۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

معنای دعا در قرآن



محمد مجتهدشبستری
«و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون»
بقره/186
به مناسبت شب‌های قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، می‌خواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحث‌های سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح می‌شود، تا حدودی با استقبال مواجه می‌شود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا،‌ دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث می‌شود، با استقبال كمتری مواجه می‌شود. فكر می‌كنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح می‌شوند و با تجربه‌هایی مخرب همراه شده‌اند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آن‌ها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسان‌ها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح ‌كنند. این امر را می‌توان چنین تعبیر كرد ‌كه خدا را از آسمان به زمین ‌آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسان‌ها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح ‌كنند و توجه‌ها را به سوی آن جلب ‌كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش می‌شود كه مسأله خدا متبذل می‌شود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا می‌كند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام می‌گیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده می‌شود، رسانه‌های عمومی همه این رنگ را به خود می‌گیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود می‌گیرد. هر جا پا می‌گذاریم، می‌بینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز می‌كنیم، اول و آ‌خرش اسم خداست. اخبار را گوش می‌كنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون می‌خواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامه‌ای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی می‌كند و بعد برنامه‌اش را شروع می‌كند. سخنانی كه تنها افراد خاصی می‌توانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانه‌ها از زبان هر كس شنیده می‌شود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانه‌ها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و ‌راستگویی و محبت و شفقت توجه نمی‌کنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج می‌دهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل می‌شود و دلزدگی ایجاد می‌كند. هركسی می‌خواهد از خدایی كه تبلیغ می‌شود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا این‌كه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالی‌تر و مقدس‌تر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی می‌كند و كارهای فسادآمیز می‌كند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه می‌كند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچ‌گاه انسان‌ها نتوانسته‌اند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچ‌گاه آنچه درباره خدا گفته‌اند و می‌گوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچ‌گاه آنچه عمل می‌كنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفته‌ها و اعمالی را كه به خدا مربوط می‌كنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آن‌ها بری و منزه است و باید از آن‌ها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب ‌الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظه‌ای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت می‌دهند، كدام سخن می‌تواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام می‌دهند، كدام عمل می‌تواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا می‌شود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسی‌اند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت می‌كنم.
{ آگوستینوس مدام به این مسئله بغرنج می­اندیشید که آیا انsان می­تواند با بکار بستن نیرو و ارده خود مستقل از اراده و خداوند نجات یابد یا خیر ... او بر این باور بود که دوزخیان و طردشدگان کسانی هستند که خداوند به نفع آن مداخله نمی­کند. {لابد کسانی که مداخله­ای از سوی خداوند را برنمیتافتند و چشمی به آن نداشتند و میلی به مداخله خداوند در امورشان ندارند یا نسبت به آن اکراه دارند.... نمی داانم..} }
ابتدا آیه‌ای را كه خواندم معنا می‌كنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، می‌پردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آن‌ها را با یكدیگر تحلیل می‌كنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من،‌ من به آن‌ها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب می‌دهم. (حال كه این طور است) پس آن‌ها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهوم‌هایی در این‌ آیه وجود دارند: سؤال (مفهوم اول)، بندگان (‌مفهوم دوم)، ‌نزدیكی خدا به انسان (مفهوم سوم)، جواب خواستن از خدا (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً ‌می‌خوانم و به مفاهیم موجود در آن‌ها هم اشاره می‌كنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً‌ و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسان‌ها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی { آیا انسان تنها بواسطه فیض الهی است که می­تواند راهی به رهایی بجوید ؟! } می‌كنند (دعا نمی‌كنند) دوست نمی‌دارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه می‌گوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص می‌گردانید) (اعراف/ 29). این‌جا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو می‌شویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف‌ السوء» (چه كسی پاسخ می‌دهد به انسان درمانده وقتی او خدا را می‌خواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف می‌كند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشف‌سوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به {1.} دعاكننده و تعدادی مربوط به {2.}خداست. از آنچه به انسان مربوط می‌شود، یكی مفهوم سؤال {یک} است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شده‌اند، اما در آیه‌هایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» می‌طلبد. {فرق این دوتا چیه؟!} خلاصه این سؤال آن است كه انسان می‌گوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده غوث {دو} است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. {بسیاری هم مشکلشان با مقوله­ای مانند خدا همین است. نمی­خواهند خدا از سر ناچاری و بیچارگی و حقارت بخوانند. {اصلاً این صورتبندی چقدر معنا دار است؟! این افراد خدا را و نظام خدادار را چگونه تجربه می­کنند؟ چگونه می­شناسد؟!.. {یا شاید پرسش کلیدی همان است که اگوستینوس می گفت}}} این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را می‌خواند، با تضرع بخواند نه با بی‌تفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه {سه} است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص {چهار} است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار {پنج؟!} است. اضطرار یعنی درماندگی و ‌بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چاره‌ای نمی‌بیند و مطلقاً‌ درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی {} خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبل‌الورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیك‌تر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان می‌خواند و خدا وجود انسان را رشد {} می‌دهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمی‌كند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب می‌دهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب می‌كنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدی‌ها و بیچارگی‌ها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار می‌شود و چه هنگام با خود خلوت می‌كند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمی‌آید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاری‌ها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیت‌هایی برای او پیش می‌آورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمی‌خواند. این‌كه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا می‌كند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر می‌كند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمی‌شود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمی‌شود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمی‌شود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی می‌داند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه،‌ و تضرع در زندگی، وضعیت‌هایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی می‌كنند، به شرط آن‌كه آدمی به آن‌ها توجه كند و از آن‌ها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسان‌ها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار می‌دهند كه تصمیم‌گیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسان‌ها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر می‌كنیم و از مشغله‌هایمان فارغ می‌شویم، گذران بودن خود را تجربه می‌كنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم *؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمی‌‌دانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت می‌پذیرد، مثل رودخانه‌ای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیون‌ها متر مكعب آب از رودخانه‌ای عبور كرده باشد، اما این آب‌ها از بستر ثابت رودخانه عبور كرده‌اند. ما انسان‌ها تجربه می‌كنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه می‌روند و یا می‌آیند، اما مثل این‌كه بستری وجود دارد كه همه در آن می‌روند و یا می‌آیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن می‌روند و می‌آیند. كودكی، جوانی، ‌نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام می‌شود. نمی‌توان گفت هیچ چیز نمی‌ماند و عدم مطلق محقق می‌شود. ما این را تجربه می‌كنیم كه تمام این شدن‌ها در بستری انجام می‌گیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی می‌شود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی می‌ماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر می‌كند من می‌روم، ولی كره زمین می‌ماند و بعد فكر می‌كند زمین هم روزی می‌رود و بعد فكر می‌كند كه منظومه‌اش هم می‌رود. انسان دائماً‌ مرزهای موجود را می‌شكند و جلو می‌رود و گذران بودن را به همه چیز سرایت می‌دهد، ولی در نهایت نمی‌تواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد {الان باید ایستاد بحث کرد که اینکه ما تصویر روشنی (!) از عدم مطلق نداریم دلیل نمیشود که عدم مطلق وجود (!!) نداشته باشد (!؟؟!!) } و این آن‌ چیزی است كه در تجربه او باقی می‌ماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه می‌شود. چرا عده‌ای از انسان‌ها هیچ وقت نمی‌خواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آن‌ها را اذیت می‌كند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال می‌گوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آن‌جا ناشی می‌شود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را می‌چشد. این جاودانگی‌ای است كه گرچه از آن حظی می‌برد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش می‌رود و او را تنها و درمانده بر جای می‌گذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد می‌كند. بیچارگی مطلق و بین­دینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه می‌گیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاه‌هایی برای خودمان درست كرده‌ایم، چنین فكری می‌كنیم، وقتی از این پناهگاه‌ها بیرون بیاییم، معلوم می‌شود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روان‌شناسان و انسان‌شناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا می‌كنند، سه راه در پیش دارند: {یک} نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایان‌پذیری را نفی می‌كنند و یك عده جاودانگی را نفی می‌كنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی می‌كنند، به {دو} جاودانه‌های دروغین پناه می‌برند. مثلاً یكی مال را جاودانه می‌سازد و به آن پناه می‌برد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را می‌پوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت،‌ دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونه‌ای در زیر این خیمه‌ها سكنی می‌گزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی می‌كند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایان‌پذیری و گذران بودن خود را نفی می‌كنند. {سه} اما عده‌ای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آورده‌اند، ولی در دست آن‌ها باقی نمانده آن را، نفی می‌كنند. آنها می‌گویند اصلاً جاودانه‌‌ای در كار نیست و ما درباره آن فریب خورده‌ایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه می‌خورند و نهایتاً در خود فرو می‌روند و مثل آب راكد می‌شوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان می‌روند. شما حتماً با كسانی برخورد داشته‌اید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی می‌كنند. این‌ها بدبین‌هایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كرده‌اند و خود را از انس با آن محروم ساخته‌‌اند. دسته سوم كسانی‌اند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را می‌پذیرند و اصلاً خود را همین سان می‌یابند و با خود كنار می‌آیند و آرام می‌گیرند، به شرط آن‌كه طوفان یك حادثه آن‌ها را متلاطم نسازد و توازن آن‌ها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح می‌كنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود می‌كند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودی‌اش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصال‌های بادوام‌تری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمی‌تواند آن را نگاه‌ دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل می‌كنند در كار نیستند و آدم به خوبی می‌‌تواند تنهایی‌اش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیده‌اند {حالا اگر یک جایی بود یک خانواده ای مثلا که تعداد اعضایش زیاد بود و همه مصر بودند که در ثلث انتهایی شب خدا را در تنهایی خویش و بدور از بقیه بخوانند تکلیفشان چیست؟! آیا اینها (در صورتی کاملا افراطی) به نزدیکانشان با دید کسانی که مدام مخل فردانیتشان هستند نگاه نمی­کنند و در طول زمان عداوتی مخفی را ریشه نمی­دوانند؟! در نتیجه باید حد و حدود را همیشه نگه داشت و همه چیز را قدر و اندازه دانست. نه افراط در تعداد اعضای خانواده  در تفریط در تعاد دستشویی که صفهای طویل شبانه را در پی دارد !!}، می‌تواند درك كند كه تنهاست،‌ خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز می‌‌شود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكل‌گیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، این‌جاست كه سؤال از خدا شروع می‌شود، انسان در این وضعیت یك منجی می‌خواهد، كسی را می‌خواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب می‌نامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع می‌شود. {چگونه موجودی بیرون از من {آیا خدا بیرون من است؟!{آن­هم منی که در دنیای مدرن بسیار فربه­تر و سرکش­تراز منِ گذشتگانش است. هست؟!}} می­تواند مرا از این همه گرفت­وگیر و اسارت که قسمت اعظم آن درونی است یا لااقل نمودی درونی دارد آزاد کند؟! خداوند چگونه می­تواند منجی اسارت­های سهمگین درون آدمی باشد مخصوصا آن هنگام که خدایی که به این و آن {به زور} عرضه می­کنیم قسمتی از همان اسارت­هاست، اگر نگوییم مقوم آن است. به قول گوینده خدا را باید به آسمان برد. تا آدم ها لااقل به هنگام گرفت­وگیرشان و حتی اضطرار و نفس­تنگی­شان رغبت کنند به دامن وی بگریزند و در او پناه جویند. یا مثل یک دوست ملاذ و ملجأی برای فحش دادن داشته باشند!  نه آن که مجبور باشند علاوه بر گیر و دارهای همیشگی ماندن و بودن، از سیمای عذاب­آور خدایی که برایشان ترسیم شده بگریزند و سعی کنند در چیزهایی غیر از او خود را آرام سازند. امروز بی­رویه، دم­دستی، بی­سلیقه، بیهوده، سودجویانه و بی­دلیل از موجودی به نام خدا {توسط عده­ای که بعید است چیزی یا حتی چیزکی ازو را دریافته باشند}، از او در ذهن عده­ای موجودی ساخته­اند که هرگز نمی­توان از او گریخت و دست آخر باید او را یا به ناچار پذیرفت یا نفی کرد. در حالی که می­توان او را وجودی دانست که بشود در وی گریخت.} جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن می‌فهمیم، این گونه شروع می‌شود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا می‌كند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن می‌‌دهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی ‌می‌كند و عضوی از جهان می‌‌شود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كرده‌اند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه می‌كند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطره‌ای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیق‌تر و طولانی‌تر شود، جهان فراخ‌تر و با عظمت‌تر و مواج‌تر و رازآمیزتر تجربه می‌شود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. این‌گونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهم‌السلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه می‌خواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمی‌كنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بسته‌اند كه حتی آخر شب هم كه بلند می‌شوی و می‌خواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمی‌شوند. یعنی این نمی‌شود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه می‌شوم كه افرادی علاقه‌شان به عبادت و نیایش سلب شده است و می‌گویند حال آن را پیدا نمی‌كنیم. به آن‌ها همیشه عرض می‌كنم آدم نمی‌تواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كرده‌اند. آن‌ها نگفته‌اند كه آدم می‌تواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و این‌ها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز می‌دارد) (عنكبوت/ 45). ‌حرف درستی گفته شده، به شرط این‌كه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
می‌گویند ما نماز می‌خوانیم و روزه می‌گیریم و با این‌كه می‌گویند این‌ها معنویت ایجاد می‌كند، ما هیچ معنویتی نمی‌بینیم و هیچ اثری در ما برجا نمی‌‌ماند. بنابراین ما می‌رویم سراغ تكنیك‌هایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد می‌كند، مثلاً مدیتیشن می‌كنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمی‌دهند. من كه این مطلب را عرض می‌كنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمی‌خواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ‌ستایش، نماز و ...) دعوت كرده‌اند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آن‌گاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام،‌ خوب، بد، ادای امانت،‌ وفای به عهد،‌ اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسان‌ها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز می‌شود و خدا آن را اجابت می‌كند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كرده‌اند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق می‌شود. قلب نماز، خشوع و خضوع است،‌ وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمی‌كند و به نماز می‌ایستد، چه انتظاری می‌تواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند،‌ نماز واقعی بخواند،‌ روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه،‌ همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب می‌شود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در می‌آید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسان‌های دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

نقدی بر معنویت و پاکدینی روشنفکرانه



احمد صدری
قسمت اول
رویاروئی فکر روشنگری با جهانبینی دینی در سه جبهه بود. {یک} جنبه شناختی {معرفت شناسانه} دیدگاه روشنگری کیهان شناسی جدیدی فارغ از پیشفرضهای متافیزیکی ارائه کرد، {دو} جنبه سیاسی آن به تفکیک دین از سایر حیطه ها منجمله سیاست انجامید و بالاخره {سه} در پهنه ذهنیت فکر روشنگر زیبائی شناسی و اخلاقی جدید را به ارمغان آورد. این تقابل فقط در عالم فکر نبود. در عصر جدید با ظهور پروتستانتیزم و دولت- ملتها طومار سلطه کلیسای کاتولیک بر اروپا یکباره در هم پیچیده شد. انقلاب علمی و نظام سرمایه داری نیز دست بدست هم داده ستون خیمه تسلط مذهبی را برای همیشه از خاک اروپا کندند. امپراطوری مقدس روم چهل تکه شد و جوامع چه از نظر فکری و چه از نظر سازو کارهای اجتماعی شکل غیر مذهبی بخود گرفتند. در مطالعه سکولاریسم باید بین سکولاریسم عینی (یعنی خلاصی بازگشت ناپذیر از سلطه مذهبی و حکومت مذهبی) و "سکولاریسم ذهنی" که ایدآل فلسفه روشنگری بود و به تقدس زدائی از ذهن انسان و حیطه خصوصی و البته حیطه های عمومی می انجامید، فرق بگذاریم. با توجه به تغییرات عظیم مذهبی، ملی و طبقاتی در غرب سکولاریسم عینی جای سلطه مذهبی را گرفت. از این پس این نظام سکولار جدی بود که وزن و قافیه نظم جدید اجتماعی را تعیین می کرد.
اما علیرغم قدرت فکر روشنگر مذهب بطور کامل در محاق نرفت. در پی مرزبندیهای نو میان دین، جامعه مدنی و دولت، میوه دین بجای خشکیدن بر شاخه بالندگی نوینی از خود نشان داد. نخست دین با پیرایشی تازه در قالب الهیات فلسفی-علمی نو ظهوری جلوه کرد که خدا شناسی را از حیطه الهیات به پهنه فیزیک کیهانی و ریاضیات آورد. دکارت و نیوتن خداوند را ناظم جهان و خالق قوانین طبیعت خواندند و فحص در کتاب طبیعت را بجای بحث در کتاب مقدس راه نوین خدا شناسی دانستند. خدا جوئی عقلی تا اندازه ای جا را بر الهیات راز آلود مسیحیت تنگ کرد که اصحاب کلیسا نیز این راه و روش جدید را جایگزین نهج اسکولاستیکی قدیم کردند. این جریان موجب رواج نوعی جدید از تدیّن گشت که اعتقاد به خدائی ماورائی را لازمه تفکر عقلانی و علمی می دانست. خدای این گروه که به "دِئیست"ها مشهور شدند خدائی متشخّص نبود: نه نامی داشت نه پیامبری و نه با گروهی خاص از انسانها رابطه ویژه ای بر قرار می کرد. البته خدای پانته ایستی برخی ادیان شرقی، تصوف اسلامی و عرفان یهودی و مسیحی نیز کم و بیش غیر متشخص است، ولی در آن سنتها راه از خلق به حق از وادی مراقبه و زهد به قله کشف و شهود میرسد – در حالیکه تنها راه لمس این خدای عصر روشنگری استدلال عقلی و تحقیق تجربی بود. این خدا نه اساطیری داشت و نه مناسکی، نه ادعیه را می شنید و نه به نذر و نیاز وقعی می گذاشت. این خدا معبدی نداشت، مناسکی نمی طلبید و طبعاً نیازی هم به حاجب و دربان و متکلم و روحانی نداشت. اما دِئیسم در آن واحد خصوصی و ویژه خواص بود. بسیاری دانشمندان و روشنفکران قرن هجدهم منجمله پایه گذاران نظام سیاسی ایالات متحد آمریکا که به پدران قانون اساسی آمریکا مشهورند از این زمره بودند. مثلاً نگارنده اعلامیه استقلال آمریکا ، تامس جفرسن عهد جدید را از معجزات و خرافات ویراستاری کرد و تنها جنبه های اخلاقی آن را باقی گذاشت. این کتاب هنوز هم موجود و بعنوان انجیل جفرسن مشهور است.
پس دئیسم دین خواص بود. بدرد توده های مردم نمی رسید. نیازهای معنوی مردم عادی که امکانات مادی و معنوی و علمی و ذهنی تأمّلات تنهائی خواص را نداشتند با خدائی سرد مزاج و ماورائی و بی تفاوت به مشکلات انسانی بر طرف نمی شد. از اینرو بود که در دوران مدرنیته شاهد جوش و خروش مذهبی شدیدی در میان توده های مردم نیز هستیم. اتفاقاً در این دوران است که دو دوره احیای مذهبی (یکی در چهار دهه میانی قرن هجدهم و دیگری از اواخر این قرن تا میانه قرن نوزدهم[ii]) در آمریکا رخ می دهد و اروپا مالامال از جنبشهای مقدس مآبان (پایه تیست[iii]) است. در قرن بیستم هم که البته بنیاد گرایان که برنامه شان مخالفت با آته ایسم و دِئیسم و اصلاح مذهبی است اوج می گیرند. این نهضتهای مذهبی عوام عکس العملی بود به دین ستیزی روشنگری و نیز دین دئیستی خواص و خدای غیر متشخص عقلانی، ماروائی و بی بو و خاصیت آنست. بنیاد گرائی که از ربع آخر قرن بیستم تا امروز کلیه ادیان (مسیحیت، یهودیت، اسلام، و آئینهای هندو و بودائی) را تحت الشعاع خود قرار داده عکس العملی به مدرنیسم در هر دو قالب آته ایسم و دِئیسم است. روشنفکران ایرانی (چه مذهب ستیزان آته ایست و چه اصلاحگرانی که مبلّغ نوعی دئیسم فلسفی شده اند) نمی توانند چشم بر این این واقعیتهای تاریخی ببندند. هجو و تمسخر مذهب از یکسو و پاکسازی مذهب از محتوای فرهنگی آن از سوی دیگر موجد عکس العملهائی از جانب توده ها می شوند که صرفنظر از عواقب فکری آن نمی تواند نتایج مطلوب سیاسی در شرایط فعلی برایمان داشته باشد. البته نقد و گفتمان بجای خود باید باشد. معنویت * و پاکدینی میتوانند بعنوان گزینه هائی برای طبقات مرفه و فرهیخته باقی بمانند {!} ولی در کنار آنها باید به "استخراج و تصفیه" منابع فرهنگ دینی نیز پرداخت تا دین اصلاحی منفی باف و انتزاعی باقی نماند و بتواند نهادینه شود و جذابیت خود را برای قشر هائی وسیعتر از جامعه حفظ کند.
تآمّلات احمد صدری (قسمت دوم)
در ربع آخر قرن بیستم در آمریکا شاهد یک حرکت مذهبی بنیادگرایانه قوی بوده ایم که شاید بتوان از آن به سومین احیای مذهبی (اولی و دومی در قرون هجدهم و نوزدهم رخ دادند) تعبیر کنیم. در ایندوره شرکت مردم در کلیساهای بنیاد گرا بمراتب بیش از اقبال آنها از کلیساهای "جریان اصلی" پروتستان (مانند پرسبیتارین و اپیسکوپل و متدیست) بوده است. عجیب اینست که جامعه شناسان این دوران بجای مطالعه این پدیده هنوز به مرده ریگ عصر روشنگری یعنی خیال خوش تقدس زدائی از تفکر انسانی (سکولاریسم ذهنی) و ناسوتی سازی حیطه عمومی تکیه می کردند. از اینرو فلاسفه و علمای علوم اجتماعی و حتی متخصصین الهیات "خصوصی سازی" جهانی دین را پیشبینی می کردند. تصور این بود که دین از حیطه اجتماعی به حیطه خصوصی کوچ خواهد کرد و "معنویت" یعنی تدین خصوصی جای ادیان جهانی را خواهد گرفت. جامعه شناس معروف دانیل بِل می گفت که شکل جدید دین "شیلائیسم" خواهد بود. این نام را وی از یکی از مصاحبه شوندگانش ،خانمی بنام شیلا ، گرفته بود. شیلا در پاسخ به این سوال که دین شما چیست کمی تآمل کرده و بلاخره گفته بود "شیلائیسم."
اما در عمل جوامع آمریکائی (و تا حدودی در جوامع اروپائی) بسمت شیلائیسم (معنویت و خصوصی سازی دین) پیش نرفتند. برعکس، دینی که مدرنیته و تفکیک حیطه های دین و سیاست را پذیرفته بود، از قرائت لفظی متون مقدس صرفنظر کرده و اقتدار علم (از تکامل تا زبانشناسی و باستانشناسی) را در امور جهان (و نیز متون مقدس) پذیرفته بود به محاق رفت و بجای آن دین افراطی تجدد ستیز و سلطه جو (بنیادگرا) به حیطه عمومی هجوم آورد. {!} فرض بر این بود که بلوغ مدرنیته و اهمیت روز افزون علم و دگرگونی های اساسی مربوط به آن (پیشرفت در وسائط حمل و نقل، و وسائل ارتباطات جمعی و بالاخره جهانی شدن) دین را به حیطه خصوصی خواهد راند. قرار بود شیلائیسم دانیل بل تدین ارتدکس به ادیان نهادینه شده جهانی را به سبد سوپرمارکتی تبدیل کند که افراد در خلوت آنرا از فراورده های معنوی و عناصر انتخابی از مذاهب مختلف پر کنند. اما در عصر پسا روشنگری این اَبَر نَقل خوش بین و جهانشمول و سکولاریست مدرنیسم بود که عقب نشست و این دین تجدد ستیز بود که "سنگر های پرخاشگری"[ii] را اشغال نمود. روشنفکران ما که از پایگاههای آته ایسم دین ستیز، دِئیسم پاکدینانه و یا معنویت منزّه سخن می گویند باید از اطاق ضد صوت و دهلیز بسته تجربیات سی سال حکومت مذهبی در ایران بدر آیند، چشمها را بمالند و گوشها را باز کنند و تاریخ تجدد در ادیان دیگر مخصوصاً غرب را بخوانند. آنان باید بپرسند که چگونه در غرب سکولار و مدرن مذهب ستیزی که هیچ، دئیسم و معنویت و حتی اصلاح مذهبی هم اینطور قافیه را باخته اند؟ [iii] واقعیت اینست که حتی اگر بقول آن سکولاریست هموطن از "فرق سر تا ناخن پا" غربی شویم هم نمی توانیم صورت مسأله دین واقعاً موجود (که هنوز لااقل اقلیت معتنابهی از هموطنان به آن مومنند) را پاک کنیم.
واقعیت اینست که دین همیشه یک پدیده اجتماعی بوده است. کلماتی که در اغلب زبانها به دین رجوع می کنند از ریشه هائی مشتق شده اند که به سلوک در راهی دلالت می کنند. مذهب و دین تا عصر جدید هرگز بمعنای ایمان ذهنی و باورهای متافیزیکی نبوده است. تنها بعلت جدائی ذهن از عین در فلسفه مدرن است که دین در جهان مدرن به یک "باور" ذهنی تقلیل می یابد. سورن کیر کگارد در کتاب "ترس و لرز" خود سرمشق تدیّن را ابراهیم می داند که در تنهائی محض با فرزندش به قربانگاه می رود. این تسلیم محض به رضای الهی در خلوت خاص را تنها معدودی پیشروان نخبگان دین بر می تابند. در مذاهبی که مطمح نظر مطالعات جامعه شناسی است نه تنها مناسک دینی بلکه ریاضت و زهد و اعتکاف نیز اغلب شکل اجتماعی بخود می گیرد. اساطیر مذهبی هم مبنای مناسک اجتماعی بوده اند نه موضوع یک "باور" غیبی. امیل دورکهایم (جامعه شناس معروف دین) می گوید مذهب بقدری در زندگی اجتماعی موثر است که حتی مقولات زمان و مکان از طریق نهاد دین در ذهن انسان جای می گیرند: زمان را از تکرار سنواتی و ابدی روزهای مقدس[iv] استنتاج می کنیم و مکان را از جهت اماکن مقدس. مذهب در نظر دورکهایم کاملترین نماد روح اجتماعی است.
شاید تصور معنویت بعنوان یک مذهب خصوصی همانقدر مشکل باشد که زبان خصوصی – در فلسفه ویتگنشتاین.
مذهب بدون معبد و معبد بدون مناسک و مناسک بدون امر مقدسی که در پهنه مکان و سیکل سالانه زمان حاضر باشد بعنوان بدیلی برای مذهب اجتماعی متصور نیست.
i Spirituality
ii این از اصطلاحات مرحوم مطهری در "علل گرایش به مادیگری" بود. آن مرحوم اسلامیست ها را به قبضه کردن این سنگرها (از دست نیروهای چپ) تحریض میکرد. در واقع هم چنین شد که اسلامیستها نخست در انقلاب و بعد در آمریکا ستیزی از نیروهای چپ جلو زدند.
iii صریح بگوئیم که قاطبه منتقدین دین از دین ستیز و پاکدین و اصلاح طلب نیازمند مطالعه مقایسه ای تکوّن ادیان در عصر جدیدند. متآسفانه اغلب قضاوتهای کلی که میشنویم و میبینیم بر مبنای تصویر کوله ای از اسلام، آنهم در لباس فرهنگی ایرانی و آنهم در دوران پس از انقلاب است.
iv
Holiday, (or holy day)
دیار حبیب، بلاد غریب
(قسمت سوم)

گفتیم که دین ستیزی، آته ایسم، معنویت و پاکدینی فلسفی روشنفکران و طبقات مرفه بجای خود بوده و خواهد بود. ولی دینورزی عوام {!!!} نیز بنا بر همه شواهد تاریخی جائی نخواهد رفت. بعلاوه عکس العمل این تدین متعصب در برابر مدرنیته که در دهه های اخیر بصورت بنیاد گرائی (درهمه ادیان) درآمده حیطه جامعه مدنی و جامعه سیاسی را مورد هجوم قرار داده و احیاناً بر آن غالب شده. در کشورهای غربی نیز بنیادگرائی با استفاده از نهادهای دموکراتیک نفوذ زیادی در حیطه عمومی یافته. اسباب تعجب است که بعد از افتضاح محاکمه اسکوپس (معروف به محاکمه میمون) بار دیگر شاهد این هستیم که بنیاد گرایان آمریکائی با سلطه آماری در کانونهای آموزش ابتدائی و متوسطه تدریس علم تکامل را با مشکلات فراوان مواجه نموده اند. امروزه در حیطه سیاسی از آمریکا تا هند و اسرائیل سیاستمداران ناچار به ائتلاف با احزاب تندروی مذهبی هستند و گاه در تنگنا قرار دارند که به دینورزی تظاهر کنند. در کشورهای اسلامی (مثلاً پاکستان) بنیاد گرائی با استفاده با همه امکانات جهانی شدن (و نیز استفاده از سلاح تروریسم) قدرت فراوانی بدست آورده است.
البته سکولاریسم عینی (یعنی جدائی مذهب از حیطه سیاست و خلع ید از مذهب بعنوان ابر نهاد مسلط اجتماعی) هم در اغلب قوانین اساسی کشورهای جهان نهادینه شده ولی این وضع الزاماً غیر قابل برگشت نیست. در شرق سکولاریسم عینی نیم بندی که توسط دولتهای غیر دموکراتیک تحمیل شده بود تحت فشار بنیادگرائی شکم داده و یا عقب نشسته است. در غرب که سکولاریسم عینی و اصلاح مذهبی در آن ذاتی بود (و نه وارداتی) نیز شاهد پیشروی بنیاد گرائی هستیم. البته همه جا سکولاریسم ذهنی یعنی تقدس زدائی کامل از ذهن بشر در میان اقشار نازکی از نخبگان اتفاق افتاده است ولی این اختصاصی به عصر جدید ندارد. شکاکیت، الحاد و انواعی از آته ایسم همیشه در جوامع سنتی در میان لایه هائی از اشراف و نخبگان {!؟} وجود داشته است. واقعیت اینست که نه آته ایسم روشنگرانه موفق به محو مذهب شد و نه نهضتهای دین ستیز مدرن توانستند آته ایسم خود را بزور نهاد دولت مدرن به همه اقشار تحمیل کنند. پروژه تزریق سکولاریسم ذهنی از بالا نخست در نظامهای پوزیتیویستی آمریکای لاتین در قرن نوزدهم و بار دگر در نظامهای کمونیستی بلوک شرق قرن بیستم شکست خورد.
حال باید یک سوال را جواب دهیم و آن اینکه آیا خصوصی ساختن دین (یعنی راندن آن از اجتماع به خلوت حیطه خصوصی) میتواند راه حلی برای تقابل دین ستیزی و دینورزی باشد؟ میدانیم که در فلسفه دین ما بعد روشنگری (مثلاً در آثار اشلایر ماخر، کیرکگارد و ویلیام جیمز) تکیه بر تجربه مذهبی فردی است و مذهب اجتماعی منحط تلقی میشود. بعبارت دیگر مذهب در فلسفه مدرن بصورت معنویت جلوه میکند. شاید سلوک برخی روشنفکران ما در راه معنویت و تجربه فردانی مذهبی (مثلاً در آثار آقایان مجتهد شبستری و ملکیان) ناشی از میل به این گرایشهای فلسفی باشد. اینجا هم مانند بحث با دین ستیزان سخن ما در چارچوب فلسفه نیست. بحث ما از واقعیت عینی تاریخی است که در آن جلوه غالب مذهب در جوامع ما بعد روشنگری مردمسالار، لیبرال و سکولار بشکل معنویت غیر اجتماعی غیر نهادینه و خصوصی (که از آن به شیلائیسم یاد کردیم) نبوده است.
خلاصه نه تصور پژمردن مذهب در آفتاب تموز فلسفه روشنگر و علم جدید به تصدیق رسید و نه خصوصی سازی شاهراه تدین در جهان مدرن گردید. مذهب (در شکل واقعی و توده ای آن) تا آنجا که چشم پیش بین کار میکند با ما خواهد بود – بلکه خطر بازگشت آن به عنوان یک اَبَرنهاد مسلط بر اجتماع حتی در دوران مدرن جدی است. {!} دین ستیزان باید از برج عاج روشنگرانه خود به واقعیت موجود هبوط کنند و امکانات عینی را بسنجند. اصلاحگران هم باید از همین واقعیت موجود شروع کنند نه اینکه با تغییر صورت مساله دین اجتماعی را به معنویت خصوصی تبدیل نموده تدین مناسکی و اجتماعی را با تأمّل فیلسوف مأبانه در خدائی غیر متشخص جایگزین کنند.
{!!}
صرفنظر از لذات فلسفی ماجراجوئیهای فکری جامعه شناسی مقایسه ای قرینه ای برای موفقیت دین ستیزی (آراء طباطبائی، نیکفر جهانبگلو و دوستدار) و بازسازی انتزاعی و پاکدینانه دین (آراء برخی روشنفکران دینی که صریحترین صورت آنرا در اکبر گنجی میبینیم) در ایران ارائه نمیدهد. اینمقدار مسلم است که اندیشه تحلیلی و تجویزی در مکان دین در آینده ایران مردمسالار نیازمند گفتمانی غیر جزمی و جدی درمیان صاحبنظران از همه گرایشهای فکری است.
مدرنیستهای دین ستیز و پاکدین مطاع خویش نموده اند و باز هم باید بنمایند. ولی مدرنیسمی که در آراء دین ستیزان و منادیان معنویت و پاکدینی مشاهده میشود از نظر فکری بیات است. راه حلهای آنان نیز همانطور که در فوق آمد از نظر تجربه تاریخی محتمل بنظر نمیرسند. {!؟} البته حرفهای جدید و بسیار جالبی نیز اینروزها شنیده میشود که از آنجمله است نگرش پسامدرن به رابطه دین سنتی و مدرنیته {؟} که اخگر هائی از آنرا در آثار پاره ای از متفکرین ایرانی میبینیم[ii]. اما اگر قرار است مناظره ای در مورد مکان دین در آینده جامعه مردمسالار انجام شود باید نخست زمین بازی را خط کشی کنیم. به این مهم یعنی ایجاد یک شاسی فکری برای بحث در یادداشت آینده خواهیم پرداخت.
i در 1926 معلمی که تئوری تکامل را در ایالت تنسی درس داده بود در دادگاه بجرم نقض قانون ایالتی معروف به قانون باتلر (که تدریس تکامل را در مدارس دولتی ممنوع کرده بود) محاکمه شد. این محاکمه بسرعت تبدیل به معرکه ای شد که در آن طرفداران بنیادگرائی و تفسیر لفظی و ظاهری کتاب مقدس در برابر علم جدید قرار گرفتند. هرچند دادگاه بر علیه معلم مزبور رأی داد، نتیجه این محاکمه عمومی رسوائی عظیمی برای مومنین و مقدسین بود. بعد از این دادگاه بنیاد گرایان برای نیم قرنی (تا اواسط دهه هفتاد میلادی) از انظار عمومی پنهان شدند.
ii مثلاً در آثار دو تن از اساتید ایرانی دانشگاه کلمبیا یعنی آقایان حمید دباشی و حسین کمالی .