپاشیدند و تا آخرین ماه‌ها اعترضات را سرکوب کردند، اگرچه اعتراضات در ماه‌های پایانی به گستردگی بی‌سابقه‌ای رسید:

«بسیار کم پیش می‌آید که یک انقلاب حداکثر یک درصد از جمعیت کشور را درگیر خود کند. انقلاب 1789 فرانسه، انقلاب 1917 روسیه و شاید هم انقلاب 1989 رومانی احتمالا از این شاخص یک درصد هم گذشته باشند. اما در ایران بیش از 10درصد از جمعیت کشور در راه‌پیمایی‌های روزهای نوزدهم و بیستم آذر 1357 شرکت کرده‌اند.» ص 206 و 207

با توجه به این که کانون‌های اصلی انقلاب شهرهای بزرگ کشور بوده و در زمان انقلاب بیش از نیمی از جمعیت کشور در روستا زندگی می‌کرده‌اند میزان مشارکت در شهرها احتمالا از 10% هم بیشتر بوده است.

کرزمن پس از مرور نظریه‌های رایج و ناکافی دانستن آن‌ها به عنوان پیش‌بینی‌های عطف به ما سبق که تنها پس از محقق شدن نتیجه امکان شرح و تفسیر پیدا می‌کنند، ضدتبیین مورد نظر خود برای فهم انقلاب بیان می‌کند. ماه‌ها و روزهای منتهی به انقلاب سرشاز از سرگشتگی، عدم اطمینان، ترس و پیش‌بینی‌ناپذیری و شواهدی است که لزوماً با تبیین‌های ارائه شده جور در نمی‌آید. 
مطابق روایت کرزمن در زمستان 56 توده‌ای بی‌شکل از منتقدین شکل گرفت اما تا آبان 57 هنوز هیچ کس تصوری از به ثمر رسیدن اعتراضات و تغییر حکومت ندارد. در آبان 57 یک ماه پس از عزیمت خمینی از عراق به پاریس و نخست‌وزیری  ارتشبد غلامرضا ازهاری، تغییر، در اذهان تودۀ منتقد امکان‌پذیر (viable) می‌شود و بخش وسیعی از مردم چنین گمان می‌کنند که اتفاق بزرگی در شرف وقوع است و این تصور خود به تصوّرِ تصورناپذیر و تحقق آن کمک کرده است. طبق روایت نویسنده اتفاقات و تصمیم‌های مختلف بازیگران از جمله همین انتخاب نخست وزیر نظامی که {به دلیل به رسمیت شناختن و شکل دادن به توده منتقد} از آن به عنوان تیر خلاص حکومت نام می‌برد در تحقق امور تاثیر داشته است.
  
کتاب علی‌رغم تلاش مشهودی که مترجم برای ارائه واژگان مناسب از خود نشان داده و توفیقی که در ارائه برخی معادل‌ها در زبان مقصد داشته، در کل می‌توانست فارسی روان‌تری داشته باشد. شاید هم بخش‌هایی از آن جرح و تعدیل شده باشد. من اطلاعی ندارم.



در روایت کرزمن نقش خمینی و پیروانش در ماه‌های منتهی به انقلاب {به ویژه در مقام ارائه تصوری از وجود جایگزین امکان‌پذیر} بسیار برجسته است. این نگاه در عکسی که برای جلد نسخه اصلی کتاب انتخاب شده مشهود است. تصویری از روح‌الله خمینی در دست یکی از معترضان در میان خیل جمعیت درست در مرکز عکس. اما در نسخۀ فارسی، ایده‌ی ناشر اصلی در انتخاب عکس جلد به کلی نادیده گرفته شده و به یک تصویرسازی نه چندان جالب توجه است. معلوم نیست چرا ناشر ایرانی هیچ علاقه‌ یا اعتقادی به استفاده از این عکس یا عکسی مشابه آن برای جلد کتاب‌ نداشته‌ است.



۱۳۹۷ دی ۲۷, پنجشنبه

چشم‌انداز نابودی متقابل






در گفتگوهای روزمره – این‌روزها - بیشتر از هر چیز شاید، پژواک این سوال به گوش می‌رسد که «چرا اوضاع اینطوری است؟!». وقتی گفتگوها را بیشتر وا می‌کاوی، بسیاری – بدون آنکه بتوانند بگویند مسئله چیست و از چه حرف می‌زنند – گرد همین پرسش پرابهام چرخ می‌زنند. در چنین شرایطی طرح سوالِ درست غنیمت است. علی معظمی در «جستاری در سیاست فاجعه‌بار» تلاش می‌کند تا افکار سرگردان را با طرح سنجیدۀ چنین سوالی به صف کند و به سخن در آورد.

* * *

چرا برخی جوامع به انهدام خود اقدام می‌کنند؟ چه می‌شود که آدمیان در هر دوره‌ای دست به اعمالی می‌زنند که در پس‌نگری می‌توان گفت زمینه‌چینی برای نابودی خودشان بوده است؟ چه می شود که زندگی جمعی به سویی می‌رود که می‌توان گفت بر خلاف این مسیر است؟ چه می‌شود که موجودیتی علیه سبب وجودی خود عمل می‌کند و رفته‌رفته کار را به نابودی خودش می‌کشاند؟
در این نوشتار از بیان کسانی کمک می‌گیرم که به زعم من در این باره اندیشیده‌اند.
هانا آرنت چنین وضعیتی را حمله به کثرت آدمیان می‌داند (خصوصیتی از «وضع بشری» که بدون آن «نوع بشر» یا «انسانیت» از معنی خالی می‌شوند). ادوارد پالمر تامپسون مورخ مارکسیست بریتانیایی در مقاله‌اش با عنوان «آخرین مرحلۀ تمدن» می‌گوید مردمان چگونه نسبت به امکان نابودی کلیت حیات بشری ناباورند. تامپسون این ناباوری را نتیجه نوعی فریب ایدئولوژیک می‎‌داند، ایدئولوژی‌ای که می‌گوید: «آدم‌ها هر کاری که می‌خواهند بکنند. تاریخ باید مراحل از پیش برنامه‌ریزی‌شده‌اش را طی کند و ما با نوعی خوش‌بینی مذهبی از پذیرش گزینۀ شوم مارکس، «نابودی هر دو طبقه پیکارگر» سرباز می‌‎زنیم. گزینه شوم مارکس، در واقع در نظر گرفتن حالتی است که نزاع طبقاتی به جای اینکه به سرانجامی به سود یک طبقه بیانجامد چیزی از کلیت جامعه‎‌ای که نزاع در آن در جریان است باقی نمی‌گذارد. چشم‌انداز نابودی متقابل، چیزی بود که پرسش اولیه کتاب حول آن شکل گرفت.
پاسخ به چنین پرسشی نشانمان می‌دهد که باید نگران چه الگوهایی از زیست اجتماعی‌مان باشیم. به تعبیر دیگر، نشانمان می‌دهد که کدام عناصر معمولی در همین زندگی‌های در جریان، حاملان بالقوۀ خودویرانگری‌اند.
در صورت‌بندی آرنتی صحبت از حمله به کثرت آدمیان است و در صورت‌بندی مارکسی صحبت از نابودی هر دو طبقه پیکارگر. می‌توان در یک بیان کلّی این دو صورت‌بندی را بر یکدیگر قابل انطباق دانست چون نابودی هر دو طبقه پیکارگر به معنای از بین رفتن نوعی از کثرت بشری هم هست. اختلاف در این است که آرنت از «حمله» حرف می‌زند و عاملیت حمله‌کننده را پررنگ می‌کند در حالیکه مارکس میان عاملیت دوطرف پیکار تفاوت نمی‌گذارد. اما دشواری مهم‌تر در مفهوم خودویرانگری است. اصل مشکل به جزء مفهومی «خود» برمی‌گردد. اگر به صورت‌بندی مارکس و آرنت نگاه کنیم در هر دو این فراست را در می‌یابیم که مفهوم‌پردازی به گونه‌ای صورت گرفته تا درگیر مفهوم کل وحدت‌یافتۀ «خود» نشوند. در این کتاب برای دوری از دشواری‌های فلسفی مواجهه با مفهوم «خود» در پاسخ به پرسش اصلی متن، از طرح مفهوم دیگری به نام فاجعه یا سیاست فاجعه‌بار استفاده شده است.


از مقدمه کتاب


* * *


سیاست فاجعه‌بار چنانچه معظمی در مقدمه کتاب آورده از رساله دکترایش به راهنمایی شاپور اعتماد در انجمن حکمت و فلسفه اقتباس شده و با عنوان «جستاری در سیاست فاجعه‌بار» توسط انتشارات کرگدن در دی‌ماه 1397 منتشر شده است.


۱۳۹۷ خرداد ۲۳, چهارشنبه

در کوره‌راه تجربه

الم نجعل له عینین؟
و لساناً و شفتین؟



   همایون صنعتی‌زاده در طول حیاتش تجربیات زیادی در راه‌اندازی فعالیت‌های گوناگون دارد. گستردگی این فعالیت‌ها از راه‌اندازی انتشارات فرانکلین در تهران و گلاب زهرا در لاله‌زار کرمان و چاپ کتاب‌های درسی در افغانستان و ایران گرفته تا گرداندن پرورشگاه صنعتی در کرمان (یادگار پدربزرگش حاج‌علی‌اکبر)، هر ناظری را به شگفتی می‌اندازد.
صنعتی‌زاده به معنای معمول درس نخوانده و سر دانشگاه رفتن با پدرش درافتاده و دانشگاه را نیمه‌کاره رها کرده و به گفتۀ خودش حتی دبیرستانش را هم به زور رفته است. اما همیشه اهل جستجو، مطالعه بوده و از تجربیاتش بسیار آموخته است. خودش تمایزش با دیگران را در نگاه کردن به جای دیدن تعریف می‌کند.

سه نمونه از این آموخته‌ها که نشان از نبوغ وی در تحلیل و ارزیابی فعالیت‌هایش دارد را در گفتگویی که در «از فرانکلین تا لاله‌زار» منتشر شده چنین ست:

1. تعیین یک محدوده مشخص، تعریف یک فاز آزمایشی و ارزیابی نتایج برای پی بردن به پیچیدگی‌های مسئله پیش از ورود به اصل ماجرا
«قرار شده بود سال مبارزه با بی‌سوادی یونسکو را در ایران بگیرند. گمان ‌می‌کنم سال 63 یا 64 میلادی بود. دولت هویدا تازه سر کار آمده بود. جلسه‌ای گرفته بودند که مقدمات این کار را فراهم کنند. در این جلسه عده‌ای را دعوت کرده بودند. وزیر آموزش و پرورش، رئیس دانشگاه، نخست‌وزیر، ]...[ . آن موقع وزیر هدایتی و جلسه در کاخ والاحضرت اشرف در سعدآباد بود. گفته بودند مبارزه با بی‌سوادی کتاب هم می‌خواهد. پس صنعتی را هم بگویید بیاید تا مسائل مربوط به کتاب را او مطرح کند.
تمام طول جلسه را من نشسته بودم و گوش می‌کردم. در تمام طول جلسه یک کلمه حرف نزدم ]...[. بودجه تصویب کردند. برنامه تصویب کردند. آخر جلسه خانم اشرف رو کرد به من گفت شما حرفی ندارید آقای صنعتی؟ گفتم والّا من اصلاً نمی‌دانم قضیه چیست. یعنی اصلاً نمی‌دانم شما چه کار می‌کنید. گفت یعنی چه نمی‌فهمید. بهش برخورد. گفتم شما که می‌خواهید مردم را باسواد کنید اصلاً تعریفی از سواد دارید؟ مقصود از سواد چیست؟ هدایتی گفت خواندن و نوشتن. گفتم خواندن و نوشتن به کدام زبان؟ گفتم مثلا بندۀ خدا ترک است... خلاصه کاسه‌کوزه‌شان به هم ریخت.
خانم اشرف گفت شما می‌گویید چه کار کنیم؟ گفتم اگر می‌خواهید کاری بکنید مملکت را آشوب نکنید. گوشه‌ای را بگیرید. گوشۀ معین و مشخص را بگیرید، برویم آنجا مردم را باسواد کنیم ببینیم مشکلاتش چیست. یاد بگیریم. بعد که یاد گرفتیم آن وقت تعمیم بدهیم. گفتند تو می‌گویی کجا را انتخاب کنیم. گفتم مثلا قزوین که هم نزدیک است و هم اغلب مشکلاتی که داریم آنجا هم داریم. نصف قزوین ترک‌زبان‌اند و نصف فارس‌زبان. گفتم برویم ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. بعد گفتند چه کسی کار را اداره کند؟ آقای هدایتی گفت صنعتی‌زاده که این پیشنهاد را می‌دهد خودش اداره کند. نتیجه این شد که من شدم مسئول مبارزه با بی‌سوادی در قزوین.»
«من تقریباً در هرکاری قدم گذاشتم موفق شدم. بجز در مبارزه با بی‌سوادی. البته دیگران تصور دیگری داشتند. اما خودم می‌دانم چه ناکامی‌ای در این کار حاصل شد. تمام امکانات محل را در اختیار من گذاشتند. از ارتش گرفته تا آموزش و پرورش. یک ایستگاه رادیویی یک کلیو واتی هم درست کردم مخصوص مبارزه با بی‌سوادی...»
صنعتی‌زاده دلایل مختلفی را در مورد شکست  پروژه مبارزه با بی‌سوادی بر می‌شمرد. از این جمله می‌توان به آشفته کردن ذهن دربار بخاطر به کار گرفتن روحانی‌های روستا به عنوان تنها باسوادهای ده یا گنگ بودن مفهوم سواد و نسبت نامشخص آن با زندگیِ اجتماع هدف اشاره کرد.
«فایده‌اش چیست؟ بندۀ خدا صبح تا شب در مزرعه‌اش کار کرده و شب آمده سر کلاس ]...[. حالا که یاد گرفت نتیجه‌اش چیست؟ تازه او دو تا بچه دارد که توی کوچه بازی می‌کنند و مدرسه نمی‌روند. خب این چه کاری‌است که گنده‌ها را بیاوری سر کلاس ولی بچه‌ها بی‌سواد باشند؟! راه معقول این بود که ما بچه‌ها را ببریم سر کلاس تا بعد از بیست سی سال دیگر بی‌سواد نداشته باشیم.
اما مسئله اساسی‌تر است. حالا آمدیم همۀ این‌ها خواندن و نوشتن یاد گرفتند. خواندن و نوشتن را می‌خواهی به صورت مدال روی سینه‌ات بزنی یا می‌خواهی کاربرد داشته باشد؟! اصلاً سواد چیست؟! ]...[ در همین تهران یادم هست یادم هست دخترهای قالیباف همه می‌توانستند نقشۀ قالی را بخوانند. یعنی دختر قالیباف از روی صدای دیگری می‌فهمد که حالا باید چه رنگی بزند. چندتا رنگ دارد و ... . این یک جور سواد است. اگر می‌خواهی سواد یاد بدهی، خواندن می‌خواهی یاد بدهی یا نوشتن؟ کدام اول؟ کدام دوم؟ از کدام راه می‌خواهی بروی؟ هیچ کس این سوالات را نمی‌توانست جواب دهد.»
«مبارزه با بی‌سوادی مثل آن است که در خواب دارید با دیوی می‌جنگید. مشت می‌زنید. لگد می‌زنید. اما لگدها و مشت‌های شما کارگر نیست. الان کلاس‌های مبارزه با بی‌سوادی تشکیل می‌شود و مدام برای معلم‌ها مزایا قائل می‌شوند اما فایده‌اش چیست؟! اولاً کسی خواندن و نوشتن یاد نمی‌گیرد. حالا گیرم یاد بگیرند. اگر یاد بگیرند فقط برای این است که تصدیق کلاس شش بگیرند. تصدیق که بگیرند می‌خواهند دیپلم بگیرند. بعدی می‌خواهند به دانشگاه بروند. می‌خواهند مدرک بگیرند. آن‌وقت پست بگیرند. آن‌وقت بنشینند و هر کس آمد ازش چیزی بگیرند!»

2.    تعیین شاخص‌های قابل اندازه‌گیری برای ارزیابی و داوری در باب موفقیت یا شکست پروژه (در مورد برنامه‌های اجتماعی این ضرورت بیشتر است)
صنعتی‌زاده نتیجه پروژه مباررزه با بی‌سوادی در قزوین را صفر می‌داند.
«همۀ این کارها را کردم. خیلی هم خرج کار شد. اما نتیجه صفر. برای اینکه یارو خواندن و نوشتن یاد گرفت. امضایش را هم یاد گرفت. اما بعد یادش رفت. استفاده‌ای ازش نکرد. اواخر کار که من این‌ها را باسواد کرده بودم یکی از کارهایم این شده بود که روزها بروم اداره پست. می‌پرسیدم تعداد نامه‌هایی از قزوین می‌رود بیرون نسبت به دو سه سال پیش اضافه شده است یا نه؟ می‌گفتند نه. می‌رفتم کتاب‌فروشی. می‌پرسیدم فروش کتاب بالا رفته یا نه؟ می‌گفتند نه.»البته ذینفع‌‎ بودن صنعتی‌زاده در پروژه باسواد کردن مردم عنوان یک ناشر یا متولی صنعت نشر را نیز نباید در این هوشمندی از نظر دور داشت.
«من به این نتیجه رسیده بودم که برای اینکه تیراژ کتاب بالا برود باید سواد مردم زیاد شوم. فکر می‌‎کردم سطح سواد مردم بالا برود تیراژ کتاب هم بالا می‌رود. اما دیدم اصلاً فایده‌ای ندارد.»

3. ضرورت اتخاذ موثرترین استراتژی، توجه به محدودیت منابع و انتخاب کم‌هزینه‌ترین مسیر مداخله
صنعتی‌زاده می‌گوید بعد از آن هم این مسئله سواد و بی‌سوادی هیچ گاه رهایش نکرد.
«]بعد از آن کار[ به دو سه نتیجه رسیدم. جزوه‌ای هم در این باره نوشتم. ]...[ چند دفعه جزوه را برداشتم رفتم نزد آقای محسن قرائتی رئیس مبارزه با بی‌سوادی. ساعت‌ها پشت در آقا نشستم تا بالاخره آقا را زیارت کردم. بعد سعی کردم متقاعدشان کنم که اگر می‌خواهی آدم‌ها به موجودات باشعور بدل شوند، این یک تربیت خاصی دارد و این تربیت را هیچ کسی نمی‌تواند به او بدهد مگر مادرش. بنابراین پول و انرژی را بی‌خودی مصرف نکنید. تمام پول و انرژی را صرف مادرها کنید. آن‌هایی که می‌خواهند مادر شوند. اگر ما بیاییم در عرض بیست سی سال آینده منابع اصلی آموزش و پرورش را متوجه تربیت دخترهای دم بخت و همه حواسمان را متوجه این کنیم که این دختران را کنجکاو نسبت به هستی بار بیاوریم، یک نوع آدم بیدار شده از خواب که می‌فهمد دنیا فقط خورد و خوراک و عمل جنسی و این‌ها نیست، چیزهای دیگری هم هست، حالی‌اش کنیم که حیا خودش و بچه‌اش قطع نمی‌شود – آدم باید این شعور را پیدا کند که حیاتش جاودان است، به صورت نسل‌ها – چند دهه بعد، چه‌می‌دانم شاید صد سال بعد شاید ما صاحب یک جامعه بامعرفت شویم. البته این‌ها را به همان نسل اول نمی‌شود حالی کرد. این جریانی است که وقتی شروع شود خودش را اصلاح خواهد کرد.»
«راه عملی دیگری به ذهن نمی‌رسد. هیچ راه دیگری وجود ندارد. موجودیت قومی ما در خطر است.»
-        اینکه می‌گویی باید دخترها را تربیت کرد لابد مقصودت این است که باید پسرها را هم تربیت کرد. چون نمی‌شود که ...
«نه باید اصلاحت کنم. تعمد دارم اصلاحت کنم. من هدفم متوجه کسانی است که قرار است مادر شوند.» 
-        اگر پدرها حالی‌شان نباشد چه؟
«مهم نیست. ببین به یک شرایطی می‌رسی که باید قاطع باشی و یک جور بی‌رحمی داشته باشی. چاره‌ای نداری. مثلا من دو جور گل کاشته‌ام. یکی گل‌هایی که قطره‌قطره آبشان می‌دهم، یکی گل‌هایی که به سیستم قدیم آبشان می‌دهم. باغمان که کارش تمام است. قناتم که خشک شده. گل‌هایی که آبیاری غرقابی می‌خواهد را مجبورم فدا کنم. گل است.  به دست خودم کاشتم. خیلی هم از آن یکی بهتر است. اما در هفته فرض کن پنجاه لیتر آب می‌خواهد. آن یکی چهار لیتر. دلم به می‌شکند بخواهم آن یکی را از بین ببرم. وجودم به هم می‌ریزد. اما مجبورم فدایش کنم.
ما وسیله نداریم. آدم نداریم. پول نداریم. وقت نداریم. آن چه داریم مجبوریم رویش نیرو بگذاریم. برویم دخترهای هفده هجده ساله‌ای که قرار است عروسی کنند، آن‌ها را راهنمایی کنیم. این‌ها را تربیت کنیم. بلکه نسل‌های آینده خیلی در گرداب خطرناکی نیفتند. اینجوری رشتۀ قومی پاره خواهد شد. توی تاریخ اقوام بسیاری از بین رفته‌اند. خزر اسم قومی بوده که هیچ چیزش باقی نیست. فقط اسم دریای خزر مانده. از آشور چیزی نمانده. کارتاژ دیگر نیست. ایرانی هم نسلش برخواهد افتاد. این دولت‌های قدرتمند دنیا تمام علاقه‌شان این است که کشورهای نسبتاً بزرگ هرچه ممکن است کوچک شوند. روسیه را دیدی چه کارش کردند. یوگوسلاوی را دیدید ... »

   از گفتگوی سیروس علی‌نژاد با همایون صنعتی‌زاده، از لاله‌زار تا فرانکلین؛ انتشارات ققنوس 1395 

- - -

گلستان‌های هل‌کار؛ متعلق به شرکت گلاب زهرا و بنیاد خیریه صنعتی 

۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

خمیر ناپیدا


همایون صنعتی‌زاده ۱۳۸۸ - ۱۳۰۴

    قضیه از سر اتومبیل خراب شد. در قدیم‌الایام یک دهاتی وقتی صبح از جوپار راه می‌افتاد به سمت کرمان، شب خسته و مانده می‌رسید. اما بعد یک چیزی پیدا شد به اسم ماشین. همان شخص این بار یکی دو میلیون پیدا می‌کند، یک وانت می‌خرد و ده دقیقه‌ای می‌رسد کرمان. شما دیگر مواظب نیستید که در ذهن این آدم چه اتفاقی می‌افتد. خیال می‌کند خودش عوض شده. این تصور و توهم برایش ایجاد می‌شود که اگر من همان آدم ضعیف و ناتوانی هستم که این راه را در هفت هشت ساعت می‌آمده و امروز در هشت دقیقه می‌آیم، پس من یک چیزی هستم فوق‌العاده. این مسئله البته عوارض جانبی هم دارد. با خودش فکر می‌کند وقتی آن راه را می‌شود به این سادگی آمد، پس کارهای دیگر راه هم می‌شود به سادگی انجام داد. اگر می‌رود شهرداری جواز می‌خواهد فلانکار را بکند با خودش می‌گوید چرا باید خودم را معطل این کارها بکنم این ۲۰۰ هزار تومان را می‌گذارم توی کشوی میزش، همین حالا جوازم را می‌گیرم و می‌روم.

شما خیال می‌کنید یک ماشین دارید که صرفاَ با آن می‌روید و می‌آیید در حالیکه روی همه چیز تاثیر می‌گذارد. طرز فکر شما را عوض می‌کند. حالا با آدمی طرف هستید که از بیخ تصور غلطی از خودش دارد. خودش را صاحب نیرویی می‌داند که آن نیرو واقعیت ندارد. اما او مدام سعی می‌کند این نیروی غیر واقعی را به همه جا تعمیم دهد.

·        از گفتگوی سیروس علی‌نژاد با همایون صنعتی‌زاده، از لاله‌زار تا فرانکلین؛ انتشارات ققنوس 1395

۱۳۹۷ خرداد ۱۵, سه‌شنبه

شمع خاموش


حاج علی‌اکبر صنعتی‌زاده معروف به حاج‌علی‌اکبر کَر متوفی 1318


سال 1335 یا 1336 آمده بودم کرمان. رفته بودم پیش دوستی از همکلاسی‌ها. خیلی‌ها را دعوت کرده بود. یک پیرمردی هم بود که از من پرس‌وجو کرد که از کدام صنعتی‌ها هستی. وقتی فهمید نوۀ حاج‌اکبرم، دست انداخت گردنم و گریه کرد. گفت اسم من ممد است، فامیلم شماعی. شمع درست می‌کردم اما کسی نمی‌خرید. من لاابالی بودم، چاقوکش بودم. یک وقتی یک کسی پولی به من داد که حاج‌اکبر را با چاقو در بازار بزنم. یکی دو روز او را زیر نظر گرفتم، دیدم در کاروانسرای هندی‌ها کار می‌کند. همه‌ی تجار هندی در آن‌جا بودند. پدربزرگ من خیلی مورد اعتماد آن‌ها بود. گفت پدربزرگ تو آمد رفت دکان نانوایی نان گرفت و بعد رفت در دکان بقالی یک کاسه ماست گرفت و خیلی هم لباس شیکی پوشیده بود. من برای اینکه دعوا را شروع کنم یک مقدار جوهر قرمز ریختم توی صورت و لباسش. جوهر رفت توی چشمش و خورد زمین. ماست ریخت. همانطور که روی زمین بود دستمالی از جیبش درآورد و چشمانش را پاک کرد و کاسه‌‎اش را برداشت و هیچ نگفت. آنقدر هم آرام رفت که من مانده بودم با این آدم چه کار کنم.

یک شب که در خانه نشسته بود دیدم در می‌زنند. رفتم دم در، دیدم حاج‌اکبر است. گفت می‌توانم حدس بزنم برای چه با من آن‌کار را کردی. این دو سه روزه تحقیق کردم که چه تو انجام این کار را قبول کردی. فهمیدم کار و بارت خراب است و پول نداری. دیدم شمع‌هات فروش نمی‌رود چون بو می‌دهد. این دو سه روزه روی شمع‌های تو کار کردم. راهش را پیدا کرده‌ام چه جوری شمع درست کنی که بو ندهد. می‌خواهی یادت بدهم؟... خلاصه یادش داده‌ بود و کار و بارش گرفته بود. یعنی یک برخورد غیرعادی با همه‌چیز و همه‌کس داشت.

·        از گفتگوی سیروس علی‌نژاد با همایون صنعتی‌زاده، از لاله‌زار تا فرانکلین؛ انتشارات ققنوس 1395




۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

ملت خشمگین ۲


🔸 بخش‌هایی از تاریخ معاصر ترکیه به بهانۀ مرور یک کتاب 🔸


نرخ تورم ترکیه ۱۹۸۰ - ۱۹۶۵

در تابستان 1980 ترکیه کشوری بود که گویی با خود در جنگ است. ترورهای سیاسی، خشونت، کشتارهای گاه و بی‌گاه و فعالیت‌های مسلحانه، زندگی روزمره را راکد کرده بود. کشور از نظر اقتصادی و سیاسی به زانو در آمده بود. بیکاری بیداد می‌کرد. تورم سه رقمی شده بود. سه دهه سیاست‌های دولت نگهبان هیچ نتیجه‌ای نداده بود. در کشور همسایه ایران، انقلاب، حکومت را زیر و رو کرده بود و این‌بار چه بسا هراس بروز اتفاقی مشابه انقلاب اسلامی 1979 در ایران نیز در شکل‌گیری و تحریک ذهنیت دولت نگهبان بی‌تاثیر نبوده باشد.


در سپتامبر 1980 ارتش دست به کار شد. ژنرال کنعان اِورِن، فرمانده ارتش بر صفحه تلویزیون آمد و خطاب به مردم گفت: «چون دموکراسی توان اداره خود را از دست داده و دولت بی اقتدار شده، بار دیگر ارتش ناچار شده خود کنترل اوضاع را به دست بگیرد».
کودتای 1980 حتی برای ترکیه‌ای که به هیچ رو با کودتای نظامی غریبه نبود نیز بی‌سابقه بود. قریب به 600 هزار نفر در سراسر کشور بازداشت شدند. ارتش با تانک به خیابان آمد. 50 نفر در ملأ عام اعدام شدند. مجلس منحل، دولت تعطیل و همه احزاب بسته شدند. چپ و راست و اسلامگرا را گرفتند و به زندان انداختند. قانون اساسی در سال 1982 تغییر کرد و با مصون کردن دولت در مقابل مردم دستش را بازتر از قبل نمود.





 پس از کودتای 1980، کنعان اِرون به عنوان رئیس دولت و معاون نخست وزیر سابق تورگوت اوزال به خاطر توانایی منحصر به فردش در مذاکره با جهان در دولت ماند و با تاسیس حزب «مام میهن» و بدست آوردن اکثریت توانست ترکیه را دوباره دموکراسی پارلمانی برگرداند و در سال 1983 به عنوان نخست وزیر شد. در دوران اوزال ترکیه تغییر کرد. خلیل تورگوت اوزال علاوه بر معاونت نخست‌وزیری، سابقه کار در بانک جهانی و همینطور مدیریت در بخش خصوصی در کارنامه داشت و تحت حمایت ژنرال‌ها پروژه تغییر جهت به سمت بازار جهان را آغاز کند و سرمایه اجتماعی قابل توجهی برای خود دست و پا کند و در سال 1989 به عنوان اولین رئیس جمهور غیرنظامی ترکیه انتخاب شود.




راهبرد صنعتی شدن با جایگزینی واردات (Import Substitution Industrialization) به معنی حمایت از صنعت داخل در برابر رقابت بین‌الملل، بخش خصوصی ناکارآمدی ایجاد کرده بود که کالاهایی گران و بی‌کیفیت برای مصارف داخلی تولید می‌کرد. این بخش در واردات ماشین‌آلات خارجی به دولت وابسته بود. دیدگاه او درباره دولت، یادآور اصول حزب دموکرات بود:
«دولت قوی، دولت پدرسالار نیست. هدف، غنای ملت است نه غنای دولت. اگر مردم ثروتمند باشند دولت هم ثروتمند می‌شود»
 اوزال دریافت که با افول شوروی و پیدایش بازارهای جدید در منطقه، بهترین فرصت است که اقتصاد ترکیه را با همکاری نهادهای مالی بین‌الملل از اقتصادی درون‌گرا و درون‌نگر به اقتصادی برون‌گرا و برون‌نگر تبدیل کند. به بیان دیگر با ورود سرمایه‌های خارجی اقتصاد کشورش  را صادرات‌محور کند. در آن زمان ایران سخت درگیر جنگ هشت ساله با عراق بود.
در دهه هشتاد میلادی، شهرهای غیر از استانبول و آنکارا نیز رونق گرفتند. «ببرهای آناتولی» جان گرفتند. صادرات ترکیه هفت برابر شد. افزایش ورود گردشگران از 1.5 به 5 میلیون نفر در سال احساس مردم را نسبت به کشورشان تغییر داد.



در سال 1989 وقتی دیوار برلین فرو ریخت و طومار شوروی در هم پیچید، کنعان اِورن، رهبر بی‌رحم کودتای 1980 پس از 9 سال اجرای سیاست مشت آهنین در مقام رییس جمهور، قدرت را به رئیس جمهور منتخب تورگوت اوزال اولین رئیس جمهور غیرنظامی ترکیه واگذار و خود را بازنشست کرد.




اوزال هرچه بیشتر قدرت می‌گرفت به چالش کشیدن ژنرال‌ها و متحد کردن کشور برایش امکان‌پذیرتر می‌شد، با این حال او نیز از اتهام فساد سیاسی و اصلاحات اقتدارگرایانه، ناپایدار و غیرساختاری مبرا نبود. در سال 1993 هنگامی که اوزال می‌خواست مذاکرات را با شورشیان کرد پ.ک.ک. آغاز کند ناگهان بیمار شد و بعد از یک ماه در حالیکه 65 سال بیشتر نداشت درگذشت.  مرگ اوزال مشکوک بود. شواهدی بر مسمومیت‌ در خونش وجود داشت اما چگونگی مرگ حتی با نبش قبرش و کالبد شکافی در سال 2012 نیز مشخص نشد.



«اجاغین سونسون کنعان اورن!»

برفو آنه (ننه برفی) نمادی است از «مادرانِ شنبه»، مادرانی که فرزندان خود را در کودتای1980 از دست دادند و خواستار اجرای عدالت‌اند و برخی مثل برفو آنه هیچ گاه جنازه آن‌ها را تحویل نگرفتند. «اجاقت خاموش باد کنعان اورن» نفرینی است که برفو آنه مادر جمیل با چشمی اشکبار خطاب به کنعان اورن بر زبان می‌آورد. +

کنعان اورن اما با مصونیتی که در تغییرات 1982 قانون اساسی برای خود به وجود آورده بود بعد از واگذار کردن ریاست جمهوری به تورگوت اوزال بقیه عمرش را در تنهایی گذراند و نقاشی کشید.







در میدان تاریخ، قضاوت آسان نیست. چه کسی می‌تواند بگوید اگر کودتای 1980 اتفاق می‌افتاد سرنوشت کشور چه می‌شد؟ از طرف دیگر دفاع از کودتا نیز چندان آسان نیست به ویژه آنکه بدانیم بعد از مرگ تورگوت اوزال در دهه 1990 کم و بیش دوباره به وضعیت سال‌های پیش از کودتای 1980 برمی‌گردد.

نرخ تورم ترکیه ۱۹۹۵ - ۱۹۶۵

مقایسه تاریخ معاصر ترکیه از آمدن آتاتورک تا کودتای 1980 با تاریخ معاصر ایران از آمدن رضاخان تا انقلاب 57 اشتراکات زیادی را به ویژه در دهه‌های نخست وقتی آتاتورک و رضاشاه پروژه مدرنیزاسیون کشورهایشان را در پیش گرفته‌اند و برخی کشمکش‌های بعدی در مقابلۀ بخش‌های انتخابی و غیرانتخابی قدرت به ذهن متبادر می‌کند، با این وجود پرسشی تامل برانگیز در اتفاقات 1980 دو کشور وجود دارد:

چرا ترکیه و ایران علی رغم آغاز مشابه‌شان در ابتدای قرن بیستم و در پیش گرفتن مسیرهای کم‌وبیش شبیه‌ به یکدیگر، انجامی متمایز پیدا می‌کنند؟ به بیان دیگر چه می‌شود که ارتش وقتی در ترکیه کیان حکومت را در خطر ه می‌بی کودتا و در ایران اعلام بی‌طرفی می‌کند؟

ادامه دارد

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه