۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

بی‌حواشی


در مواجهه با کثافات


   ۱  فرض می‌کنیم جامعهٔ ما واقعیت دارد.
   ۲  با این فرض می‌توانیم بگوییم فیلم - و بطور کلی اثر - بذری است که در دل آن کاشته می‌شود تا همانجا بار دهد نه جای دیگری بیرون از آن و یا نه حتی جای دیگری درون آن.

    حال فرض کنید فیلمی ساخته‌ایم که کثافتِ واقعیت را با تبحر تمام "بازنمایی" می‌کند و این کار را چنان چیره‌دستانه انجام می‌دهد که بیننده ناخودآگاه به حیرت و تشویق می‌افتد. * آنقدر که او را صرفا بخاطر بودنش در آن فرهنگ احساس افتخار و غرور وادار می‌کند -‌‌ همان فرهنگی که کثافتش به بصورت کاملاً واقعی در فیلم بازنمایی شده است و او به آن تعلق دارد  * یا روی کارگردان و دیگر عوامل فیلم احساس علاقه و تعصب کند.
   این غرورآفرینی‌ها اما در ‌‌نهایت شرط نیست. این‌ها بار دادن در جای دیگر، یا‌‌ همان هرز رفتن است. فیلم دانه‌ایست که کاشته می‌شود تا در بستر حقیقیِ جامعه (!) به بار بنشیند
        که اگر ننشست باید دید مسئله چیست:
    ۱  بذر عقیم است
    ۲  یا خاک نابارور؟!

    این را من نمی­دانم. باید آزمایش کنیم ببینیم مشکل از کیست. اما در کدام آزمایشگاه؟! یا کدام جشنواره؟! شاید هم این سوال بیخود است و دردی را دوا نمی­کند و اینها بر هم تاثیر می گذارند و نمی توان انها را جداگانه مورد بررسی قرار داد -مخصوصا در دراز مدت + . اما بهتر است فعلاً در دایره‌­ی مفروضاتمان (۱ و ۲) بحث کنیم:    اینقدر که بنظر می‌رسد، وقتی بستری که در آن بذر پاشیده اید، قدرت بارور کردن بذرها را نداشته باشد خود را مشغول امور دیگر می‌کند.
    نتیجه‌­ی این حرف‌ها می‌شود اینکه ...

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

کجا شد حضرت آدم؟



Link &
   در قطعه ی بالا خواننده (نور محمد دُرپور) سوالی را می پرسد. باز می پرسد. آنقدر تکرار می کند و تکرار می کند که حس می کنی واقعاً جوابی از تو طلب می کند.
    شنونده از ابتدا تا انتهای قطعه با استفهاماتی بی وقفه (و بزعم من جسورانه) روبرو می شود و مسیری را طی می کند - یکمرتبه - از "شنونده" تا "مخاطب" ! 

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

شادمانه و شاکر

dedicated to him











He does not demand you listen
But when it catches your attention, it has much to say
+



در آستانهٔ اجبار


 چند هفته پیش به اتفاق دوستان به یک کنسرت رفتم. یک  موزیسین (نوازنده/آهنگساز/خواننده ی) آلمانی آمده بود تهران دو شب برای مستمعان اجرا داشته باشد. میلی به کنسرت نداشتم، آخرین کنسرت­هایی که رفته بودم هیچکدام آنطور که می خواستم نبود. نه اینکه از بد باشند، نقاط قوتشان هم زیاد بود، اما ناراضی بیرون آمده­ بودم. همیشه قدری نچسبی وجود داشت که نمی­توانستی بدون اما و اگر رضایتت را ابراز کنی. این مسئله آنقدر تکرار شده بود که از اساس به این قالب ارتباطی - به کنسرت - مشکوک شده بودم و سعی می کردم - در مغزم - فارغ از ظاهر رنگ و وارنگ این پدیده به معناداری اش فکر کنم.
این چیدمان که کسی بیاید روی صحنه چهچهه بزند و مستمعین همینطور بر و بر  نگاهش کنند بنظرم غیرقابل هضم می­آمد. کنسرت­هایی که رفته­ام اغلب در نقش­آفرینی برای شنونده لنگ می­زدند (1). "خطاب"ی در آنها نبود(2). حتی یک خطاب سادهدر حد "سلام و علیک" یا هر چیزی که تویی که آنجا روی صندلی نشستی حس کنی آها الان با من است. این مخاطبه گاهی آنقدر جایش خالیست که با خودت می­گویی انگار خواننده/نوازنده/... حتی خودش هم مخاطب خودش نیست؛ یک چیزی شنیده آمده آن را بزند بعد برود پی کارش... به زبان دیگر، طرف اصلاً خودش هم نمی­فهمد چه می­گوید. ما حصل این کنسرت­ها در نظرم چیزی نبود جز قالب­هایی از پیش تعیین شده – که نمی­دانم چرا و چگونه  و در دقیقاً در پی کدام خلاقیت یا خلاقیت ها در طول زمان به شکل فعلی درآمده­اند –  قالب­هایی که خواننده و نوازنده و شنونده را، از لحظه­ای که بلیطی خرید و فروش می­شود و همه ملزَم می­شوند در فلان روز و فلان ساعت با آن اراتباط برقرار کنند   تا   لحظه­ای که در رودربایستی یکدیگر هنرمندان را مورد تشویق قرار می­دهند، در خود اسیر می­کند. 
اما این یکی مثل آنها نبود. این را قبل کنسرت هم می­دانستم. کسی که قرار بود کنسرت بدهد موزیسین محبوبم بود. اشتفان میکوس(3). از چند سال پیش، بارها و بارها کارهایش را گوش داده بودم و در موردش خوانده بودم، با این حال تهِ دلم هنوز تردید داشتم. آنقدر تعداد کنسرت­های بد و بی­راه زیاد بود که می­گفتم نکند اسطورۀ مورد علاقه ام هم موقع رسیدن به صحنه­ی سرد و بی­رحمِ عمل گند بزند. مخصوصاً اینکه موسیقی میکوس در اجرای زنده بسیار شکننده­ بنظر می­آید. در آلبوم­هایش همه­ی سازها را خودش می­زند و بعد با هم میکس می­کند. خیلی هم تاکید دارد صداها را با سازهایی که از این طرف و آن طرف دنیا در طول بیش از سی سال جمع­آوری کرده مستقیماً خودش تولید کند و از هیچ اِفِکتِ کامپیوتری استفاده نکند. بهترین قطعاتش هم از قضا همین قطعات چندسازی است که بوسیله کامپیوتر میکس می­شود. چون قسمت عمده خلاقیت میکاس غیر استفادۀ نابی که از جنس صدا می کند، در استفاده ی سازهای بومی اقصی نقاط دنیا در ملودی های چند خطی ست. درنتیجه این سوال برایم وجود داشت که در اجرای زنده چگونه می خواهد از پسِ اجرای چند ساز وقتی قرار است همه را خودش بنوازد بر بیاید.
این تردید تا آخر وجود داشت. حتی وقتی داشتم از پهنای اتوبانِ کردستان به سمت ماشین بر میگشتم تا خود را به تالار برسانم - بلیط­ها را توی ماشین جا گذاشته بودم - ظلمات تردید هنوز سر جایش بود. یعنی چه  میخواهد بکند.. کدام قطعه را می زند؟! فقط تکنوازی می کند...  - تا اینکه به تالار رسیدم و میکاس آمد چهارزانو نشست روی صحنه و همه را یکسره بلعید. نشست روی سِن، به حضار سلام کرد و شب بخیر گفت، و از همان ابتدا وقتی راه رفتنش را دیدم، همه قالب­های بی­قواره و استخوان­قورت­داده­ اجرا را با خیال راحت در خود فرو داد - قبلاً ندیده بودمش، و سؤال­ها و تردیدها را از سرم انداخت.
قامتِ میکاس از دیوار اجرا بلندتر بود. وقتی از جایگاه تاریکِ تماشاگرها که به نور صحنه نگاه می­کردی، انگار مردی نشسته بود در ایوان خانه­اش. سازها و خرت و پرت­ها را ریخته بود دور و برش و داشت با آنها ور می­رفت و نمی دانم به چه فکر می کرد... یک سماور چایی کم داشت.
میکاس در ابتدای هر قطعه  مختصری در باره­ی سازی که قرار بود در آن بنوازد توضیح می­داد: مربوط به کجای دنیاست، از چه ساخته شده و ... . در مورد  آوازها (آوازهایش در اکثر موارد به­هیچ زبانی نیستند و فقط تولید آوا هستند) هم توضیح داد. مثلا یکی را گفت شعرِ عاشقانه­ی کهنی است به یونانی... ، شما فکر کنید سرودی عاشقانه است خطاب به زنی! یا وقتی رسید به قطعه­ای که قرار بود با نی­ای  شبیه نی خودمان بزند، گفت این نی مصری است اما ساختارش شبیه همان نی ایرانی است و صدایش برایتان کاملاً آشناست...
یکی از نامدارترین هنرمندان عرصه موسیقی تجربی و ناشر معظم جهان - چنانچه برایش نوشته بودند (ای.سی.ام) (4) هیچ ابایی نداشت حاصل کشف و شهود­های هنرمندانه­اش را در قالب چهار کلمه بیرون بریزد و ماجرا به همین سادگی برگزار کند. این سادگی و بلندآوازگی از لحظه­ای که بلیط کنسرت را می­خریدی به چشمت می­آمد. قیمت بلیط بیست و پنج هزار تومن بود که در مقایسه کنسرت­های داخلی هیچ است و این همه در حالی است که اگر قرار است پولی در جیب او برود باید بیست و پنج هزار تومن را به دلار یا یورو حساب کنیم تا قیمت بلیط کنسرتهای خودمان - در مقیاس جیب - سر به فلک بکشد - یا  خودش بیاید در اوج سادگی استدلال کند که من باید از اینجا تا آلمان را خالی برگردم و در نتیجه بلیط را دوبرابر حساب کند – که البته باز هم از بسیاری از کنسرت­های داخلی کمتر می شود.  این آرامش و جسارتِ توأم وقتی داشت قطعه  فلز کوچکی شبیه انگشتانه را روی سیم­ سازش – که شبیه سنتور یا قانون بود -  همراستا با سیم­های ساز حرکت می­داد و بدون اینکه ملودی­ بهم بریزد صداهای فالش از ساز در می­آورد، داشت قبض روحم می­کرد. انگار کسی بخواهد پیش چشمت با دوچرخه روی طناب راه برود. فالش نوازی خیلی جرأت می خواهد.
(5)
قطعاتی که میکوس آن شب اجرا کرد را بارها در آلبوم­هایش شنیده بودم. اما هیچکدام را دقیقاً مثل قطعه­ی ضبط شده در آلبوم اجرا نکرد. در واقع در هیچ  اجرایی این کار را نمی­کند. در اجراهای زنده قطعات را هر طور دلش می­خواهد می­زند نه لزوماً متعهد به نت هایی که هنگام انتشار زده(6). اما آزادیِ رشک­برانگیزِ میکوس هنگام دست بردن در قطعات به هیچ عنوان بی­حساب و کتاب نیست. چون علی رغم ارائه­ی آزادانه قطعات باید طوری زمان­بندی کند که درست سر موعد مقرر به نُتی از پیش تعیین شده برسد. نُتی متعلق به موسیقیِ ­زمینه!
میکوس مسئله‌­ی چندنوازی را در کنسرت­هایش بوسیله یک سی­دی­ پلیر حل می­کند. تعدادی از سازها را از قبل ضبط می­کند روی سی­دی همراهش می­آورد و همانجا در دستگاه می گذارد و در سالن پخش می­کند و خودش به عنوان سولیست، قطعه را در پس­زمینه­ای از سازهای خود اجرا می­کند.
آن شب هم برنامه همین بود. میکاس جلوی چشم تماشاگران سی­دی­ها را عوض­بدل کرد و اصلاً عین خیالش نبود که مرد حسابی ناسلامتی اجرای زنده است. یک­بار یک سی­دی را گذاشت و بعد از این که طنین پرحجم صدا در کل سالن پیچید که انگار اشتباه بود، را پاز کرد و سی­دیِ دیگری گذاشت!
تجربة عجیبی بود. این که در کنسرتی نیمی از صدا از سی­دی پلیر پخش شود عجیب بود. اشتفان میکوس در واقع نهاد کنسرت را به بازی گرفته بود و آن را از وسط نصف کرده بود: پس زمینه و سولو، صدای پس­زمینه را پلی می­کرد و بعد شروع می­کرد روی آن می­خواند و می­نواخت. سوتی هم البته چندتایی داد. اما چیزی که مسلم بود، خودش بیش از همه­ی حاضران با قطعاتش ارتباط برقرار می­کرد(7). چرا که خود را نه تنها به قالب­های پیش­ساخته­ی کنسرت، که به آهنگی که خودش ساخته بود نیز محدود نکرده بود. اما در عین حال به پس­زمنیه­ی خودساخته­اش کاملاً  تعهد داشت و با انضباط عجیبی آن ­را اجرا می­کرد. درست طبق زمان­بندی عمل ­می­کرد و سرِ موقع خود را به آنچه مقرر بود می­رساند. تقدیری که البته و صدالبته سررشته­اش فقط و فقط دست خودش بود و داشت از سی­دی پلیر کنار دستش پخش می­شد. این نشستن - یا رفتن اش - فیمابین آزادی و اجبار هنرمندانه بود در نظرم.
میکوس مردی بود نشسته در سرسرای خودش  و داشت تقدیر را موبه­مو اجرا می­کرد. به نظام ِ"خود"  وفادار بود، ولی ابایی از شیرین­کاری هم نداشت، و دست آخر هم طبق سنتِ کنسرت­های اینجایی به عنوان قطعه ی اضافه بر سازمان،  دو تا نیِ کوتاه و باریک برداشت (هرکدام برای یک دست) و هر دو را مثل شیرمحمداسپندار با هم نواخت.




یادداشت
1. بسیاری از کنسرت­های خوبی که در این سال­ها برگزار شده­اند، مسئله­ی چرایی برگزاری کنسرت و نقشی که هنرمندان و مخطابان هر دو در آن ایفا می­کنند (نقشِ اجرا) را تا حدودی حل کرده اند و هر چند مختصر اما به آن توجه داشته اند. مثلا کنسرت هم­نوا با بم شجریان/علیزاده/کلهر که بعد از زلزله­ی بم به عنوان نقطۀ پایانی بر چند سال همکاری شان اجرا شد و برای هویت مستقلی نیز پیدا کرد - آنقدر که برای اولین بار رغبت کردند آلبوم آن اجرا را به صورت تصویری منتشر کنند. یا مثلاً اجراهای سیامک آقایی در سوگ مشکاتیان مثل کنسرت یاد باد (1389) یا کنسرت قدیمی ترش ز بعد ما (1384) که فکر کنم آن هم یک ربطی به زلزله داشت. شاید هم فقط یک اجرای دانشجویی بود که کلی ذوق داشتند برای عرضه­ی به اساتیدشان. یا بهانه­هایی ازین حاشیه­ای تر مثل شب آخر کنسرت دلشدگان (1390)که تنظیم دوباره­ای بود از قطعات حسین علیزاده که از بازیگران فیلم دلشدگان دعوت شده بود به سالن بیایند و اجرای آن شب به آنها تقدیم شده بود.
کنسرت­های قدیمی­تر هم انگار بعضاً حاوی بهانه­های برجسته­ای برای برگزاری بودند. مثل - چنانچه مسعود بهنود می گوید - کنسرت خاطره­انگیزی که چاووش در سال­های ابتدایی انقلاب در میدان آزادی اجرا کرده بود:
" ... انگار چینی خاطرمان خط برداشت به یاد پرویز که زود رفت و بیگاه رفت، ورنه از همان اول که قصد رویال فستیوال هال کردیم انگار هم محمد رضا لطفی بود و هم پرویز، اصلا انگار سی و دو سه سالی رفته بودیم عقب. انگار رفته بودیم تا زیر برج آزادی بنشینم که شده بود بزمگاه آزادی. و با این انگار، گوئی همه حسرت های جهان در جانمان ریخته بود، همه آن راه های رفته و نرسیده، امیدهای به نومیدی کشیده، رهروان از ره مانده، چاووشان از خانه رانده. نرسیده صدایش در گوش جانمان می خواند همراه شو عزیز کین درد مشترک با ما یکی یکی درمان نمی شود." بهنود، شبی باشور سیاوش و شهناز
یا کنسرت­های قدیمی­تری مثل کنسرت های عارف قزوینی و ...
در کل منظورم این است که لااقل یک بهانه برای کنسرت وجود داشته باشد و کنسرت فقط و فقط در خلأ خرید و فروش بلیط­ انجام نشود. بهانه­ای که بتواند بارِ هویت­بخشی و خاطره­سازیِ یک اجرای زنده را تا حدی بدوش بکشد. در همین راستا بهانه تراشی­هایی مثل کنسرت دوباره­ی فلانی و فلانی بعد از بیست سال، کنسرتِ دوستی ... شاید باز بهتر از نیافتن هیچ نوع بهانه­ای باشد!

     این قصه البته سرش دراز تر از این حرف‌هاست. فکر می‌کنم به علت تغییر ناگهانی (در عرض مثلا کمتر از صد سال) در تعداد مخاطب و کیفیت اجرا و تغییر ارتباط شنونده و هنرمند نقش های این تا اندازه ای تغییر کرده و  به علت تغییر ناگهانی و لابد دلایل دیگر، این مدیوم نتوانسته خلاقیت به خلاقیت رشد و نمو کند و گونه های جدید ارتباطی اش را تعریف، تجدید نظر و بازتعریف کند و تا اندازه ای شاید بتوان گفت نقش ها درونش گم شده ...
 
2. هر که آنجا نشسته بود، هر که صدایی به گوشش می رسید که مخاطب نیست. +
5. یا باید این دیوارها و رویه ها و چهارچوب ها را کوتاه تر از اینها گرفت،  یا باید بلندتر از آنها ایستاد. کاراکترهای کوتوله در این هزارتوها گم می شوند. 
   گاهی اوقات از ناگزیریِ علم، اخلاق،  هنر، پول، تکنولوژی، رسانه، دموکراسی و ...  و هر امر آهنینِ دیگر که ناگزیری اش را به رخت بکشاند، بدم می آید؛ و این حسِ بد آمدن و ترس، تنها و تنها وقتی از بین می رود که فکر می کنم در نهایت، انسان، با قامتی بلندتر از این دیوارهای نیمه کاره و گاهی همه کاره می ایستد و به سجده شان می اندازد... - ترسم می ریزد وقتی احساس می کنم این کار ازو - از من - بر می آید. باید گاهی هم اوقات هم هشدارهای سنگین و محتومشان را ندیده گرفت و خداگونه در گوششان خواند که انی اعلم ما لا تعلمون... 
6. آهنگسازانی که در مقام نوازنده قطعات خود را می­نوازند با فراغ بال در آن دست می­برند و آن را کم و زیاد می­کنند. مرحوم صبا هم همینطور بوده گویا.
میکاس تکه­ی دوم از آلبوم Ocean 1986 را در اکثر کنسرت­هایش اجرا می­کند که همگی با قطعه موجود در آلبوم متفاوت اند و حتی شاید بتوان گفت بهتر و پخته تر از آنند. با مقایسه ی این قطعه در اجراهای مختلف می توان نبوغ میکاس را در همین تفاوت را درک کرد. 1 2 3 ...
مخصوصا اینکه کارهای میکوس حاصل ور رفتن با ساز، بررسی امکانات ساختمانی ساز و کشف امکانات و صداهای نهفته در آن است:
“The idea of sitting down at a table and making a composition on paper is totally foreign to me. To come up with a piece of music, I have to make the sound myself, have the instruments in my hands” l +
7. ...
8. ممکن است کسی که این نوشته را می خواند پیش خود بگوید که جوگیر شدی آقاجون.. همچین خبرایی هم نبود ... که خب البته حق با اوست، جواب مثبت است. خوبیش همین بود که جوگیرم کرد.
 

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

جام ژول ریمه و مقامات ابراهیم


  Dedicated to Yeahlee


The weak can never forgive
Forgiveness is the attribute of the strong
     Mohandas Karamchand Gandhi

نقاشی مصطفی چمران



سورت کثرت
      سه شبانه روز است که باران می­بارد. از چهارشنبه تا الان، همینطور دست و روی درختان را شسته  و خیابان برق انداخته و چراغانی کرده... 
      از سر شب همینطور کلافه ام. جسمم امروز کار چندانی انجام نداده­ ولی به طرز عجیب و غریبی انگار رمقش کشیده شده و به هیچ وجه نمی توانم روی چیزی تمرکز کنم. فکر می کنم مغزم مشغول انجام فعالیتی سنگین و طاقت فرسا شده اما مطلقاً به من نمی گوید چه در سرش است.
     اگر دلت می­خواهد سر از کارش در بیاوری چه چیزی بهتر از یک شب بارانی؟! ابر و باد و مه و صفحه کلید، و باران  این انگشتان، همه در کارند تا  کاشف   به  عمل  آید و در نمایی باران خورده و طوفان گرفته، زیر فلاش های پیاپی آسمان، تکه سفالی چند هزار ساله که مربوط است به انقراض فلان گونه یا انحطاط فلان تمدن سالخورده یا انحراف فلان سرسلسله، را از زیر خاک بیرون بکشد و آن را همچون جام ژول ریمه* بالای سر ببرد. و در میان چکاچک عکاسان و خبرنگاران، چشم های گرسنه باز همینطور بر و بر نگاهش کنند. همان بهتر که خودت ببری زودتر آبش کنی برود. بگذار در دست دیگران تکثیر شود.  وگرنه حتماً کسی آن وسط پیدا می شود و تکه ی طلا را به یغما می برد. می خواهی نگهش داری که چه؟! ببخشش! تجربه می­گوید نباید زیاد گیر داد. باید بخشید. می خواهی از حق و حقوق پایمال شده ات بگویی؟! کیست امروز که محق نیست؟!  - یا شاید منظرۀ بارانی اغواگر است؟ منظره کی اغواگر نیست؟! اینجا اغوا گر نباشد، چهار قدم آنطرف هست. اینجا آفتاب شود، آن نیمکره باز شب است...
   از حقت می گذری یا نه؟!
   نه نه ... بهتر است مشغول چیزِ دیگری شوم، تا این که بخواهم تیشه به جان این زبان بستۀ دم درکشیده بیاندازم.  دلش نمی­خواهد با تو حرف بزند! زور که نیست. خدا هم حرف نمی­زند - خیلی مردی او را به حرف بیاور! شاید به مدد بزرگنمایی­های چند صد هزار باره - دهانم باز - توانستی مچ بدبختی را در حال لگد زدن به ماتحت الکترون­ها بگیری! خب؟! کجا می­خواهی ببری بنده ی خدا را؟! تحویل که می­خواهی بدهی؟!

خودشان کم با هم حرف دارند آدم­ها که مدام گریبان دیگران را می­گیرند؟! چه مرگشان است که مدام می­خواهند حقیقتِ امر را بازجویانه از دل سنگ بیرون بکشند؟! مگر چه چیزی کم است؟! مگر ما چه کم داریم؟!


ما تو را خیر کثیر بخشیدیم

پس پروردگارت را نماز بگذار
و قربانی کن
چرا که بدخواه تو همان است که چیزی برای خویش باقی نمی­گذارد
همان که ابتر و بی­تبار است


فردا مگر روز خدا نیست؟ چه اصراری است که همین الان قبل از اینکه بخوابی -  سر از سکوت کائنات در بیاوری؟! تو یکی که خداوکیلی زمان کم نداری.. برو با خیال راحت سرت را به بالین بگذار. بریدن یا نبریدن چاقو با تو نیست. ابراهیم نه ابتر بود نه عقیم. فرزندش وقتی  بدنیا آمد که موهایش همرنگ دندان­هایش سفید بود -  نمی­دانم اصلاً مو و دندانی برایش مانده بوده یا از فرط سالخوردگی همه شان ریخته بوده - آنچه پیداست او به هیچ وجه عقیم نبود. شیرۀ جانش آنچنان نیرومند و عظیم بود که بزرگترین ادیان تاریخ هنوز هم که هنوز است رنگ و بوی او را دارند؛ چنان زیاد که از خودش در زمینی غیر ذی زرع  فرزندی کاشت و خداوند آن را قبله­گاه مسلمین قرار داد؛ و بیشتر و بیشتر و بسیار بیشتر از آن، ماحصل آن همه اعجاز و نیایش را، هنوز بذری بار نداده، به قربانگاه بُرد... درخت را هر چه بزنی هرچه  باز رشد می­کند. باز بار می­دهد. باز بذل و بخشش می کند. امتحانش نکن. زبان بسته از پا در می­آید. باور نداری باران که بند آمد خراشی به ساقه اش بده و جان چسبنده و لغزانش را در دست هایت ببین.

6 آبان 1390





رَّ‌بَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّ‌يَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ‌ ذِي زَرْ‌عٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّ‌مِ رَ‌بَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْ‌زُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَ‌اتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُ‌ونَ ﴿ابراهيم: ٣٧﴾












اولین جام که در مسابقات جام جهانی فوتبال از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ به برنده اهداء می شد جام "ژول ریمه" (Jules rimet) نام داشت که نام رئیس فدراسیون جهانی فوتبال پس از جنگ جهانی دوم بود. (ژول ریمه، حقوقدان اهل فرانسه و انریک بوئرو که یک دیپلمات اوروگوئه ای بود، بنیان گذاران مسابقات جام جهانی فوتبال هستند) این یک جام "سیار" بود و به امانت نزد کشور برنده تا مسابقات بعدی می ماند. در آن دوران قانون چنین بود که هر کشوری سه بار این جام را تصاحب کند می تواند آنرا برای همیشه نزد خود نگه دارد.

در دوران جنگ جهانی دوم جام در ایتالیا بود و معاون رئیس فیفا، "اوتورینو باراسی" آنرا در یک جعبه کفش در زیر تختخواب خود مخفی کرده بود. برزیل جام را در سال ۱۹۶۶ به روال عادی پس از چهار سال به فیفا بازگرداند. این جام در همین سال و قبل از شروع بازیها، بخشی از نمایشگاه "فوتبال در دنیای تمبر" بود که در "وستمینستر سنترهال" لندن برگذار شده بود. در روز ۲۰ مارس ۱۹۶۶ برابر ۲۹ اسفند ۱۳۴۴ خورشیدی، زمانی که در قسمت دیگری از ساختمان نمایشگاه مراسم عبادت برگزار شده بود، ربوده شد. اما یک هفته بعد سگی ضمن بازی در باغچه جلوی خانه ای آنرا پیدا کرد. جام ژول ریمه پس از مسابقات ۱۹۷۰ برای همیشه به برزیل رفت ولی در دسامبر سال ۱۹۸۳ دوباره و این بار از ویترین فدراسیون فوتبال برزیل به سرقت رفت. در تحقیقات پلیس معلوم شد که دزدان جام را ذوب کرده اند. به این خاطر فدراسیون برزیل بدل جام را نزد یک شرکت آلمانی در شهر "هانائو" نزدیک فرانکفورت سفارش داد که اکنون در برزیل نگهداری می شود


۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

proofless benevolent


During his stay in England in 1931, when the Columbia Gramophone Company requested him to make a record for them, Gandhi pleaded his inability to speak politics, and added that, at the age of sixtytwo, he could make his first and last record which should, if wanted, make his voice heard for all time. on October 20, 1931 he read out his old article On God.








"There is an indefinable mysterious power that pervades everything, I feel it though I do not see it. It is this unseen power which makes itself felt and yet defies all proof, because it is so unlike all that I perceive through my senses. It transcends the senses. But it is possible to reason out the existence of God to a limited extent. Even in ordinary affairs we know that people do not know who rules or why and how He rules and yet they know that there is a power that certainly rules. In my tour last year in Mysore I met many poor villagers and I found upon inquiry that they did not know who ruled Mysore. They simply said some God ruled it. If the knowledge of these poor people was so limited about their ruler I who am infinitely lesser in respect to God than they to their ruler need not be surprised if I do not realize the presence of God - the King of Kings. Nevertheless, I do feel, as the poor villagers felt about Mysore, that there is orderliness in the universe, there is an unalterable law governing everything and every being that exists or lives. It is not a blind law, for no blind law can govern the conduct of living being and thanks to the marvelous researches of Sir J. C. Bose it can now be proved that even matter is life. That law then which governs all life is God. Law and the law-giver are one. I may not deny the law or the law-giver because I know so little about it or Him. Just as my denial or ignorance of the existence of an earthly power will avail me nothing even so my denial of God and His law will not liberate me from its operation, whereas humble and mute acceptance of divine authority makes life's journey easier even as the acceptance of earthly rule makes life under it easier. I do dimly perceive that whilst everything around me is ever changing, ever dying there is underlying all that change a living power that is changeless, that holds all together, that creates, dissolves and recreates. That informing power of spirit is God, and since nothing else that I see merely through the senses can or will persist, He alone is. And is this power benevolent or malevolent ? I see it as purely benevolent, for I can see that in the midst of death life persists, in the midst of untruth truth persists, in the midst of darkness light persists. Hence I gather that God is life, truth, light. He is love. He is the supreme Good. But He is no God who merely satisfies the intellect, if He ever does. God to be God must rule the heart and transform it. He must express himself in every smallest act of His votary. This can only be done through a definite realization, more real than the five senses can ever produce. Sense perceptions can be and often are false and deceptive, however real they may appear to us. Where there is realization outside the senses it is infallible. It is proved not by extraneous evidence but in the transformed conduct and character of those who have felt the real presence of God within. Such testimony is to be found in the experiences of an unbroken line of prophets and sages in all countries and climes. To reject this evidence is to deny oneself. This realization is preceded by an immovable faith. He who would in his own person test the fact of God's presence can do so by a living faith and since faith itself cannot be proved by extraneous evidence the safest course is to believe in the moral government of the world and therefore in the supremacy of the moral law, the law of truth and love. Exercise of faith will be the safest where there is a clear determination summarily to reject all that is contrary to truth and love. I confess that I have no argument to convince through reason. Faith transcends reason. All that I can advise is not to attempt the impossible."


۱۳۹۰ مرداد ۳۰, یکشنبه

حقایق وقایع




In Dostoevsky’s novels there are no landscapes and pictures of the nature. He portraits only man and man’s world; his heroes are people from contemporary urban civilization, fallen out of the natural world order and torn away from living life. The writer prided himself on his realism; he was describing not the abstract ‘universal man’, … , but the real European of the 19th century with all the endless contradictions of his ‘sick consciousness’.  * […]


In one of his notebook we find the following remark:

“I am called a psychologist, it’s not true, I am only a realist in the highest sense.”     



Konstantin Mochulsky’s Introduction
  on The Brothers Karamazov













 
وقیقت
 
    فکر کن از یک گوش بشنوی که فلان شخص دراگ مصرف می کرده و از گوش دیگر بشنوی که همان شخص مورد عنایت الهی بوده ...  چند روز بعد باز تئوری دیگری در مورد همان شخص بشنوی.
    در این هجمۀ ناگهانی و خودجوش ، کم کم به این فکر می افتی که خودت هم هر طور شده باید یک تئوری در مورد فرد مذکور دست و پا کنی و به این و آن عرضه کنی. انگار قرار است ما در مورد همه چیز صاحب نظریه باشیم!
در این دو سه هفته، سه تلقی مختلف در مورد پیغمبر شنیدم:
1.      محمد بر اثر مصرف ماشروم چیزهای عجیبی دیده و به حقایق امور پی برده و مراتب جدیدی از وجود به ذهنش رسیده. او علاوه  بر آن یک سوشیال انجینیر بوده و توانسته تمدنی را بنا نهد و پیش ببرد.
2.      آنطور که از کتاب محمد بر می آید، او صاحب حکمتی بوده است. اما لزومی ندارد که منشأ آن را وجودی حقیقی به نام الله بدانیم. می توان اینطور نیز در نظر گرفت که الله یکی از لوازم مهم و مرکزی این حکمت است.
3.      پیغمبر نه تنها گیرنده وحی الهی بلکه اسوه حسنه و نمونۀ عملی دین خاتم بوده و بدین خاطر بایستی به اذن خدا از هر گونه خطا و گناه و اشتباه بری بوده باشد.
* هرچند شنیدنِ این سه تلقی در یک زمان  ذهن را از اصل موضوع منحرف می کند و به وادی های دیگری می کشاند؛ این سه تلقی، هر سه، پیامبر را آدمی می دانستند که حرف های مهم و قابل اعتنایی زده و منشأ اثرات بزرگی نیز بوده است. در کل این طور به نظرم رسید که گفتار و رفتار پیامبر تقریباً مورد پذیرش هر سه نگاه بوده است. اما وقتی از آن عبور می کنند و می خواهند چرایی رفتار او را دریابند و به منشأِ حقیقی اعمال و رفتار وی پی ببرند با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند. انگار این رفتار و گفتار به خودیِ خود دارای اعتباری ناکافی است!



    علامه طباطبایی در "اصول فلسفه و روش رئالیسم" برداشتش از ایدئالیسم، نوعی پندارانگاریِ دور از واقعیت است و رئالیسم را فلسفه راستین می دانستند.
    رئالیسم تاریخی دارد که آن را شرح خواهم داد. در فلسفه جدید و به زبان های جدید اروپایی، رئالیسم حتی در گفتگوی روزمره به معنای نوعی مادی گری و مسائل جزئی را واقعی دانستن است. در حالی که رئالیسم در فلسفه اروپایی به معنی فلسفه ای بود که مُثل افلاطونی اصالت قائل بود و آن را واقعی می دانست. این کلمه به تدریج معنی اش معکوس شد. معنای جدید رئالیسم تنها معطوف به مسائل مادی شد. در فلسفه اروپایی کسانی نام رئالیست را به خودشان اطلاق می کردند که منکر هر نوع تعالی بودند. یعنی نه تنها خداوند بلکه مُثل افلاطونی را نیز قبول نداشتند و فقط دنیای مادی را واقعی می دانستند. شایان ذکر است که این نیز برگرفته از علم جدید است که بعد از نیوتون در فلسفه رایج شد.    […]
*    آن روزها در ایران خیلی راجع به این موضوعات بحث می شد. من از ایشان پرسیدم که چرا این کلمه را به کار بردید. ایشان گفتند این یعنی فلسفه ای که مبتنی بر واقعیت است  و واقعیت از دیدگاه ما محدود به عالم مادی و عالم کمی نیست. بلکه یکی از مراتب وجود است.البته رئالیسم مراتب دیگر وجود را هم قبول دارد. چون آن مراتب رئال است. یعنی هم حقیقت است هم واقعیت. من دیگر نمی خواهم به این نکته بپردازم که در فلسفه اسلامی واقعیت همان حقیقت است. 

سید حسین نصر، مهرنامه 11، اردیبهشت 1390، ص30

(مطالب نقل شده برای خلاصه تر شدن کمی پس و پیش شده اند به همین دلیل آنها در گیومه نگذاشته ام)