‏نمایش پست‌ها با برچسب مجتهد شبستری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجتهد شبستری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

خدا با انسان سخن می گوید


Dedicated to Z

خدا با انسان چگونه سخن می گوید؟

در ادیان توحیدی چهار طریق برای سخن گفتن خدا با انسان ذکر شده است:
خدا از راه طبیعت با انسان سخن می گوید. چنان که تمام کائنات جلوه خداوند است. در قرآن نیز از آن ها به آیه یاد شده است. آیه در قرآن به معنای نشانه نیست، بلکه چیزی بیشتر از نشانه است. آیه مفهومی پویا و زنده است و باید آیه ها را نمود های خداوند دانست.
پیر پرسید کیست این؟ گفتند: □ عاشقی بی‌قرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدش از می ناب □ گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش‌پرست آتش دست □ ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش □ سوخت هم کفر ازان و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی □ به زبانی که شرح آن نتوان
این سخن می‌شنیدم از اعضا □ همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
هاتف اصفهانی
*
در این میان خدا با افرادی خاصی (پیامبران) سخن گفته است. این سخن گفتن {احتمالا} از جنس از کلمات و جملاتی که از حلقوم انسانی بیرون می آید نبوده است. اگر هم کلمات و جملاتی در این مخاطبه در کار بوده است، آن حقیقتی که بر آنها نازل می شده چیزی بیش از این کلمات و جملات بوده است. در این گونه سخن گفتن چیزی که اهمیت داشته این بوده که برای آنها مفهوم بوده که (با واسطه یا بی واسطه) مخاطب خداوند قرار گرفته اند.
{نوع سوم سخن گفتن خدا با انسان را مجتهد از روی خطبه 222 نهج البلاغه خواند و توضیح داد.}
إِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ اَلذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ اَلْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ اَلْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ اَلْمُعَانَدَةِ وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلاَؤُهُ فِي اَلْبُرْهَةِ بَعْدَ اَلْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ اَلْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي اَلْأَبْصَارِ وَ اَلْأَسْمَاعِ وَ اَلْأَفْئِدَةِ
همانا خداى پاک و بلند مرتبه ياد خود را روشنی بخش دلها كرد ، تا از آن پس كه ناشنوايند بدان ياد بشنوند ، و از آن پس كه نابينايند بينا شوند، و از آن پس كه ستيزه جويند رام گردند. خدای را كه همواره بخششهاى او بى‏شمار است و نعمتهايش بسيار، در پاره‏اى از زمان و در روزگارى كه پيامبرى نبوده، بندگانى است كه در انديشه هایشان با آنان نجوا می کند و در اعماق عقل هایشان با آنان سخن می گوید، و چشم هایشان را تیز و گوش هایشان را شنوا می کند.
گونه چهارم سخن گفتن خدا با انسان با تکیه بر گونۀ اول یعنی وحی نازل شده بر پیامبران صورت می پذیرد. بدین معنا که خدا از این طریق با همه انسان ها سخن گفته است. **
برای این گونه سخن گفتن چند ویژگی ذکر شده که از آن جمله
خبر داشتن از مسائل علمی و اخبار گذشته و آینده،
و فصاحت بی نظیر و ادبیات ممتاز آن است.
که این دو ویژگی توسط متخصصانش شناخته می شود و افراد عادی شاید متوجه ادبیات ویژه آن نشوند. آیا آنها دستشان خالی است؟ آیا خدا با افراد عادی مثل ما سخنی نمی گوید؟ آیا دست ما خالی است؟
عده ای معتقدند که به همین سبب افراد عادی باید از افراد متخصص تقلید کنند. اما آیا این عرصه این عرصه ای تقلید پذیر است؟! خدا قرار است با انسان ها سخن بگوید! آیا در این تقلید گفت و شنودی صورت می گیرد؟! زیرا سخن گفتن وقتی صورت می گیرد که مخاطبه ای صورت گیرد و شنونده احساس کند که مخاطب کسی واقع شده. دویژگی که بالاتر ذکر شد هیچ یک سبب نمی شوند که مخاطبه ای صورت گیرد و سخنی گفته نمی شود. اما آیا واقعا دست ما خالیست؟!
   سخن دینی – سخن اصیل دینی – یک ویژگی مهم دیگر نیز دارد که سبب می شود این گفتن و شنیدن انجام شود و آن اثر گذاری است. همین ویژگی است که باعث می شود کلام خدا هنوز در بین انسان­ها شنونده داشته باشد و انسان ها خود را مخاطب آن احساس کنند.
وقتی به سخنی نگاه کنیم باید ببینیم جنس آن سخن چیست. مثلا جنس یک سخن ممکن است علمی، تاریخی، جامعه شناسی، روانشناسی باشد که همه این سخن ها نیز در جای خود محترم­اند. اما بشر تنهاست، اضطراب دارد و این جنس سخنان دردی از اضطراب و تنهایی اش دوا نمی کنند. در حالیکه کلام خدا معنا بخش است و اضطراب های بشر را می شنود. اما سخن خدا معنا بخش و جانبخش است. مثلا وقتی در قرآن می خوانیم :
قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّـهِ
إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا
إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کرده اید
از رحمت خدا نا امید نشوید
که خدا همه گناهان را می آمرزد
چرا که او آمرزندۀ مهربان است
﴿الزمر-٥٣﴾
این سخن جنسی معنا بخش دارد که سخن هایی از جنسِ سخن های علمی، تاریخی، جامعه شناسی، روانشناسی و ... چنین کارکردی ندارند. پس در حقیقت سخنی دینی است که چنین جنسی داشته باشد: جنسی معنا بخش، جان بخش، حیات بخش...
اما باید به این نکته نیز توجه داشت که انسان ها در یک بستر نامناسب نمی توانند مخاطب خداوند قرار بگیرند. باید جامعه بستری مناسب، سالم و آزاد داشته باشد. تک صدایی نباشد. حرفها و ادعاها نقد شوند از همه بیشتر هم آن سخنی که می گویند سخن خداست نقد شود. چون سخن خداست و قرار است به او نسبت داده شود. امروز هیچ حکومتی نمی تواند مدعی باشد که سخنش سخن خداست. حکومتهای امروز دستگاههای غول پیکری هستند آمیخته از هزار و یک رقم بروکراسی، تکنوکراسی، ... . حکومت باید کار خودش را بکند. مانع ایجاد نکند و مصداق الذین یصدون عن سبیل الله (کسانی که {مردم} را از راه خدا باز می دارند) نباشد. علاوه بر این کسی سخن خدا را می گوید نیز مهم است و هر مفسری نیز نمی تواند چنین مخاطبه ای را صورت دهد.
خلاصه سخنرانی شب بیست و یکم ماه رمضان، محمد مجتهد شبستری، شهریور 1389، حسینیه ارشاد
این خلاصه از حافظه نقل شده و چندان دقیق نیست، اگر دقیق ترش را خواستید درمعناگرا میتوانید ببینید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

معناي «عدالت» در قرآن




معناي «عدالت» در قرآن *
محمد مجتهدشبستري

.
.
بحث من در حضور شما، از دو بخش تشكيل مي‌شود. اول آن ‌كه فيلسوفان درباره عدالت چه گفته‌اند؟ دوم آن‌كه آيا مي‌توان از قرآن در تعريف عدالت همان انتظاري را داشت كه از يك فيلسوف سياست يا اخلاق يا حقوق مي‌توان داشت؟ به نظر من اين پرسش بسيار مهم است و بايد درباره‌اش انديشيد. قرآن از عدالت سخن مي‌گويد و به عدالت دعوت مي‌كند، اما كدام عدالت؟ آيا قرآن در اين باب همانند يك متن فلسفي سخن مي‌گويد يا به گونه‌اي ديگر؟
.
.
در طول تاريخ بشر به تدريج يك سؤال مهم در قلمرو الهیّات مطرح شد و آن، اين بود كه وقتي در اديان خدامحور1، عملي مصداق عدالت اعلام مي‌شود يا عملي را ظلم مي‌نامند و به نام خدا به آن دعوت يا از آن نهي مي‌كنند، واقع مطلب از چه قرار است؟ آيا خدا عدالت را مي‌خواهد و به آن فرمان مي‌دهد و از ظلم نهي مي‌كند، چون عدالت في حد نفسه خوب است و خدا به هر آنچه خوب است، فرمان مي‌دهد و ظلم في حد نفسه بد است و خدا از هر بدي نهي مي‌كند؟ يا اين طور نيست، بلكه هر چه خدا به نام عدالت به آن فرمان مي‌دهد، همان عدالت است و همان خوب است و هر چه خدا به عنوان ظلم از آن نهي مي‌كند، همان ظلم است و بد است و قطع نظر از فرمان خدا، عدالت خوب و ظلم بد معنا ندارد.
.
.
عدالت يعني چه؟
الف) هر قدر ابهام در مفاهيم زياد باشد، امكان مغالطه در آن‌ها بيشتر مي‌شود. مفاهيم و مقولاتي از قبيل عدالت، آزادي و برابري بسيار مبهم هستند. فيلسوفان تعاريف گوناگوني از عدالت داده‌‌اند. افلاطون، ارسطو، فلاسفه رواقي و در قرون جديد هم هابز، فايده‌گرايان، كانت، ماركس، رالز، نوزيك و ديگران تعاريفي از عدالت ارائه داده‌اند كه نظرافكندن به آن نظرات، مجال ديگري مي‌خواهد. اما مي‌توان تعريف‌هاي اين فيلسوفان را با دو مشخصه و ويژگي، در دو دسته اصلی تقسيم‌بندي كرد. عده‌اي از فيلسوفان معتقدند عدالت طبيعتي دارد و ما بايد آن طبيعت را كشف كنيم. عدالت قطع نظر از توافق‌ها و قراردادهاي ما درباره اين‌كه چه چيز را عادلانه بدانيم و چه چيز را ظالمانه، داراي حقيقت و طبيعتي است كه بايد آن را شناخت. مثلاً اگر سؤال شود «انسان چيست؟» از اين سؤال چنين فهميده مي‌شود كه انسان حقيقت و ماهيتي دارد، در واقع با اين سؤال در پي آنيم كه آن حقيقت و ماهيت را كشف كنيم. در پاسخ مثلاً گفته مي‌شود انسان، حيوان ناطق است،‌ جانداري است كه فكر مي‌كند و سخن مي‌گويد، جاندار سخنگو. ‌ (فراموش نكنيم كه اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند انسان ماهيت ندارد،‌ وجودش بر ماهيتش مقدم است. در وضعيت‌هاي گوناگون قرار مي‌گيرد و در اين وضعيت‌‌هاي گوناگون بايد تصميم بگيرد كه مي‌خواهد چه و چگونه باشد. هميشه بر سر دو راهي قرار دارد و بايد براي رها شدن از اضطراب دوراهي‌ها تصميم‌ بگيرد و يك انتخاب آزاد داشته باشد. انسان يعني اراده آزادي كه دائماً بايد تصميم‌گيري كند). در باب عدالت هم عده‌اي گفته‌اند بايد تعريفي براي ماهيت و طبيعت عدالت ارائه دهيم. در همين زمينه حقوقي پيدا شد به نام حقوق طبيعي. گفته شد تعريف طبيعت عدالت را بايد از ساختمان عالم و انسان گرفت، بعضي هم گفتند بايد آن را از ساختار اجتماع كسب كرد. اما عده‌اي ديگر از فيلسوفان، سخن ديگري مي‌گويند؛ آنان از طبيعت‌گرايان مي‌پرسند مثلاًَ اين‌‌كه شما مي‌گوييد طبيعت عدالت اين است كه حق طبيعي هر ذي‌حقي را به او بدهند، چه كسي تعيين مي‌كند حق هر ذي‌حقي چيست و اصولاً حق هر صاحب حق به معناي حق طبيعي، يعني چه؟ اگر بگوييد حق را قانون مشخص مي‌كند، سؤال مي‌شود كه قانون چگونه بايد باشد تا حق صاحب حق مراعات ‌شود و عدالت محقق گردد و اگر چگونه باشد، ظالمانه مي‌شود؟ اين گروه مي‌گويند چون عدالت طبيعي معناي روشني ندارد، ما سخن ديگري مي‌گوييم: معناي عدالت همان است كه انسان‌ها در زندگي اجتماعي و سياسي‌شان بر سر آن تقريباً‌ و به اجمال توافق مي‌كنند. عدالت از تقابل منافع متقابل انسا‌ن‌ها با يكديگر و توافقي كه بر سر آن به وجود مي‌آيد، معنا پيدا مي‌كند. منافع متقابل انسان‌‌ها هم از نيازهاي آنان نشأت مي‌گيرد. در همه شئون و مناسبات اجتماعي، اعم از سياست و غير سياست، عدالت اين گونه شكل مي‌گيرد و معنا مي‌يابد.

در عصري كه ما امروزه در آن زندگي مي‌كنيم، به نظر مي‌رسد مقبول‌ترين نظريه،‌ نظريه ديگري باشد. اين نظريه مي‌گويد عدالت نه آن است و نه اين. عدالت نه هويت و طبيعتي دارد كه بايد كشف شود و نه توافق‌هاي ناشي از فشار نيازها و تمايلات و منافع است. عدالت در هويت خودش يك «امر اخلاقي است»، امر اخلاقي‌اي كه انسان‌ها خودشان آن را تعريف مي‌كنند، اما نه بر مبناي مقتضاي نيازها و تمايلاتشان، بلكه بر اساس درك و شعورشان از اخلاق در زندگي اجتماعي و با گفت‌وگوي آزاد. در اين‌‌جا مناسب مي‌بينم توضيح اين نظريه را از يكي از صاحب‌نظران علوم سياسي، دكتر حسين بشيريه نقل كنم، بدون آن كه خود بر آن چيزي بيفزايم. او مي‌نويسد:
«به نظر مي‌رسد عدالت اساساً مسأله‌اي اخلاقي است، عدالت مانند ديگر نهادهاي اجتماعي، نهادي است كه بايد وزن شود،‌ عدالت بايد ويژگي نهادهاي اجتماعي نيز باشد. وقتي نهادهاي اجتماعي، امكانات و توانمندي‌هاي خود را برحسب قواعد عادلانه توزيع مي‌كنند، عدالت برقرار مي‌شود. بنابراين عدالت، صفت نهادهاي اجتماعي است. مثلاً وقتي از عدالت سياسي بحث مي‌كنيم،‌ منظور آن است كه نهادهاي سياسي امكانات مربوط به منصب‌ها را برحسب قواعد عادلانه توزيع كنند. استبداد هم وضعي طبيعي است كه با محدودسازي قدرت سياسي از آن فراتر مي‌رويم. ايراد كلي نظريات قديمي و طبيعي عدالت اين است كه همگي فضيلت تك‌گفتاري دارند. يعني يك فيلسوف پيدا مي‌شود و مي‌گويد به نظر من معناي عدالت اين است، يك عده هم قبول مي‌كنند. حال آن‌كه عدالت به عنوان نهاد اخلاقي و اجتماعي بايد نهادي مقبول، يعني انديشيده شده باشد، ولي خود موكول به اين است كه ماهيت عمل عادلانه در توافق عمومي در هر عصر به دست آيد. توافق عمومي را مردم و متفكران يك جامعه به دست مي‌آورند. نه نظرات تك‌گفتاري فلسفي و طبيعي و نه حتي توافق همگان در گذشته درباره ماهيت عمل عادلانه، نمي‌تواند براي حال الزام‌آور باشد. حالا عده‌اي در گذشته توافق كرده بودند و گفته بودند اين عدالت است، اين توافق در حال الزام‌‌آور نمي‌شود. اگر نهاد اجتماعي،‌ عقلي و معقول است، پس بايد اين ويژگي يعني دانسته‌شدگي و توافق، در هر عصري تجديد شود. از اين رو سنت نمي‌تواند تكليف عدالت را روشن كند. اصلاً بحث اصلي دربارة ماهيت و محتواي عدالت نيست و حتي نمي‌تواند باشد. اين محتوا از عصري به عصر ديگر تحول مي‌يابد. عدالت سياسي در عصر دموكراسي، با عدالت سياسي در عصر بردگي تفاوت دارد. اديان نيز به شيوه‌اي تك‌گفتاري، نظريه‌اي براي محتواي عدالت داشته‌اند.
-->
{ اما چنانکه در انتهای همین نوشته ادعا می شود ادیان (در شکل نخستین و دست نخورده شان) نمی گفتند این عدالت است و باید به آن عمل کنید. بلک تنها به عدالت زمانه دعوت میکردند. اما اگرچه قرآن تلاش نمیکرده برای معنای عدالت تعریفی به مردم زمانه خود ارائه دهد اما در اجتماع احکامی وضع کرده است. آیا میتوان چنین تصور کرد که قرآن برای قانون مند کردن جامعه ی آن زمان تلاش کرده؟ قانونی بر پایه ی آنچه از عدل می فهمیدند که احتمالا آن روز ظالمانه تلقی نمیشده و تعدیل کننده جامعه ی به گمان امروز ما خشنِ آن روز اعراب بوده! مثلا به آنها میگفته اگر کسی از شما کشته شد بجای آن که دودمان خاندان طرف را به باد دهید همان مقدار تلافی کنید نه بیشتر از آن ... }
يعني يك متولي گفته كه معناي عدالت اين است و عده‌اي هم قبول كرده‌اند، اما مسأله عمده به هر حال در شكل رسيدن به قواعد عادلانه است، زيرا ذهن تك‌گفتار، خواه فلسفي،‌ خواه طبيعي و خواه ديني، الگويي پيشيني براي عدالت وضع مي‌كند كه به بنياد عدالت صدمه مي‌زند. وقتي فيلسوفي اين طور حرف مي‌زند، يا متولي‌اي مي‌گويد من عدالت را تعريف مي‌كنم و ما از آن تبعيت مي‌كنيم، به اين معناست كه براي عدالت معنايي از قبل معين كرده و مي‌گويد شما خواسته يا ناخواسته بايد بپذيريد. شرط اقل و اول عدالت اين است كه همگان در رسيدن به تعريف و معناي مشتركي از عدالت و قواعد عادلانه سهم داشته باشند. شركت همگان در برداشت مشتركي از عدالت، شرط اوليه عدالت است.»2

ب) معناي عدالت در قرآن چيست؟ آيا قرآن هم مثل ارسطو، افلاطون، كانت، هابز و... يك نظرية فلسفي در اين باب ارائه كرده است؟ در قرآن مجيد آيات متعددي وجود دارد كه مخاطبان را به مراعات عدالت دعوت مي‌كند. آياتي از اين قبيل: «در ميان خودتان به عدالت رفتار كنيد كه به تقوي نزديك‌تر است»؛3 «اگر در ميان مردم به قضاوت و داوري پرداختيد، بر اساس عدل قضاوت و داوري كنيد»؛4 «مبادا تعصب شما در برابر جمعيتي موجب شود كه در حق آن جمعيت با عدالت رفتار نكنيد»؛5 «اي آنان كه ايمان آورده‌ايد، هميشه به پا خواسته باشيد براي تأمين عدالت و قسط»؛6 «خدا پيامبران را فرستاد و‌ با آن‌‌ها كتاب و ميزان فرستاد تا مردم با عدالت زندگي كنند»7 و نظاير اين آيات. حال منظور از اين عدالت چيست؟ من اين نكته را سال‌ها قبل در كتاب نقدي بر قرائت رسمي از دين تحت عنوان گفتمان پيامبران، گفته‌ام كه پيامبران انسان‌ها را به «عدالت زمانه» دعوت كرده‌‌اند و نه چيزي بيش از آن. آن مطلب را در اين‌جا توضيح مي‌دهم. قرآن كتابي فلسفي نيست و نمي‌توان پرسيد معناي فلسفي عدالت در اين كتاب چيست. زبان قرآن در اين قبيل موضوعات، زبان توصيه‌هاي اخلاقي است، چنان توصيه‌اي كه خود، بر منطق روايتي و حكايتي اين متن استوار شده است.

خطاب اين كتاب به فلاسفه و علما نيست، بلكه با عموم مردم سخن مي‌گويد. وقتي اين كتاب مي‌گويد خدا به عدالت دعوت مي‌كند، منظور آن معني‌اي از عدالت است كه به هر دليل يا به هر علت، در طول روند اجتماعي و سياسي مردم، مفهومي اخلاقی از آن شكل گرفته و با زندگي ايشان درآميخته، مردم آن را دوست مي‌دارند و آنچه را با اين درك از عدالت همخواني ندارد، ظلم مي‌نامند و آن را طرد مي‌كنند. مردم در زندگي روزانه خود بر اثر علل و عوامل مختلف، تحولات اجتماعي و سياسي و تجربه‌هاي گوناگون زندگي، دركي اخلاقی از عدالت پيدا مي‌كنند و خواهان تحقق آن مي‌شوند. آنان در حالي كه نمي‌توانند دقيقاً تعريفي براي عدالت‌ بيان كنند،‌ مي‌توانند كارهاي معيني را عادلانه يا ظالمانه بنامند. وقتي قرآن مي‌گويد عدالت را مراعات كنيد، خطاب او به وجدان و احساس و تجربه عموم مردم است؛ قرآن مي‌گويد آنچه را عدالت محسوب مي‌كنيد، همان را جدي بگيريد. چنين نيست كه اين كتاب نظريه‌اي فلسفي درباره عدالت داده باشد. آنچه پيامبران از عموم مردم كه مخاطب آن‌ها هستند، مي‌خواهند، عمل به يك نظريه فلسفي نيست. مردم زمان پيامبر اكرم (ص) هم مثل مردم امروز بودند. مگر امروزه عموم مردم صريح قضاوت نمي‌كنند كه چه كاري ظالمانه است و عادلانه نيست. مردم با گوشت و پوست خود مي‌فهمند كه چه كاري عادلانه است و چه كاري ظالمانه. در عصر رسول خدا، مردم همين امور را مي‌فهميدند، منتهي متناسب با عصر خود، به اصطلاح «عدل زمانه» و «ظلم زمانه» را مي‌فهميدند.
.
.
لبته در اين‌جا يك پرسش مهم وجود دارد و آن، اين است كه چه عواملي دست به دست هم مي‌دهند تا درك و احساس خاصي از عدالت و مصاديق آن در وجدان و آگاهي اخلاقی مردم وارد شود؟ شكي نيست كه فرهنگ‌سازان، فيلسوفان و عالمان سياست نقش مهمي در اين باره دارند. آنان هستند كه آگاهي مردم را بالا مي‌برند تا كلاه سرشان نرود. با اين حال اگرچه فرهنگ‌سازان عدالت، كسان ديگري هستند،‌ اما احساس‌كنندگان و تجربه‌كنندگان عدالت، عموم‌ مردم هستند. پاسداران عدالت، عموم‌ مردم‌اند. قرآن عدالت را تعريف نكرده، بلكه پيگيري همان عدالتي را توصيه كرده كه مردم آن را عدالت مي‌دانند. البته قرآن در پاره‌اي موارد در فرهنگ‌سازي عدالت شركت كرده و مصاديق ويژه‌اي براي عدالت نشان داده، اما معناي اين كار تأسيس معناي عام و جامعي براي عدالت نيست. اين كارها تصحيحاتي است در همان معنايي از عدالت كه عامه مردم آن را وجدان و احساس مي‌كنند. اگر چنين باشد كه من مي‌فهمم، مي‌توانم بگويم عدالت مورد نظر قرآن داراي هويتي اخلاقي است. توضيح و تبيين عدالت و سازمان‌هاي اجتماعي و سياسي عادلانه و قضاوت و داوري عادلانه در هر عصر بايد معطوف به داوري‌هاي اخلاقي عمومي باشد.

پس مي‌توانم بگويم در قرآن اولاً عدالت يك امر اخلاقي به شمار آمده و نه يك امر فلسفي؛ ثانياً در اين توصيه‌ها عمل به همان اموري طلب شده كه در وجدان و احساس عموم مردم عادلانه به نظر مي‌رسند؛ ثالثاً اين وجدان و احساس در هر عصر با تأثير عوامل بسيار متعدد و به طور كلي تحت تأثير تحولات فرهنگي و تاريخي و اجتماعي شكل مي‌گيرد و محتواي ثابت و ابدي ندارد. قرآن مخاطبان خود را در تعيين مصداق‌هاي عدالت در هر عصر آزاد گذاشته است. اگر غير از اين بود، قرآن كريم بايد تعريفي مشخص از عدالت ارائه مي‌داد.

* گزیده متن منقح سخنراني در حسينية ارشاد، شب عاشورا 1387 ؛ منبع: مجله آئین، آذر و دی ماه 1388

پانوشت‌ها

1. منظور از اديان خدامحور، اديان توحيدي است كه با محوريت خدا شكل گرفته‌اند، چون ادياني هم وجود دارند كه با محوريت خدا شكل نگرفته‌اند.

2. بشيريه، حسين: فلسفه عدالت، مروري بر نظريه‌هاي عدالت از عهد باستان تا به امروز، طرح تحقيقاتي دانشگاه تهران، بهمن 1379.

3. مائده، آيه 8.

4. نساء، آيه 58.

5. مائده، آيه 8.

6. همان.

7. بقره، آيه 213.


۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

معنای دعا در قرآن



محمد مجتهدشبستری
«و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون»
بقره/186
به مناسبت شب‌های قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، می‌خواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحث‌های سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح می‌شود، تا حدودی با استقبال مواجه می‌شود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا،‌ دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث می‌شود، با استقبال كمتری مواجه می‌شود. فكر می‌كنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح می‌شوند و با تجربه‌هایی مخرب همراه شده‌اند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آن‌ها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسان‌ها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح ‌كنند. این امر را می‌توان چنین تعبیر كرد ‌كه خدا را از آسمان به زمین ‌آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسان‌ها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح ‌كنند و توجه‌ها را به سوی آن جلب ‌كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش می‌شود كه مسأله خدا متبذل می‌شود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا می‌كند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام می‌گیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده می‌شود، رسانه‌های عمومی همه این رنگ را به خود می‌گیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود می‌گیرد. هر جا پا می‌گذاریم، می‌بینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز می‌كنیم، اول و آ‌خرش اسم خداست. اخبار را گوش می‌كنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون می‌خواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامه‌ای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی می‌كند و بعد برنامه‌اش را شروع می‌كند. سخنانی كه تنها افراد خاصی می‌توانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانه‌ها از زبان هر كس شنیده می‌شود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانه‌ها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و ‌راستگویی و محبت و شفقت توجه نمی‌کنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج می‌دهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل می‌شود و دلزدگی ایجاد می‌كند. هركسی می‌خواهد از خدایی كه تبلیغ می‌شود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا این‌كه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالی‌تر و مقدس‌تر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی می‌كند و كارهای فسادآمیز می‌كند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه می‌كند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچ‌گاه انسان‌ها نتوانسته‌اند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچ‌گاه آنچه درباره خدا گفته‌اند و می‌گوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچ‌گاه آنچه عمل می‌كنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفته‌ها و اعمالی را كه به خدا مربوط می‌كنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آن‌ها بری و منزه است و باید از آن‌ها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب ‌الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظه‌ای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت می‌دهند، كدام سخن می‌تواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام می‌دهند، كدام عمل می‌تواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا می‌شود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسی‌اند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت می‌كنم.
{ آگوستینوس مدام به این مسئله بغرنج می­اندیشید که آیا انsان می­تواند با بکار بستن نیرو و ارده خود مستقل از اراده و خداوند نجات یابد یا خیر ... او بر این باور بود که دوزخیان و طردشدگان کسانی هستند که خداوند به نفع آن مداخله نمی­کند. {لابد کسانی که مداخله­ای از سوی خداوند را برنمیتافتند و چشمی به آن نداشتند و میلی به مداخله خداوند در امورشان ندارند یا نسبت به آن اکراه دارند.... نمی داانم..} }
ابتدا آیه‌ای را كه خواندم معنا می‌كنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، می‌پردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آن‌ها را با یكدیگر تحلیل می‌كنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من،‌ من به آن‌ها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب می‌دهم. (حال كه این طور است) پس آن‌ها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهوم‌هایی در این‌ آیه وجود دارند: سؤال (مفهوم اول)، بندگان (‌مفهوم دوم)، ‌نزدیكی خدا به انسان (مفهوم سوم)، جواب خواستن از خدا (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً ‌می‌خوانم و به مفاهیم موجود در آن‌ها هم اشاره می‌كنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً‌ و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسان‌ها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی { آیا انسان تنها بواسطه فیض الهی است که می­تواند راهی به رهایی بجوید ؟! } می‌كنند (دعا نمی‌كنند) دوست نمی‌دارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه می‌گوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص می‌گردانید) (اعراف/ 29). این‌جا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو می‌شویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف‌ السوء» (چه كسی پاسخ می‌دهد به انسان درمانده وقتی او خدا را می‌خواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف می‌كند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشف‌سوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به {1.} دعاكننده و تعدادی مربوط به {2.}خداست. از آنچه به انسان مربوط می‌شود، یكی مفهوم سؤال {یک} است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شده‌اند، اما در آیه‌هایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» می‌طلبد. {فرق این دوتا چیه؟!} خلاصه این سؤال آن است كه انسان می‌گوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده غوث {دو} است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. {بسیاری هم مشکلشان با مقوله­ای مانند خدا همین است. نمی­خواهند خدا از سر ناچاری و بیچارگی و حقارت بخوانند. {اصلاً این صورتبندی چقدر معنا دار است؟! این افراد خدا را و نظام خدادار را چگونه تجربه می­کنند؟ چگونه می­شناسد؟!.. {یا شاید پرسش کلیدی همان است که اگوستینوس می گفت}}} این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را می‌خواند، با تضرع بخواند نه با بی‌تفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه {سه} است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص {چهار} است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار {پنج؟!} است. اضطرار یعنی درماندگی و ‌بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چاره‌ای نمی‌بیند و مطلقاً‌ درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی {} خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبل‌الورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیك‌تر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان می‌خواند و خدا وجود انسان را رشد {} می‌دهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمی‌كند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب می‌دهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب می‌كنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدی‌ها و بیچارگی‌ها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار می‌شود و چه هنگام با خود خلوت می‌كند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمی‌آید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاری‌ها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیت‌هایی برای او پیش می‌آورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمی‌خواند. این‌كه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا می‌كند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر می‌كند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمی‌شود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمی‌شود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمی‌شود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی می‌داند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه،‌ و تضرع در زندگی، وضعیت‌هایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی می‌كنند، به شرط آن‌كه آدمی به آن‌ها توجه كند و از آن‌ها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسان‌ها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار می‌دهند كه تصمیم‌گیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسان‌ها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر می‌كنیم و از مشغله‌هایمان فارغ می‌شویم، گذران بودن خود را تجربه می‌كنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم *؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمی‌‌دانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت می‌پذیرد، مثل رودخانه‌ای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیون‌ها متر مكعب آب از رودخانه‌ای عبور كرده باشد، اما این آب‌ها از بستر ثابت رودخانه عبور كرده‌اند. ما انسان‌ها تجربه می‌كنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه می‌روند و یا می‌آیند، اما مثل این‌كه بستری وجود دارد كه همه در آن می‌روند و یا می‌آیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن می‌روند و می‌آیند. كودكی، جوانی، ‌نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام می‌شود. نمی‌توان گفت هیچ چیز نمی‌ماند و عدم مطلق محقق می‌شود. ما این را تجربه می‌كنیم كه تمام این شدن‌ها در بستری انجام می‌گیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی می‌شود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی می‌ماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر می‌كند من می‌روم، ولی كره زمین می‌ماند و بعد فكر می‌كند زمین هم روزی می‌رود و بعد فكر می‌كند كه منظومه‌اش هم می‌رود. انسان دائماً‌ مرزهای موجود را می‌شكند و جلو می‌رود و گذران بودن را به همه چیز سرایت می‌دهد، ولی در نهایت نمی‌تواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد {الان باید ایستاد بحث کرد که اینکه ما تصویر روشنی (!) از عدم مطلق نداریم دلیل نمیشود که عدم مطلق وجود (!!) نداشته باشد (!؟؟!!) } و این آن‌ چیزی است كه در تجربه او باقی می‌ماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه می‌شود. چرا عده‌ای از انسان‌ها هیچ وقت نمی‌خواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آن‌ها را اذیت می‌كند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال می‌گوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آن‌جا ناشی می‌شود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را می‌چشد. این جاودانگی‌ای است كه گرچه از آن حظی می‌برد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش می‌رود و او را تنها و درمانده بر جای می‌گذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد می‌كند. بیچارگی مطلق و بین­دینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه می‌گیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاه‌هایی برای خودمان درست كرده‌ایم، چنین فكری می‌كنیم، وقتی از این پناهگاه‌ها بیرون بیاییم، معلوم می‌شود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روان‌شناسان و انسان‌شناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا می‌كنند، سه راه در پیش دارند: {یک} نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایان‌پذیری را نفی می‌كنند و یك عده جاودانگی را نفی می‌كنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی می‌كنند، به {دو} جاودانه‌های دروغین پناه می‌برند. مثلاً یكی مال را جاودانه می‌سازد و به آن پناه می‌برد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را می‌پوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت،‌ دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونه‌ای در زیر این خیمه‌ها سكنی می‌گزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی می‌كند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایان‌پذیری و گذران بودن خود را نفی می‌كنند. {سه} اما عده‌ای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آورده‌اند، ولی در دست آن‌ها باقی نمانده آن را، نفی می‌كنند. آنها می‌گویند اصلاً جاودانه‌‌ای در كار نیست و ما درباره آن فریب خورده‌ایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه می‌خورند و نهایتاً در خود فرو می‌روند و مثل آب راكد می‌شوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان می‌روند. شما حتماً با كسانی برخورد داشته‌اید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی می‌كنند. این‌ها بدبین‌هایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كرده‌اند و خود را از انس با آن محروم ساخته‌‌اند. دسته سوم كسانی‌اند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را می‌پذیرند و اصلاً خود را همین سان می‌یابند و با خود كنار می‌آیند و آرام می‌گیرند، به شرط آن‌كه طوفان یك حادثه آن‌ها را متلاطم نسازد و توازن آن‌ها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح می‌كنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود می‌كند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودی‌اش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصال‌های بادوام‌تری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمی‌تواند آن را نگاه‌ دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل می‌كنند در كار نیستند و آدم به خوبی می‌‌تواند تنهایی‌اش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیده‌اند {حالا اگر یک جایی بود یک خانواده ای مثلا که تعداد اعضایش زیاد بود و همه مصر بودند که در ثلث انتهایی شب خدا را در تنهایی خویش و بدور از بقیه بخوانند تکلیفشان چیست؟! آیا اینها (در صورتی کاملا افراطی) به نزدیکانشان با دید کسانی که مدام مخل فردانیتشان هستند نگاه نمی­کنند و در طول زمان عداوتی مخفی را ریشه نمی­دوانند؟! در نتیجه باید حد و حدود را همیشه نگه داشت و همه چیز را قدر و اندازه دانست. نه افراط در تعداد اعضای خانواده  در تفریط در تعاد دستشویی که صفهای طویل شبانه را در پی دارد !!}، می‌تواند درك كند كه تنهاست،‌ خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز می‌‌شود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكل‌گیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، این‌جاست كه سؤال از خدا شروع می‌شود، انسان در این وضعیت یك منجی می‌خواهد، كسی را می‌خواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب می‌نامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع می‌شود. {چگونه موجودی بیرون از من {آیا خدا بیرون من است؟!{آن­هم منی که در دنیای مدرن بسیار فربه­تر و سرکش­تراز منِ گذشتگانش است. هست؟!}} می­تواند مرا از این همه گرفت­وگیر و اسارت که قسمت اعظم آن درونی است یا لااقل نمودی درونی دارد آزاد کند؟! خداوند چگونه می­تواند منجی اسارت­های سهمگین درون آدمی باشد مخصوصا آن هنگام که خدایی که به این و آن {به زور} عرضه می­کنیم قسمتی از همان اسارت­هاست، اگر نگوییم مقوم آن است. به قول گوینده خدا را باید به آسمان برد. تا آدم ها لااقل به هنگام گرفت­وگیرشان و حتی اضطرار و نفس­تنگی­شان رغبت کنند به دامن وی بگریزند و در او پناه جویند. یا مثل یک دوست ملاذ و ملجأی برای فحش دادن داشته باشند!  نه آن که مجبور باشند علاوه بر گیر و دارهای همیشگی ماندن و بودن، از سیمای عذاب­آور خدایی که برایشان ترسیم شده بگریزند و سعی کنند در چیزهایی غیر از او خود را آرام سازند. امروز بی­رویه، دم­دستی، بی­سلیقه، بیهوده، سودجویانه و بی­دلیل از موجودی به نام خدا {توسط عده­ای که بعید است چیزی یا حتی چیزکی ازو را دریافته باشند}، از او در ذهن عده­ای موجودی ساخته­اند که هرگز نمی­توان از او گریخت و دست آخر باید او را یا به ناچار پذیرفت یا نفی کرد. در حالی که می­توان او را وجودی دانست که بشود در وی گریخت.} جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن می‌فهمیم، این گونه شروع می‌شود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا می‌كند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن می‌‌دهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی ‌می‌كند و عضوی از جهان می‌‌شود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كرده‌اند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه می‌كند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطره‌ای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیق‌تر و طولانی‌تر شود، جهان فراخ‌تر و با عظمت‌تر و مواج‌تر و رازآمیزتر تجربه می‌شود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. این‌گونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهم‌السلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه می‌خواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمی‌كنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بسته‌اند كه حتی آخر شب هم كه بلند می‌شوی و می‌خواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمی‌شوند. یعنی این نمی‌شود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه می‌شوم كه افرادی علاقه‌شان به عبادت و نیایش سلب شده است و می‌گویند حال آن را پیدا نمی‌كنیم. به آن‌ها همیشه عرض می‌كنم آدم نمی‌تواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كرده‌اند. آن‌ها نگفته‌اند كه آدم می‌تواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و این‌ها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز می‌دارد) (عنكبوت/ 45). ‌حرف درستی گفته شده، به شرط این‌كه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
می‌گویند ما نماز می‌خوانیم و روزه می‌گیریم و با این‌كه می‌گویند این‌ها معنویت ایجاد می‌كند، ما هیچ معنویتی نمی‌بینیم و هیچ اثری در ما برجا نمی‌‌ماند. بنابراین ما می‌رویم سراغ تكنیك‌هایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد می‌كند، مثلاً مدیتیشن می‌كنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمی‌دهند. من كه این مطلب را عرض می‌كنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمی‌خواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ‌ستایش، نماز و ...) دعوت كرده‌اند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آن‌گاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام،‌ خوب، بد، ادای امانت،‌ وفای به عهد،‌ اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسان‌ها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز می‌شود و خدا آن را اجابت می‌كند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كرده‌اند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق می‌شود. قلب نماز، خشوع و خضوع است،‌ وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمی‌كند و به نماز می‌ایستد، چه انتظاری می‌تواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند،‌ نماز واقعی بخواند،‌ روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه،‌ همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب می‌شود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در می‌آید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسان‌های دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد