۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه
۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه
New, Simple, and Regular
dedicated to mld
و خدمت مقدس ریاست جمهوری !
و خدمت مقدس ریاست جمهوری !
The Real School
After I closed the bar and began my life as a novelist, the
first thing we—and by we I mean my wife and I—did was completely revamp our
lifestyle. We decided we’d go to bed soon after it got dark, and wake up with
the sun. To our minds this was natural, the kind of life respectable people
lived. We’d closed the club, so we also decided that from now on we’d meet with
only the people we wanted to see and, as much as possible, get by not seeing those
we didn’t. We felt that, for a time at least, we could allow ourselves this
modest indulgence.
It was a major directional change—from the kind of open life
we’d led for seven years, to a more closed life. I think having this sort of
open existence for a period was a good thing. I learned a lot of important
lessons during that time. It was my real schooling. But you can’t keep up that
kind of life forever. Just as with school, you enter it, learn something, and
then it’s time to leave.
So my new, simple, and regular life began. I got up before
five a.m. and went to bed before ten p.m. People are at their best at different
times of day, but I’m definitely a morning person. That’s when I can focus and
finish up important work I have to do. Afterward I work out or do other errands
that don’t take much concentration. At the end of the day I relax and don’t do
any more work. I read, listen to music, take it easy, and try to go to bed
early. This is the pattern I’ve mostly followed up till today. Thanks to this,
I’ve been able to work efficiently these past twenty-four years. It’s a
lifestyle, though, that doesn’t allow for much nightlife, and sometimes your
relationships with other people become problematic. Some people even get mad at
you, because they invite you to go somewhere or do something with them and you
keep turning them down.
Haruki Murakami, What I talk about when I talk about running
۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه
أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ ؟!
- چرا آدمها این اجازه را به خود می دهند که دیگران را در اولویت قرار دهند و به خودشان توجه نکنند؟
اگر قرار باشد مقداری پول را به عنوان کار خداپسندانه بین عده ای تقسیم کنیم، به خود اجازه نمی دهیم یکی را حسابی کمک کنیم و دیگری را محروم! اگر خودمان را هم یکی از همان هایی بدانیم قرار است به دادش برسیم، آیا باز می توانیم چنین اولویت بندی انجام دهیم؟!
چراغی به خانه ...
تو كه بر ديگرى مهربانى چرا در كار خود وا ميمانى؟ بسا كه يكى را در تابش آفتاب بينى و او را به سايه آرى، يا بر گرفتارى كه بيمارى وى را گداخته از روى رحمت اشك بارى! پس چه چیز تو را بر درد خود شكيبا نمود، و در مصيبتت توانايى بخشود، و در گريستن بر نفس خويش كه نزد تو گرانبهاترين جانهاست، به شكيبايى امر فرمود؟
نهج البلاغه، خطبه 223 (214)، ترجمۀ سید جعفر
شهیدی
۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه
کپی برابر اصل
Don't aim at success—the more you aim at it
and make it a target, the more you are going
to miss it. For success, like happiness, cannot
be pursued; it must ensue, and it only does
so as the unintended side-effect of one's
dedication to a cause greater than
oneself or as the by-product of one's surrender
to a person other than oneself. Happiness
must happen, and the same holds for success:
you have to let it happen by not caring about it
Gordon W.Allport's preface
"on Victor Frankel's "Man's search for meaning
"on Victor Frankel's "Man's search for meaning
در گیر اصل و عاریه
برای اتفاقِ راستین، نباید ادا در آورد و مصنوعی بود. باید از مصنوعی گریخت. اتفاق باید خودش بیافتد. نباید ما آن را
به زور... بیاندازیم..؟! بیاندازانیم..؟! – فعلی موجود نیست. ما نمیتوانیم
فاعل «اتفاق» باشیم. من اتفاق را "انداختم" معنی ندارد. اتفاق خودش میافتد. کاری از ما ساخته نیست. بهتر
است فقط از انجام افعال مخدوشگر خودداری کنیم و طبیعتِ روحنواز و غیر منتظرۀ حادثه
را برهم نزنیم. باید صبور بود و انتظار کشید که اگر روزی بالأخره آن اتفاق افتاد، لااقل آن
را از هستی نیندازیم. اگر هرگز هم اتفاقی نیفتاد ما باز بردبار و صبوریم و تن به اقداماتِ غیراصیل
و ساختگی نمی دهیم! چرا باید خود را ..خرج آنچه عاریهایست کرد؟! آیا این خودفروشی
نیست - آن هم با قیمت نازل؟! اگر هم بکنیم، خودمان را خر کردهایم چراکه اقدام غیراصیل هیچگاه
رضایتمان را آنگونه که باید برآورده نخواهد کرد!
مصنوعی به نام طبیعت
اما تناقض از جایی آغاز میشود که ما از پسِ ادعایمان بر نمیآییم
و آن را با نادیده گرفتن نقش خود نقض میکنیم. ما برای اجتناب از بهم زدنِ طبیعتِ
بکر و دستنخوردۀ «اتفاق» از هر اقدام آگاهانهای – و یا ناخودآگاهانهای- حذر کردیم.
غافل از آنکه اجتنابِ آگاهانه – و یا حتی ناخودآگاهانه - ی خود را به عنوان یک اقدام در نظر نگرفتهایم. اینطور
نیست که ما با هر اقداممان به دامن هستی تجاوز کرده باشیم. دخالت ما قصه را از اصالت
نمیاندازد. ما هم یکی از اجزاء طبیعت و یکی عواملِ حادثهایم. یک عامل انکارناپذیر! بله، می توان مستقیماً در راستای تحقق اتفاق کاری نکرد و شاید نباید هم کرد ولی می توان آن را رام کرد و به راه آورد. مرز اصل و عاریه، این اجتناب نیست. نمیتوان بخاطر ترسِ از دست رفتن، از سرمایهگذاری روی اتفاقات نیمبند و عاریه بالکل
صرف نظر کرد. بگذار برود. پولِ نقد خود را در پیشگاه حادثه میبازد - در اولین نوسان، در نخستین پیشلرزه! نمیتوان بینیازی و صبر
پیشه کرد. حصول هر نتیجه ای نیازمند صغری و کبری اولیه است؛ و نتیجه را بدون مقدمانتش طلب کردن - و در این طلب ثابت ماندن و صبر کردن، صبر بر آرزوی محال کردن است. می توان نتیجه را بی خیال شد، رضایت را فراموش کرد و دست به "کار" زد. اتفاق امر ثانویه است. نمی توان مستقیماً بدان حمله برد. زودا که خودش سر و کله اش پیدا شود.
* * *
۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)




