۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

تعلیق

 

چسبِ مایع
و تاریخ معلّق انقضا

نمی‏ دانم تاکنون حالت تعلیق به شما دست داده است یا نه؟ حالتی برزخی، معلّق بین آسمان و زمین. ماندن در اغما. حالتی بین مرگ و زندگی. حالت سرگشتگی (disorientation). من گمان دارم ما داریم به این سمت پیش می‏ رویم. یعنی نه به صورت فردی، بلکه به گونه‏ ای اجتماعی.
مثلا سرمایه‏ گذاری که نمی‏ تواند حقوق کارگران را بپردازد، چون از دولت طلب دارد و دولت طلب او را نمی‏ دهد؛ در حالت تعلیق است. کارگر شب که به خانه می‏ رود، جلوی خانواده صورت خود را با سیلی سرخ نگه می‏ دارد و با قرض زندگی می ‏کند. او نیز نمی‏ داند که کِی می‏ تواند قرض‏هایش را ادا کند. او نیز معلّق است. خانم خانه‏ دار وقتی به بازار می‏ رود و می‏ خواهد جنسی بخرد و نمی‏ داند پولش کفاف می‏ دهد یا نمی‏ دهد، پیاز بخرد یا مرغ بخرد. بین پیاز و مرغ گیر کرده، در حال تعلیق است. دانشجوی خانواده نمی‏ داند درسی که خوانده آینده ‏ای دارد یا ندارد، شغلی برایش متصور است یا نیست. و به همین صورت، تاجری که جنسی را با دلار پایه وارد کرده یکشبه می‏ فهمد که دلار گران شده و نمی‏ تواند ادای دین کند و در آستانه ورشکستگی قرار می‏ گیرد. همین طور، موجر و مستأجری که یکباره با قیمت ‏های نجومی مواجه می‏ شوند، معلّقند. بورس معلّق است. حتی وزیر معلّق است. وزیری که نمی‏ داند آیا رییس دولت بودجه ‏اش را به او می‏ دهد یا نمی‏ دهد، نمی‏ تواند دست به کاری بزند. حتّی رییس دولت دست به کارهایی می ‏زند که نشان از سرگشتگی و تعلیقِ اوست.
گویی در وضعِ تعلیق، نوعی هرج و مرج و حکومت حسینقلی‏ خانی بر جامعه حاکم می‏ شود که در آن، هیچ چیز پیش ‏بینی ‏پذیر نیست. حال آنکه «پیش‏ بینی‏ پذیری» برای هر امری جزو ضروری حساب و کتاب است. اگر نتوانید لااقل آینده نزدیک را پیش ‏بینی کنید، سنگ روی سنگ بند نمی‏ شود. گفته می ‏شود خودِ این وضعیّت دستمان را باز می‏ گذارد برای اتخاذ گزینه ‏های مختلف.
[...]
امّا به گمانِ من، اساسا وقتی گزینه ‏ای نداری، «این کنم یا آن کنم» نیست «چه کنم چه کنم» است. «چه کنم چه کنم» ناشی از اضطرار است. یعنی آدم مضطر به «چه کنم چه کنم» می ‏افتد و آدمِ مختار به «این کنم یا آن کنم».
ما معمولا اینقدر جلو می‏ رویم تا گزینه‏ هایمان هر لحظه کمتر شود و به جایی برسیم که اساسا گزینه ‏ای برایمان باقی نماند. مانند کویرنوردی که از مبدائی بدون قطب‏ نما و راهنما شروع به حرکت کرده است. طبیعی است که در مبدأ انواع گزینه‏ ها را در پیش دارد. اما هرچه جلوتر می ‏رود، گزینه‏ هایش کمتر می‏ شود. تا جایی می‏ رسد که هیچ گزینه ‏ای جز خوردن مردار نمی ‏یابد و از بابِ اَکلِ مِیته تن به گزینه ‏ای می‏ دهد که معلوم نیست زنده بماند یا بمیرد.
مثلا در همین قصه اتمی، ما اوایل گزینه‏ های مختلفی داشتیم؛ اما بعد از ماجراجویی‏ های دیپلماتیک مختلف و گرفتن «ورق پاره»ای به اسمِ قطعنامه، هر لحظه و هر دم گزینه‏ هایمان کمتر شد.
[...]
مشکل ما این است که به علّتِ بزرگ بودنِ دولت در ایران، سرسلسله قراردادهای اجتماعی و اقتصادی ما در نهایت به دولت منتهی می ‏شود. یعنی در هر قراردادی که دو طرف وجود دارند و طرفینِ قرارداد دارای وظایف و حقوقی نسبت به یکدیگر هستند، گویی دست مرئی و نامرئیِ دولت نیز در آن میان حضور دارد. فلذا هر جا دولت بلنگد، آن بخش از فعالیت‏ های اجتماعی، اقتصادی و… هم می ‏لنگد. در حالیکه اگر بخش خصوصیِ قوی در ایران وجود داشت؛ حداکثر یک تکه از این سلسله قطع می ‏شد مانند بریده شدنِ یک دست یا پا. امّا دولت به‏ مثابهِ عقل و مغز است که اگر آسیب ببیند، کل پیکر به هم می‏ ریزد.
پس اینکه می‏ گویند دولت نماینده عقلانیت یک ملت است، حرف بیهوده ‏ای نیست. هرجا در ادبیات سیاسی به دولت برمی ‏خوریم، حتما عقل نیز همانجاست. چه از قولِ هگل بگویی، چه از قولِ وبر بگویی و چه از قولِ هابز. و می‏ توان به یک معنا این قسم خداوند را که می‏ فرماید: «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا» (سوره نازعات – آیه ۵) به‏ نوعی تعمیم داد به مدیران و کارآفرینانِ کشور. البته آیه در شأنِ سکانِ ملاء اَعلی نازل شده، امّا مرتبه‏ نازلِ آن مدیران و مدبّرانِ امور معیشتِ مردم هستند. و به همین خاطر است که حضرت علی (ع) می‏ فرمایند: «زِوالُ الدُوَل بِاجتباءِ السُفَل» (زوال دولت نتیجه‏ برکشیدنِ فرومایگان است).
حال ببینیم در شرایط بعد از تعلیق چه حالاتی ممکن است رخ دهد؟ حالت تعلیق همانطور که گفته شد؛ نوعی عبث بودن و پوچی (absurd) بوجود می ‏آورد. در این حالت، عده‏ ای به دنبال معجزه می‏ گردند که منجی بیاید و ما را از این حالت درآورد. عده‏ ای بر طبل بیعاری زده و خوشباشی را پیشه می‏ کنند. عده‏ ای به دنبال خلافکاری می‏ روند و جمعی رادیکال شده و با اقدامات کور می‏ کوشند شرایط را عوض کنند. در هر حال، شرایط آبسورد جعبه پاندورا را می‏ ماند که امکان دارد هر دم، جانور تازه ‏ای از آن بیرون بزند.
امّا این تعلیق چه ربطی به آن تعلیق دارد؟ آیا واقعا برنامه هسته ‏ای ایران و اصرار غربی ‏ها بر تعلیق این فعالیت‏ ها و تحریم‏ های ناشی از آن باعث ایجاد این تعلیق شده است؟
من معتقدم که حتّی اگر ما شرایط خاص آمریکا را بپذیریم؛ یعنی، اولا به کلی دست از غنی‏ سازی برداریم. ثانیا پروژه آب سنگین خود را متوقف کنیم. ثالثا اجازه دهیم که بازرسان آژانس سرزده هرجا خواستند سرکشی کنند و به سؤالات باقیمانده آژانس پاسخ دهیم. رابعا پروژه‏ های موشکی برد بلند را نیز متوقف کنیم؛ باز در تعلیق خواهیم ماند. به این معنا که ممکن است از فشار جامعه جهانی کم شود، امّا مشکلِ ما داخلی است. گرفتاریِ ما از ناکارآمدی و بی‏ کفایتیِ مدیران ارشد و میانی است که به این وضعیّت دچار شده‏ ایم. من گمان ندارم پاکستان که حتّی به بمب هسته ‏ای دست یافت، مشکلات خارجی نداشت. امّا عقلایی داشت که توانستند بی‏ سروصدا کار خود را پیش ببرند.
[...]

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

پرچم فتح

 
   از میدان انقلاب که می گذری تابلوهای غول پیکر گاج جلویت را می گیرند. اما تو هیچ گاه فکرش را هم نکردی که روزی قرار است بیلبوردی به این عظمت را به چشم خودت ببینی؛ انگار نه انگار اینجا گلوگاه دانشگاه است: خیالتان آسوده باشد.. بروید ردّ کارتان.. میدان در اختیار ماست!

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

خلودِ نفس








نقلِ مکان


    گیج می‌زنم...
    پیش از آنکه این زبان‌بستۀ مادرمرده سرشکسته شود، باید سرِ خر را کج می‌کردم. اینطرف یا آنطرفش مهم نیست، مسئله اسب است. ما اصل را برای عدول تصویب می‌کنیم. سپس مجلس را به توپ می‌بندیم. کشف، ام‌الفساد است و ام‌الفساد مزخرفات و اکتشاف فرافکنی‌. زورِ بی‌خود می‌زنی: چشم باز کنی، می‌بینی چندان فرقی هم نمی‌کنی. کسی هم نیستی که بگویی چه اهمیتی دارد، بگذار فرقی نکنم، مگر من که هستم.. کافی‌است نظرت را بخواهند. نمایشِ هولناکِ من فلانم من چنانم را چشم بسته چنان اجرا می‌کنی که مو به تن خودت هم راست شود. تو که تابِ امارت هیچ جهنم‌درّه‌ای را نداری، به شوق کدام کرنش و تشویق تا جنازه‌ات را در گودال معرکه می‌رقصانی؟! کاش منِ خر زود‌تر از این‌ها فهمیده بودم که وقتی امیر و برده را با هم سوار بر خرِ مراد در دشتِ وامانده دواندی، بیش از آن دو، باید فکرِ این بی‌صاحب‌مانده باشی. کاش‌‌ همان موقع می‌فهمیدم که وقتی خدا و بنده را به تیغ تفرقه راندی، دیگر حیوانِ زبان بسته نیز چاره‌ای جز آن ندارد که آدم شود. بخیل از دار دنیا خواهی رفت اگر در این جهشِ باشکوه باز دست به کمر بایستی زبانم لال بگویی که این یابو علفی هم برای ما آدم شد. کسی برای تو آدم نمی‌شود. برای من است که آدم می‌شوند. بله، نفس ارابه‌ است، اما اسبی آن را نمی‌کشد. برای نقلِ‌مکان، اسب و ارابه را باید به دوش کشید.
مناجاتِ خر   
    
بیست و شش تیر هزار و سیصد و نود یک     

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

عبور از خود


Just Go
Just Run
Just Work



‘Let me stay here,’ Alyosha entreated.
‘You are more needed there. There is no peace there. You will wait, and be of service. If evil spirits rise up, repeat a prayer. And remember, my son’ — the elder liked to call him that — ‘this is not the place for you in the future. When it is God’s will to call me, leave the monastery. Go away for good.’
Alosha started.
‘What is it? This is not your place for the time. I bless you for great service in the world. Yours will be a long pilgrimage. And you will have to take a wife, too. You will have to bear all before you come back. There will be much to do. But I don’t doubt of you, and so I send you forth. Christ is with you. Do not abandon Him and He will not abandon you. You will see great sorrow, and in that sorrow you will be happy.  This is my last message to you: in sorrow seek happiness. Work, work unceasingly. Remember my words, for although I shall talk with you again, not only my days but my hours are numbered.’
   Fyodor Dostoevsky,  The Brothers Karamazov





شمشیر دولبه
و دوقطبی­ لحظه ­ای
- بر حسب تجربه
 -


   در برخی حوزه‌ها مجدانه در پی انزوا بوده‌ام. انزوا برای کسی با کسب و کار من یک امر واجب و اجتناب‌ناپذیر است. با این همه، حس تک‌افتادگی در پاره‌ای مواقع می‌تواند مثل اسیدی که از محفظه بیرون ریخته باشد، جانِ آدمی را ذره‌ذره و پنهانی بخورد و نابود سازد. آن را به شمشیر دولبه نیز می‌توان تشبیه کرد. هم از من محافظت می‌کند و هم در عین تکه‌ای از درونم را قطع می‌کند و جدا می‌سازد. به شیوهٔ خود – شاید بر حسب تجربه – از این خطر آگاهم و به همین دلیل جسمم را دائم به فعالیت وا می‌دارم و حتی گاهی تا آخرین رمق از بدنم کار می‌کشم ...

هاروکی موراکامی، از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم


۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

The Same Moon

dedicated to hossein







سلام بر تو ای پیامبر
   سلام و برکات خدا بر تو باد

سلام بر ما
   و بر
تمام بندگان خوب خدا

سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما


۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

سررشته امور


dedicated to me

 






باورش سخت است که انسان – سوای دوره جوانی – این‌قدر به اولویت‌بندی کار‌هایش در زندگی و تعیین برنامه‌ای برای تقسیم وقت و انرژی‌اش نیاز داشته باشد.  چنانچه در برهه‌ای خاص از زندگی به چنین نگرشی نرسید تمرکزتان از دست خواهد رفت و توازن زندگی بهم خواهد خورد.

هاروکی موراکامی، از دو که حرف می­زنم از چه حرف می­زنم،
 نشر چشمه 1388، ص49