‏نمایش پست‌ها با برچسب مرزنشین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرزنشین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

ملاقات با خرس روح!







بررسی و معرفی کتاب دردسرساز بن میکائیلسن، ترجمه پروین علی‌پور، نشر چشمه، 1391


کُل ماتیوز نوجوانی است که با ضرب و شتم شدید همکلاسی‌اش پیتر دردسر بزرگی برای خودش درست کرده‌، کارش به دادگاه کشیده و چیزی نمانده به زندان بیافتد. اما دادگاه تصمیم در مورد کُل را به جایی به نام «دایره دادرسی» می‌سپارد. دایره دادرسی تصمیم می‌گیرد کُل را به جای زندان به جزیره‌ای در شمال آمریکا بفرستد مگر خشم افسارگسیخته و گرایش به بزهکاری در حوضچه‌های آب سرد جزیره از ذهن نوجوانش شسته شود.
اما مسئله به این سادگی حل نمی‌شود. خشم کُل به جای فروکش کردن، با رسیدن به خاک جزیره تازه زبانه می‌کشد و زمین و زمان را به آتش می‌کشد. اینجاست که «خرس روح» از راه می‌رسد و چشم در چشم کُل به وی نگاه می‌کند...

* * *

«دردسرساز» نوشته بن میکائیلسن کتابی است تحسین شده که آرام و بی‌صدا جایش را در ذهن خواننده باز می‌کند. معرفی ایدۀ دایره دادرسی، حلول در طبیعت و درک دیگری، بیان ساده از نقش‌ نمادها و مناسک در رشد و تکامل بشر و روایت شکیبا و واقع‌گرا از تحول کُل از جمله نکاتی‌ است که خواندن این کتاب را ارزشمند می‌کند.

دایره داددرسی
آنچه در کتاب تحت عنوان دایره داددرسی یا حلقه شفا آمده از بومیان آمریکا الهام گرفته شده است. در دایره دادرسی خانواده فرد بزهکار و خانواده افراد آسیب‌دیده و چند کارشناس امر، طی جلسات گفتگو سعی می‌کنند تا با مشارکت یکدیگر راه حلی برای بازگرداندن فرد بزهکار به اجتماع فراهم کنند.
اهمیت آشنایی با راه حل جایگزین را وقتی می‌توانیم بهتر درک کنیم که نگاهی به آمار رسمی بیاندازیم. مطابق با آمارهای رسمی بیش از نیمی از کسانی که به زندان می‌روند به علت تکرار جرم به زندان باز می‌گردند +
پیاده‌کردن هر ایده‌ای از جنس عدالت ترمیمی (Restorative Justice) که بخواهد در مواردی جایگزین عدالت سزادهنده (Retributive Justice) شود نیازمند کسانی است که بتوانند مسئولیت پیاده‌سازی آن در اجتماع را به عهده بگیرند. این نیاز در داستان به بهترین نحو در گاروی و ادوین که ظاهراً پیشینه‌ای شبیه پیشینه کُل دارند برآورده شده‌ است.

حلول در طبیعت و درک دیگری
یکی از ریشه‌های تجاوز و بزهکاری را چشم بستن بر دیگران و فراموش کردن حیات و حضور ایشان است. کُل در رقص‌‌های شبانه‌‌اش‌ دور آتش در واقع احترام به دیگری تمرین می‌کند.  

~ ادوین که آتش را شعله‌ور کرده بود، گفت: «حالا می‌‎رقصیم.» ایستاد و همانطور که نزدیک آتش قدم می‌زد گفت: «دور و بر ما پر از نیرو است: جانورانی مثل وال، خرس، گرگ و عقاب هستند. نیروهایی مثل خورشید و ماه و فصل‌ها هست. از آن گذشته نیروهای درونی ما نیز هستند؛ مثل نیروی خشم و شادی. ما می‌توانیم همه این‌ها را احساس کنیم و با این احساسات برقصیم. این‌ها کلی چیز به ما یاد می‌دهند. امروز وال‌ها را دیدیم، پس امشب رقص وال می‌کنیم. بعد هر کدام‌مان می‌گوییم از تماشای وال‌ها چه یادگرفته‌ایم.»  }



نماد و مناسک
نو شدن و رشد، فی نفسه حیات‌بخش و هیجان‌انگیز است. با این حال نمی‌توان نقش ممارست و تکرار را در رسیدن به آن نادیده گرفت. نماد سازی به منظور گذار از منزلی به منزل دیگر جز با تحمل تکرار صورت نمی‌گیرد.

~      ادوین سنگ را به کل داد.
کُل پرسید «چه کارش کنم؟»
ادوین به سمت بالا راه افتاد و گفت: «دنبالم بیا؛ برایت توضیح می‌دهم...»
کُل پرسید: «تا کجا باید برویم؟»
ادوین همچنان بالا می‌رفت.
کُل غرغرکنان دنبالش راه افتاد. ادوین در همان حال که بالا می‌رفت، شروع کرد به صحبت: «زندگی تو یک اتفاق نیست. نسل‌های زیادی از اجدادت در طول زندگی‌شان تلاش کرده‌اند، درس‌هایی یاد گرفته‌اند و اشتباهاتی کرده‌اند؛ درست مثل تو! هر نسلی چیزی یاد گرفته و تغییرات را خواسته و ناخواسته به نسل بعد منتقل کرده است.»
]...[        
کُل خسته و هِن‌هِن‌کنان به حرف‌های ادوین گوش می‌داد و بدون نک و نال پیش می‌رفت. موقعی که سر تپه رسیدند، کل دیگر از نفس افتاده بود.
]...[        
ادوین گفت: «من آن سنگ را تا حالا صدبار اینجا آورده‌ام.»
-             همین سنگ را؟
ادوین سرش را تکان داد.
-             منظورت این است که دوباره می‌بری‌اش پایین؟
ادوین لبخند زد و گفت: «راه بهتری وجود دارد! وقتی سنگ روی زمین قرار می‌گیرد، مفهومش عوض می‌شود. حالا دیگر می‌شود خشم تو! برو جلو و خشمت را به پایین تپه قِل بده.»
کل خم شد و سنگ را هل داد.
]...[           
ادوین گفت: « هر بار که این کار را بکنی، سنگ برایت معنا و مفهوم بیشتری پیدا می‌کند و برایش ارزش بیشتری قائل می‌شوی.»
-             منظورت چیه هر بار که این کار را بکنم؟! قرار نیست که هر روز بنده این کار ابلهانه را انجام بدهم؟!
-             خب اگر دلت می‌خواهد عصبانی بمان!      }


شکیبایی در روایت تحول کُل
کُل با ماندن در جزیره در می‌یابد تا چگونه توجه خود را (که به صورت تاریخی با خشونت و خشم گره خورده)، رفته‌رفته معطوف چیزهای دیگر کند. آنچه بیش از هر چیز باعث ماندگاریِ داستان در ذهن خواننده می‌شود شتاب نکردن نویسنده در روایت تحول کُل است. میکائیلسن داستان را با واقع‌گرایی به سرانجام می‌رساند و هیچگاه عواقب اتفاقات ابتدای داستان را از یاد نمی‌برد.
کُل خشم را در نهایت همچون خاطره‌ای در می‌یابد که اگرچه خلاصی از آن امکان ندارد اما نباید تا ابد نیز اسیر آن بماند. او چاره‌ای جز مواجهۀ آگاهانه با خشم وجود ندارد.



~      کل از اوین پرسید: «رقص خشم چه جوری است؟»
-        آن از همه سخت‌تر است؛ چون با خشم روبه‌رو می‌شوی و رهایش می‌کنی.
کُل پرسید: «یک شب ترتیبش را می‌دهیم؟»
-        بعد از رفتن من و گاروی خودت تنهایی این کار را می‌کنی. البته موقعی که آمادگی‌اش را داری.   }


* * *


عنوان نسخه اصلی کتاب «Touching Spirit Bear» است. دو ترجمه از این کتاب به زبان فارسی در ایران منتشر انجام شده است. اولی ترجمه پروین علی‌پور با نام «دردسرساز» نشر چشمه 1390 و دیگری ترجمه بهار اشراق با نام «راز حلقۀ شفا» نشر قطره 1391 که متأسفانه ظاهراً هیچ کدام هنوز تجدید چاپ نشده‌اند.
جالب اینکه علی‌رغم حضور نمادین‌ و تاثیرگذار خرس روح در داستان، نام و نشان‌اش در هیچ یک از عناوین ترجمه‌های فارسی نیست. اما این غیبت چیزی از ارزش‌های او در قصه کم ‌نمی‌کند. نقش خرس روح در داستان کُل ماتیوز پررنگ‌تر از آن است که نیاز به نگه داشتن نشانه‌ای از او باشد.
برای درک اینکه در ملاقات با خرس روح چه بر کُل ماتیوز گذشته چاره‌ای جز خواندن کتاب وجود ندارد!



۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

جراعت


dedicated to Ahmad




در دوره آموزشی خدمت سربازی چندبار شد که برای یک هفته تمام موسیقی گوش ندادم. حتی یک نت!

آخر هفته وقتی به خانه می‌آمدم از مهم‌ترین کارهایی که می‌کردم این بود که به صورت کاملاً دست‌چین و گزیده موسیقی گوش کنم. اولین قطعات اما وقتی آخر هفته رهایمان می‌کردند لطف دیگری داشت، درست مثل انتشار نخستین جرعه‌های طعام در جان روزه‌دار.

۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

هویت دینی


Illustration by Sandbox Studio, Chicago with Ana Kova



نسب‌نامه

انتساب «یهودیت» به قوم یهود است و انتساب «مسیحیت» به فرد مسیح٬ و انتساب «اسلام» نه به مسلمانان و نه محمد٬ که به فعل و معنی کلمه است.

سمت و سوی دموکراسی


http://www.chrisjordan.com/


اجتماع بشری برای حل مشکلات خود میان دوقطبی‌های بسیاری نوسان می‌کند. یکبار این گفتمان راه حلی برای بهبود اوضاع پیش روی جامعه می‌گذارد، و یکبار این گفتمانِ رقیب است که گوی و میدان را از او می‌رباید و حاضران و ناظران را به خود مشغول می‌دارد - یکی از آشناترین این رفت و برگشت‌ها را شاید بتوان تا حدودی ذیل دوگانۀ در اولویت قرار دادن فرد یا اجتماع جستجو کرد.
مسئله این نیست که در این رقابت کدام یک گفتمان برتر یا طرفِ حق است که با آویختن به آن بتوان در مسیر سعادت گام برداشت. مهم‌تر از آن این است که گفتمان‌های رقیب چقدر در آنچه هستند بی‌دروغ و درجه‌اول‌ اند. مسئله اصالت گفتمان است.
رقابت در نهایت ناگزیر است اما پیروزی هیچ یک از طرفین ضمانت‌گر رشد نیست. رشد نتیجۀ فرایند رفت و برگشت در رقابت است. رفت و برگشتی که می‌تواند ارتقایی یا قهقرایی باشد.
یک معیار برای فهمیدن این که یک رقابت قهقرایی است یا نه تکرار بی‌پایان عبارت انتخاب بین بد و بدتر است. پیامد اصلی رقابتی‌شدن دست‌نکشیدن از رقابت حتی در زمین سست و در سینه‌کش قهقراست.

۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

خرِّ موسی




وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَـٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ (اعراف - ۱۴۳)

پس آنگاه که موسى به ميعاد ما شد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن بدان كوه بنگر؛ اگر بر جاى خود قرار گرفت مرا زود خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى صاعقه زده بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.»




۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

این گونۀ دو پا

2prsmrs




     از عجیب و بی جواب ترین سوالات تاریخ یکی این است که انسان دو پا این همه راه سخت و صعب العبور را برای چه رفته است - بعضی از این راه ها را امروز جز با کشتی و هواپیما نمی توان طی کرد - اما هرچه بوده ظاهراً این رفتن و پیمودن شعلۀ حیات را در او زنده نگه می داشته است.

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

گل و لای

    اینجا شخصیتی پیدا کرده زیاده میان ذهن و زبان و عین.. نمی‌دانم غبار بنشسته را فرو برم یا آب از نهاد برآورم و در خاک‌راهِ برآشفته باز بر زنم؛ اقلیم برآمده را سفالینه کوزه‌ای بر سر زنم و بدان آب‌کوزه باز پوست بر پوست بر پوست برساغر بر زنم.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

اجماع نقیضین



   ویرم گرفته در این خلسۀ بعد از امتحان، چیزکی اینجا بنویسم. چندبار نوشتم و خط زدم. می‌دانم چه نمی‌خواهم بنویسم. این را از آنجا که چندبار نوشتم و پاک کردم می دانم: کورمال و تجربی! چه می‌خواهم بنویسم‌اش را هم از قضا می‌دانم! می دانم که لطفی ندارد از آنچه می دانم حرف بزنم. سهم نمی‌دانم محفوظ و محترم است. می‌خواهم راجع به تناقض‌های زاینده حرف بزنم، دربارۀ سوراخ‌های زبان! برای حرف زدن باید کلمات را معنی کرد. می خواهم بگویم چطور باید در میانهٔ این می‌خواهم و نمی‌خواهم‌ سکوت کرد و سخن گفت و سکنی گزید. می خواهم از معناهای بی نام ...

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

به طریق ترجمانی

حتماٌ شنیده اید که می گویند وقتی سیاست به پایان می رسد، جنگ آغاز می شود. می توان این تعبیر را به نحو دیگری نیز بیان کرد؛ وقتی گفت و گو به پایان می رسد، خشونت آغاز می شود.
انسان ها معمولاٌ سه نوع کنش از خود بروز می دهند؛ نخست، کنشی است که انسان در ارتباط با طبیعت از خود بروز می دهد. انسان، با طبیعت برخوردی استخدامی و استثماری دارد. طبیعت بی‌جان چون موم در دست انسان قرار دارد و انسان با خرد ابزاری خود هر نوع تصرفی در آن می کند. به خصوص انسان مدرن که به سوژه بدل شده است، طبیعت را چون ابژه‌ای در معرض هر نوع دخل و تصرف قرار می دهد. در اینجا طبعیت بی جان در مقابل انسان کاری از دستش بر نمی آید، یعنی عکس العملی نشان نمی دهد و فعل پذیر است. لذا بین انسان و طبیعت، رابطه کنش گر و کنش پذیر شکل می گیرد. از این جهت فصل ممیزه انسان با بقیه موجودات، ابزار سازی است. یعنی انسان ابزار ساز با استفاده از خرد ابزاری، می تواند طبیعت را به استخدام خود در آورد.
اما رابطه‌ای که بین انسان‌ها با یکدیگر وجود دارد کدام‌ها هستند؟ انسان در رابطه با انسان های دیگر دو نوع کنش بروز می‌دهد. ۱٫ کنش معطوف به موفقیت؛ ۲٫ کنش معطوف به مفاهمه؛ در کنش معطوف به موفقیت، ارتباط انسان ها با یکدیگر ارتباط راهبردی است، به این معنی که وقتی کنشی انجام می شود واکنشی در پی دارد. در این‌جا طرف مقابل، کنش پذیر نیست بلکه واکنش گر است. برای فهم این نوع رابطه، در ساه ترین حالت بازی بیس بال را در نظر بگیرید. در این بازی هر دو طرف به موفقیت می اندیشند و به همین دلیل، حرکت بعدی طرف مقابل را محاسبه می کنند. البته می توان حالت های پیچیده تری مانند بازی شطرنج را مثال زد یا بنگاه اقتصادی در بازار یا دولت ها در عرصه جهانی. همه این ارتباطات، معطوف به هدف هستند.
اما نوع دیگری از رابطه بین انسان ها برقرار است و آن کنش معطوف به ارتباط و تفاهم است. مانند رابطه دو نفر که می خواهند با یکدیگر ازدواج کنند. عشق نیز رابطه‌ای تفاهمی است. هابرماس معتقد است که چون قدما انسان را حیوان ناطق خوانده اند، کنش ارتباطی ذروه ی (بهترین میوه)، کنش انسانی است. زیرا در کنش ارتباطی، گفتگو میسر می شود و همین جاست که سپهر همگانی شکل می گیرد. اما اگر انسان ها نسبت به یکدیگر جهل داشته باشند و نتوانند یکدیگر را فهم کنند، به مصداق “”الناس اعداء ما جهلوا” (انسان ها دشمن چیزهای ناشناخته هستند) تبدیل می‌شوند و طبیعتاً نتیجه این عدم ارتباط، خشونت خواهد بود. لذا می‌توان گفت که بنیاد خشونت، جهل ناشی از عدم ارتباط است.
در ادیان ابراهیمی داستانی درباره شهر بابل وجود دارد که خداوند به مردم شهر به خاطر فسادهایشان غضب کرد و در نتیجه آن، صبح شد در حالیکه مردمان شهر، دیگر زبان یکدیگر را نمی فهمیدند. بعد از مدتی همگی به جان یکدیگر افتادند و در آنجا شرایط طبیعی (state of nature) حاکم شد و به قول هابز، انسان شد گرگ انسان. حتی به قول قرآن، زن حرف همسرش را نمی فهمید. معنی سریانی هاروت و ماروت هم که در قرآن آمده ست، سلطه و خشونت است. گویی شرایط لاقیاس پیش آمده است و زیست جهان هر فرد با زیست جهان دیگری تفاوت ماهوی پیدا کرده است.
اما بحث اصلی نگارنده این است که در کنش راهبردی دوم که معطوف به موفقیت است، اگر پشتوانه مفاهمه در ارتباط وجود نداشته باشد، رابطه به سمت ارتباط معطوف به استثمار و استخدام میل خواهد کرد. یعنی پایه ی ارتباط معطوف به موفقیت، ارتباط معطوف به مفاهمه است. در صورتی که بین انسان‌ها رابطه معطوف به استثمار و استخدام شکل بگیرد، دیگر انسان، انسان نیست و به شیء تغییر شکل می‌دهد. در این حالت فقط کنشگرانسان محسوب می‌شود و دیگران را شیء و از جنس طبیعی و ناطور می داند. در این‌جا کنشگر، با خرد ابزاری به سراغ مردم می رود و همان برخوردی را که با معدن می‌تواند بکند با انسان نیز مرتکب می‌شود. لذا طبیعی است که در نتیجه این نوع رابطه، فجایعی چون داخائو، آشوویتس، کلکسیون جمجمه های مردم خمرهای سرخ، بمب گذاری در مراسم عزاداری، قتل‌های زنجیره‌ای یا بمباران اتمی هیروشیما رخ می دهد. به قول معروف در این شرایط، حرف عقل جز از دهن توپ کروپ بیرون نمی آید.
حال چه باید کرد که دیگر شاهد این فجایع نباشیم؟ طبیعی است که باید شرایط گفت و گو را فراهم کرد و مهارت گفت و گو را تقویت کرد. از مهم ترین شرایط گفت و گو نیز آن است که کنش گران ابزار سلطه را پشت در بگذارند. حضرت امیر در نامه‌اش به مالک اشتر می فرماید که وقتی با مردم سخن می گویی پاسبانان و نگهبانان را از دور خود دور کن تا مردم بتوانند بدون لکنت با تو سخن گویند، چون از پیامبر شنیدم که فرمودند به خدا هیچ امتی رستگار نمی شود مگر آنکه مردمش بدون لکنت و با قاطعیت بتوانند حق خود را از حاکم بستانند. لذا مهم ترین شرط در پیدایش حقیقت آن است که قدرت در فرایند تحریر حقیقت مداخله نکند.
یکی دیگر از شرایط گفت و گو و ارتباط از نظر بنده، ضرورت وجود ترجمان است. آن طور که پیشتر گفته شد اگر زیست جهان افراد لاقیاس باشد امکان رد و بدل شدن اطلاعات و مفاهمه از بین می رود و اینجاست که ضرورت وجودی مترجمانی. پدید می آید که بتوانند پلی باشند میان زیست جهان ها و هرچقدر مترجم ها بیشتر باشند رابطه بهتری بین کنشگران طالب موفقیت برقرار می شود.
به قول مولوی:
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان ازش بپرسم به شما جواب گویم
به طور مثال نباید نقش اوزال و اربکان را در گذار به دموکراسی در ترکیه نادیده گرفت. چون قبل از آنها در ترکیه فقط خشونت حاکم بود و نظامیان هر روز عدهای را می‌کشتند و خیابان های آنکارا و استانبول مملو از اجساد مجهول الهویه بود اما آن دو نفر، هم زبان اسلام گراها را و هم زبان نظامی ها را می دانستند. لذا گذار به دموکراسی در ترکیه راحت تر صورت گرفت.
متفکرانی مانند هابر ماس برای گفت و گو شرایطی را برشمرده‌اند که قابل تامل‌اند.
حتی می‌توان گفت که در مسائل فرهنگی نیز وجود مترجم‌ها بود که شناخت‌ فرهنگ‌های گوناگون در جهان را ممکن ساخت. برای مثال اگر شخصی مانند فیتس جرالد نبود که خیام را به انگلیسی ترجمه کند، زیست جهان ادبیات ایران برای غربی ها نانشناخته می‌ماند.
متاسفانه در تاریخ طولانی سرزمین ما نیز شاهد برهه هایی بوده‌ایم که به واسطه فقدان مترجمان دقیق و اصلاح گران پایبند به جدال احسن، فجایع عمده ایی رخ داده است. به طور مثال شاید می‌شد با کمی متانت و صبوری و شکیبایی در اترا از حمله مغول پیش گیری کرد. یعنی بی کفایتی حاکم اترا در برخورد با ایل‌چیان مغول و قتل آنان توسط خوارزمشاهیان باعث شد که مغولان تا قلب اروپا پیش روند.
علیرغم اینکه پس از بسیاری از انقلابات مانند روسیه، فرانسه وچین نیز معمولاً یک دوره ترور و وحشت وجود داشته، این‌که گفته می شود انقلاب فرزندان خود را می خورد، الزاماً حرف دقیقی نیست. باز به تعبیر حضرت امیر «غصت الفتنه ابناءها بانیابها».. (فتنه فرزندان خود را با دندان هایش از هم می درد). پس این فتنه است که فرزندان خود را با خشونت از بین برمی دارد. در انقلاب اسلامی ایران هم، علی رغم آنکه انقلاب ما، انقلابی به نام خدا بود و جنبه فرهنگی داشت، به دلیل عدم وجود اصلاح گرایان مقتدر در پاره ایی از برهه ها شاهد خشونت های نابخشودنی بوده ایم و از خلال آن خشونت ها لطمات جبران ناپذیر معنوی و مادی به کشور تحمیل شده است.


سعید حجاریان، روزنامه شرق، شماره 1565، 10 تیر 1391




تو که ترجمان صبحی
 به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا
صف انتظار بشکن


۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

چارتوی علاج

[...]

می‌توان حداقل از چهار نوع متمایز «سیاست علاجیه» سخن گفت که قرین نام‌های آشنای شبیه به همی هستند: ۱. صادق هدایت؛ «سیاست ورزی ریشه گرا» ۲. محمد صدیق حضرت یا عیسی صدیق اعلم؛ «سیاست ورزی عمل گرا» ۳. محمد مصدق؛ «سیاست ورزی مردم گرا» و ۴. غلامحسین صدیقی؛ «سیاست ورزی ملاحظه گرا». در این شمار، روش‌های پارتیزانی را منظور نکرده‌ام. چون «پارتیزانیسم» معمولا به معنای پایان سیاست ورزی است.
نوع اول. سیاست ورزی ریشه گرا
 هدایت، مثال عالی نگاه اجتماعی وتلخ اندیش روشنفکرانه به سیاست است. سیاست را چیزی نامید که بهتر است واژه‌اش را در اینجا تکرار نکنم. او سیاست غلبه را با بسیاری از دعاوی خلاف آن، دو سوی یک سکه می‌بیند وگرنه «تو یک مملکت حسابی، سیاست را می‌دهند دست متخصّص». در عین حالاذعان می‌کند که «ما همۀمان بچهٔ سیاستیم. باسیاست کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد».
هدایت نیز تنش می‌خارد که باید حقّ سیاست را به قول خودش «گذاشت کف دستش». اما او از نقد قدرت در بالا و از نقد نهادهای حکومتی، آن سو‌تر می‌رود. با نقد‌های ریشه‌ای تری در سطح عالم وآدم و فرهنگ و اجتماع و افکار واحوال مردم دست به گریبان می‌شود. ابهامات و پرسشهایی مگو در عمق این عالم، هدایت را احاطه می‌کنند که سیاست فقط گوشه‌ای از تبعات آن است.
سیاست در اینجا یک «مشکل پایین دستی» می‌نماید که بالادست آن مسائل ریشه‌ای تری است همچون سنتهای موهوم، جهل، تعصبات، پدرسالاری، سالوس ودیگر ضعفهای عمیق در اخلاقیات اجتماعی، زمینه‌های بازتولید استبداد واقتدارگرایی در ایرانبه علاوۀ بدبیاریهای تاریخی‌اش. عاقبت نیز هدایت در مواجهه با پوچی سهمگین این «زخم‌هایی که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا می‌خورد»، از پای می‌افتد.
این نوع سیاست ورزی محزون وغریب، شاید تراژیک‌ترین مواجهۀ ما با مصائب خویش است. پرسش در این سیاست ورزی آن نیست که چه حکومتی؟ بلکه این است که آیا انسان با این وضعی که دارد خواهد توانست بر مشکلات خود فائق بیاید، شرایطش را بهبود ببخشد وعدالت وآزادی را متحقق بکند؟ مسأله در این نوع سیاست ورزی به این تمام نمی‌شود که کدام جریان به قدرت برسد، چون دلهره‌اش آن است که نکند «همه سر و ته یک کرباس» باشند. متأسفانه اما مشکل این سیاست ورزی نیز آن است که لازم نیست قدرت، سرکوبش بکند بلکه او خود برای از پای درآمدنش کافی است.
سه نوع سیاست ورزی بعدی هر یک به طرزی می‌خواهند از عمل سیاسی، معنایی برای بودن بجویند و بر این حس پوچی که در نوع اول ذکر شد فائق بیایند، بدون آنکه از پای بیفتند.
نوع دوم. سیاست ورزی عمل گرا
این سیاست علاجیه می‌گوید اگر باید ایستاد، اگر زندگی باید کرد و اگرمشکلات، ریشه‌ای‌تر است؛ پس چه بهتر که به جای برهم زدن اوضاع، آن را تا می‌توانیم قدری بهبود ببخشیم. بوروکرات‌ها وتکنوکرات‌ها معمولا این نوع منطق را دارند. آن‌ها وارد مجموعه‌های مستقر قدرت می‌شوند تا بلکه این سیستم‌ها را تعدیل واصلاح بکنند و طرح ترقی جامعه را به شیوۀ پلکانی پیش ببرند.
نمونه‌اش را در صدیق حضرت، استاد مدرسه عالى علوم سیاسى می‌بینیم که وارد سیستم قاجار شد و به اصلاحات مالیه و بودجه کوشید، مشروطه خواه و جزو نویسندگان قانون اساسی و تهیۀ ترتیبات حقوقی بود.
در دورۀ پهلوی نمونۀ این تیپ سیاست ورزی، عیسی صدیق است که در بدنۀ اجرایی فرهنگ وآموزش کشور وارد شد، طرح تأسیس دانشگاه تهران را تدارک دید، در کابینه‌های مختلف کار کرد و تا سناتوری پیش رفت. وی اعتقاد داشت «بهترین راه از بین بردن معایب و نواقص و مفاسد این است که جوانان ما خود را به دانش و فضایل اخلاقی آراسته کنند، در زمرة زمامداران درآیند و اصلاحات لازم را به عمل آورند» چرا که «برهم خوردن امور به هرج ومرج بیشتر وفلاکت بیشتر مردم» می‌انجامد.
این نوع سیاست ورزی معمولا در حد خُرد ومیانی بسیار کارامد می‌نماید وخیلی‌ها با این راه منشأ خدمات ماندگاری برای آب و نان و آبادی و حتی عدالت وآزادی مردم شدند اما مشکلش آن است که چندان از عهدۀ اصلاح ضروری نهاد‌ها در سطح کلان بر نمی‌آمد و با این نقیصه چه بسا بسیاری از خدمات نیز با بن بست مواجه می‌شد.
گاهی همین بسنده کردن به سطح میانی، راه اصلاحات از بالا یا از درون را نافرجام می‌گذاشت و زمینه ساز تحولات انقلابی وبنیان برانداز می‌شد. کما اینکه بوروکرات‌ها و تکنوکرات‌ها به رغم تمام اقدامات خود، نتوانستند نظام پهلوی را به دلیل ماهیت خودکامۀ قدرت در آن، به اصلاحات اساسی پایدار متقاعد بکنند وعاقبت حاصل همۀ تلاشهای سطح میانی آن‌ها که درجهت پیشرفت کشور مصروف می‌داشتند، یکباره برباد رفت.
نوع سوم. سیاست ورزی مردم گرا
این سیاست ورزی نیز از یکسو می‌کوشد با عمل سیاسی بر احساس پوچی (در نوع اول) غلبه بکند و از سوی دیگر پاسخی است به خُرده کاری ومیانه کاری ناکافی در نوع سیاست ورزی عملگرا. درنتیجه نمی‌تواند به الگوی کار‌شناسی وکارگزاری سازگار قناعت بکند. حساسیت بیشتری به مفاسد و یکه سالاری نشان می‌دهد و برای مواجهه با قدرت استبدادی به مردم روی می‌آورد.
محمد مصدق، «ایده آل تایپِ» این نوع سیاست ورزی است. این مرد شریف تاریخ ما خود را در می‌دانی می‌دید که اطرافش را قدرت استبدادی واذناب آن به علاوۀ انواع مطامع ومداخلات احاطه کرده بودند. حتی در پسِ پشت دعاوی بسیاری از گروه‌ها ورجال، چیزی جز بازی حذف حریف و آنگاه چنگ زدن به قدرت با هر قیمتی نمی‌دید. با این حس صمیمی بود که مصدق تکیه گاهی غیر از مردم در میدان سیاست نمی‌یافت.
احتمالا اما همین رویکرد به رغم تمام پاکیزگی‌اش سبب می‌شد واقع گرایی و عقلانیت سیاسی در این مشی، با ابهامات و دشواری‌هایی دست به گریبان بشود. نمونه‌اش را در جنبش بزرگ ملی شدن نفت، در امتناع از پیشنهادهای می‌انجیگرانه بانک جهانی به پشتگرمی مطالبات مردمی می‌بینیم ونیز در انحلال مجلس با این عنوان که هرجا مردم است، مجلس آنجاست! پوپولیسم، پاشنۀ آشیل سیاست ورزی مردم گراست. این سیاست ورزی، مستعد آن است که با موج پیش برود و از برآوردی واقع گرا دربارۀ وضعیت عقبۀ اجتماعی و زیر ساخت‌ها در نگاه دراز مدت زوایه بگیرد.
نوع چهارم. سیاست ورزی ملاحظه گرا
این، اصیل‌ترین و غریب‌ترین نوع در فرهنگ سیاسی نامنظم و کوته اندیش ماست. صدیقی در جایگاه یک دانشگاهی نجیب و حسّاس به مسائل عمومی کشور، نمادی از آن است.
این نوع سیاست ورزی به ریشه‌ها ودشواری‌ها نظر دارد اما می‌کوشد با تفکر خلاق و «عمل اجتماعی» از پوچی عبور بکند. علم ورزی آکادمیک و نقد در حوزۀ عمومی را با «کار گِل اجرایی» در می‌آمیزد و به عمل گرایی ومیانه کاری نیز تقلیل نمی‌یابد. آزادی وعدالت برای مردم را صادقانه می‌خواهد اما مجذوب یا مقهور پوپولیسم نمی‌شود. وفادار به رهبران اصیل مردمی است اما بوقتش حقیقت را بالا‌تر از آن‌ها می‌نشاند.
 به سه نمونه از این سیاست ملاحظه گرا اشاره می‌شود. نخست در نهضت ملی که صدیقی، این صمیمی‌ترین یار وفادار مصدق، مواضعی مستقل دربرابر مصدق دارد. دوّم در دهه ۴۰ و۵۰ که صدیقی در آری گفتن به اصلاحات و «نه» فقط به دیکتاتوری، پیشقدم است. سوم در آستانۀ انقلاب ۵۷ وگرماگرم شور عمومی است که صدیقی غریبانه و یک تنه برای مذاکرۀ اصولی با شاه به قصد تقلیل هزینه‌های ملی تغییرات پا پیش می‌نهد. نویسنده در جای دیگر از الگوی سیاست ورزی صدیقی با مفهوم «آدمهای مرزی» بحث کرده است. [+]
این نوع کنشگران سیاست، از حصارسازمان‌ها و ایدئولوژیهاودسته بندی‌ها بیرون می‌آیند، در مرز‌ها حرکت می‌کنند و منافع عمومی را درپای احساسات وهیجاناتنمی ریزند و از «رفورم» آنگاه سخن می‌گویند که بی‌اعتبار‌ترین کلمه در فرهنگ جامعۀ سیاسی ما بود.


[...]





۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

یادداشت‌ روزانه



25
میل به ادراک محبت همسالان و همراهان از یک سو، و جاذبه و کششِ دریافتِ هر آنچه موجود است از دیگر سو،‌ گاه مرا به گذشتن از یکی برای دیگری در ورطه‌ای از شک و ظن می‌افکند. اگر از صحبت یاران همدل پرهیز کنم؛ مراتبی از رشد را نادیده گرفته‌ام، کودکی و نوجوانی خود را گم کرده‌ام. اگر از کشف جهان در گذرم؛ مرتبه‌ای از شناخت را مجهول گذاشته‌ام، به نقصان دچار خواهم آمد. نه روی گذشتن از این دارم، نه جرأت گسستن از آن! در جمله رحمت حق تعالی را چراغ راه می‌خواهم تا در این تیرگی اختیار و انتخاب، مرا دست گیرد و آنچه در تقدیر است، روا دارد. باشد که بخت خویش به جادۀ انصاف کشم و از لغزشگاه این جهان فریبنده در گذرم.

بیست و پنجم ربیع الاول 384 ه.ش.
ابوعلی (359 – 416 ه.ش.)

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

مرزنشین





 
to who asked about the name

امین خولی را می­توان از چهره­های نواندیش زمان خود در مصر به شمار آورد. در میان مقالات خولی دو مقاله "بلاغت" و "تفسیر" شهرت بسیاری دارند. وی در مقاله "تفسیر" که بعدها به صورت کتابی مستقل چاپ شد، نخست از پیدایش دانش تفسیر و از نخستین مفسران سخن می­گوید. سپس به تفصیب بحثی درباره تفسیر ماثور و نقلی، و در پی آن آرای موافقان و مخالفان تفسیر علمی (؟) را به میان می­آورد و در آخرین بخش مقاله، نخستین­بار اندیشه و روش خود را در باب تفسیر را بیان می­کند. در این مقاله وی بر سخن محمد عبده در تفسیر الفاتحه درنگ می­کند.
عبده در این کتاب بر تفاسیر نحوی، بلاغی، فقهی، کلامی و غیره خورده می­گیرد و آن­ها را تمرین فنون خاص در کتاب الهی می­داند که آدمی را از خدا دور می­کنند. به نظر عبده ما نباید در تفسیر قرآن کریم به دنبال موشکافی­های صرفی و نحوی و نزاع­های کلامی و فلسفی باشیم، که "زیاده روی در این مقاصد همه را از مقصود اصلی کتاب الهی باز می­دارد و به راههایی می­کشاند که معنای حقیقی قرآن را از یاد می­برد."
       تفسیری که به اعتقاد عبده و خولی واجب کفایی است.
معنای متن، نصر حامد ابوزید، عباس کریمی نیا، مقدمه مترجم، طرح نو
* * *
از میان اشاعره تنها کسی که توانست تفسیری از اعجاز قرآن بدست دهد عبدالقادر جرجانی بود که "نظریه نظم" خود را بر پایه اندیشه های معتزله و دستاوردهای یونانی ارائه کرد. وی گام نخست در پژوهش در اعجاز قرآن و کشف قواعد آن را پژوهش در شعر دانست.. وی نظریه خود را چنین اعلام کرد که اعجاز در خود ساختار قرآن نهفته است و به هیچ وجه به بیرون آن ارتباطی ندارد.
کشمکش میان قرآن کریم و اعراب جاهلی، و آن حالت شگفت زدگی و بهت اعراب هنگام شنیدن آیات قرآن نشان می­دهند که "جنبه ادبی"، یگانه ویژگی ممیز قرآن به عنوان متنی زنده و تاثیر گذار است که ایمان مومنان و کفر کافران از همان ناشی می شود.
-
" قرآن بزرگ ترین کتاب عربی و اثر جاویدان آن است. "
" قرآن مقدس ترین کتاب هنری ادبیات عرب است، خواه از منظر دینی بنگریم خواه نه."
امین خولی، مقاله تفسیر، دایرة المعارف الاسلامیة
* * *
از آنجا که مکتب و روش ادبی از مبانی سنتی در میراث گذشته و دستاوردهای پیشرفته روشهای جدید در تحلیل و نقد به یک میزان برخوردار است، می­تواند متن دینی را از کارکردهای ایدولوژیک – سیاسی، اقتصادی، علمی یا فلسفی – که در قرن بیستم شاهدش هستیم برهاند. با بکارگیری این روش پژوهشگر می­توان دست کم سه بافت یا سیاق در سطوح مختلف معنا و دلالت را از هم تفکیک کند. {1} نخست سیاق تاریخی که به پیشتر به تفصیل از آن سخن گفتیم.
این سیاق عناصر اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، دینی، فکری و فرهنگیزمان نزول را شامل می­شود. ای زمینه خود دارای سیاق­های جزئی تر استکه فهرستی از آن­ها چنین است:
·     قرار گرفتن جزیرو العرب در کشاکش نزاع های دو امپراتوری روم و ایران
·       اهمیت قرار گرفتن مکه در راه تجاری بین شمال و جنوب که قرآن آن را به سفر زمستانی و تابستانی یاد می کند - رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ
·        اوضاع و احوال دینی در جزیره العرب و تاثر آن از مسیحیان شمال و یهودیان جنوب و ماجرای هجرت یهودیان جنوب به یثرب
·        موقعیت اقتصادی و دینی قریش و مسئله رقابت میان دو تیره اصلی این قبیله که بعدها شد رقابت بین بنی امیه و بنی هاشم
·     پیوندهایی دینی میان مکه و مدینه
{2} دوم سیاق یا زمینه خواننده و پژوهشگر امروزی که معنای عصری متن را می سازد. معنای متن در هر عصر محصول تعامل "معنای تاریخی" با جنبه امروزین ذهن خواننده است. {3} تعامل این دو سیاق زمینه سومی را فراهم می آورد که همان "فحوا" است و از طریق آگاهی انتقادی پژوهشگر نسبت به موقعیت کنونی اش و همچنین نسبت به موقعیت گذشته (همزمان با شکل گیری متن) به دست می آید. این درک و آگاهی صحیح مَرکب راهوار پژوهشگر در مسیر تحقیق خواهد بود و مانع از آن خواهد شد که وی معانی و دلالت های امروزی را به گونه ای تحریف شده بر الفاظ و عبارت های گذشته بپوشاند و "فحوا"یی عصری از "معنا"یی تاریخی بیرون کشد که با آن متناقض است. نباید از یاد ببریم که گاه برخی در این وادی با حسن نیت تمام ره به ترکستان برده اند. دیروز دسته ای به ما می گفتند اسلام دین ملی گرایی غربی است، و دسته ای اسلام را دین سوسیالیزم، عدالت اجتماعی و جهاد علیه امپریالیسم و صهیونیسم می دانستند. روزگار که برگشت، از ما می خواهند بپذیریم که اسلام ضد ملی گرایی است، یا اسلام دین سود و تجارت و مالکیت خصوصی است و سرانجام اینکه اسلام دین صلح و دوستی است.
- - -
- نواندیشی ای که بدون پشتوانه درک علمی از میراث بر پایه ای ایدئولوژیک بنا شود خطرش کمتر از تقلید نیست. 

معنای متن، نصر حامد ابوزید، عباس کریمی نیا، طرح نو