‏نمایش پست‌ها با برچسب کم ذات پنداری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کم ذات پنداری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

جام ژول ریمه و مقامات ابراهیم


  Dedicated to Yeahlee


The weak can never forgive
Forgiveness is the attribute of the strong
     Mohandas Karamchand Gandhi

نقاشی مصطفی چمران



سورت کثرت
      سه شبانه روز است که باران می­بارد. از چهارشنبه تا الان، همینطور دست و روی درختان را شسته  و خیابان برق انداخته و چراغانی کرده... 
      از سر شب همینطور کلافه ام. جسمم امروز کار چندانی انجام نداده­ ولی به طرز عجیب و غریبی انگار رمقش کشیده شده و به هیچ وجه نمی توانم روی چیزی تمرکز کنم. فکر می کنم مغزم مشغول انجام فعالیتی سنگین و طاقت فرسا شده اما مطلقاً به من نمی گوید چه در سرش است.
     اگر دلت می­خواهد سر از کارش در بیاوری چه چیزی بهتر از یک شب بارانی؟! ابر و باد و مه و صفحه کلید، و باران  این انگشتان، همه در کارند تا  کاشف   به  عمل  آید و در نمایی باران خورده و طوفان گرفته، زیر فلاش های پیاپی آسمان، تکه سفالی چند هزار ساله که مربوط است به انقراض فلان گونه یا انحطاط فلان تمدن سالخورده یا انحراف فلان سرسلسله، را از زیر خاک بیرون بکشد و آن را همچون جام ژول ریمه* بالای سر ببرد. و در میان چکاچک عکاسان و خبرنگاران، چشم های گرسنه باز همینطور بر و بر نگاهش کنند. همان بهتر که خودت ببری زودتر آبش کنی برود. بگذار در دست دیگران تکثیر شود.  وگرنه حتماً کسی آن وسط پیدا می شود و تکه ی طلا را به یغما می برد. می خواهی نگهش داری که چه؟! ببخشش! تجربه می­گوید نباید زیاد گیر داد. باید بخشید. می خواهی از حق و حقوق پایمال شده ات بگویی؟! کیست امروز که محق نیست؟!  - یا شاید منظرۀ بارانی اغواگر است؟ منظره کی اغواگر نیست؟! اینجا اغوا گر نباشد، چهار قدم آنطرف هست. اینجا آفتاب شود، آن نیمکره باز شب است...
   از حقت می گذری یا نه؟!
   نه نه ... بهتر است مشغول چیزِ دیگری شوم، تا این که بخواهم تیشه به جان این زبان بستۀ دم درکشیده بیاندازم.  دلش نمی­خواهد با تو حرف بزند! زور که نیست. خدا هم حرف نمی­زند - خیلی مردی او را به حرف بیاور! شاید به مدد بزرگنمایی­های چند صد هزار باره - دهانم باز - توانستی مچ بدبختی را در حال لگد زدن به ماتحت الکترون­ها بگیری! خب؟! کجا می­خواهی ببری بنده ی خدا را؟! تحویل که می­خواهی بدهی؟!

خودشان کم با هم حرف دارند آدم­ها که مدام گریبان دیگران را می­گیرند؟! چه مرگشان است که مدام می­خواهند حقیقتِ امر را بازجویانه از دل سنگ بیرون بکشند؟! مگر چه چیزی کم است؟! مگر ما چه کم داریم؟!


ما تو را خیر کثیر بخشیدیم

پس پروردگارت را نماز بگذار
و قربانی کن
چرا که بدخواه تو همان است که چیزی برای خویش باقی نمی­گذارد
همان که ابتر و بی­تبار است


فردا مگر روز خدا نیست؟ چه اصراری است که همین الان قبل از اینکه بخوابی -  سر از سکوت کائنات در بیاوری؟! تو یکی که خداوکیلی زمان کم نداری.. برو با خیال راحت سرت را به بالین بگذار. بریدن یا نبریدن چاقو با تو نیست. ابراهیم نه ابتر بود نه عقیم. فرزندش وقتی  بدنیا آمد که موهایش همرنگ دندان­هایش سفید بود -  نمی­دانم اصلاً مو و دندانی برایش مانده بوده یا از فرط سالخوردگی همه شان ریخته بوده - آنچه پیداست او به هیچ وجه عقیم نبود. شیرۀ جانش آنچنان نیرومند و عظیم بود که بزرگترین ادیان تاریخ هنوز هم که هنوز است رنگ و بوی او را دارند؛ چنان زیاد که از خودش در زمینی غیر ذی زرع  فرزندی کاشت و خداوند آن را قبله­گاه مسلمین قرار داد؛ و بیشتر و بیشتر و بسیار بیشتر از آن، ماحصل آن همه اعجاز و نیایش را، هنوز بذری بار نداده، به قربانگاه بُرد... درخت را هر چه بزنی هرچه  باز رشد می­کند. باز بار می­دهد. باز بذل و بخشش می کند. امتحانش نکن. زبان بسته از پا در می­آید. باور نداری باران که بند آمد خراشی به ساقه اش بده و جان چسبنده و لغزانش را در دست هایت ببین.

6 آبان 1390





رَّ‌بَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّ‌يَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ‌ ذِي زَرْ‌عٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّ‌مِ رَ‌بَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْ‌زُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَ‌اتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُ‌ونَ ﴿ابراهيم: ٣٧﴾












اولین جام که در مسابقات جام جهانی فوتبال از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ به برنده اهداء می شد جام "ژول ریمه" (Jules rimet) نام داشت که نام رئیس فدراسیون جهانی فوتبال پس از جنگ جهانی دوم بود. (ژول ریمه، حقوقدان اهل فرانسه و انریک بوئرو که یک دیپلمات اوروگوئه ای بود، بنیان گذاران مسابقات جام جهانی فوتبال هستند) این یک جام "سیار" بود و به امانت نزد کشور برنده تا مسابقات بعدی می ماند. در آن دوران قانون چنین بود که هر کشوری سه بار این جام را تصاحب کند می تواند آنرا برای همیشه نزد خود نگه دارد.

در دوران جنگ جهانی دوم جام در ایتالیا بود و معاون رئیس فیفا، "اوتورینو باراسی" آنرا در یک جعبه کفش در زیر تختخواب خود مخفی کرده بود. برزیل جام را در سال ۱۹۶۶ به روال عادی پس از چهار سال به فیفا بازگرداند. این جام در همین سال و قبل از شروع بازیها، بخشی از نمایشگاه "فوتبال در دنیای تمبر" بود که در "وستمینستر سنترهال" لندن برگذار شده بود. در روز ۲۰ مارس ۱۹۶۶ برابر ۲۹ اسفند ۱۳۴۴ خورشیدی، زمانی که در قسمت دیگری از ساختمان نمایشگاه مراسم عبادت برگزار شده بود، ربوده شد. اما یک هفته بعد سگی ضمن بازی در باغچه جلوی خانه ای آنرا پیدا کرد. جام ژول ریمه پس از مسابقات ۱۹۷۰ برای همیشه به برزیل رفت ولی در دسامبر سال ۱۹۸۳ دوباره و این بار از ویترین فدراسیون فوتبال برزیل به سرقت رفت. در تحقیقات پلیس معلوم شد که دزدان جام را ذوب کرده اند. به این خاطر فدراسیون برزیل بدل جام را نزد یک شرکت آلمانی در شهر "هانائو" نزدیک فرانکفورت سفارش داد که اکنون در برزیل نگهداری می شود


۱۳۹۰ مرداد ۳۰, یکشنبه

حقایق وقایع




In Dostoevsky’s novels there are no landscapes and pictures of the nature. He portraits only man and man’s world; his heroes are people from contemporary urban civilization, fallen out of the natural world order and torn away from living life. The writer prided himself on his realism; he was describing not the abstract ‘universal man’, … , but the real European of the 19th century with all the endless contradictions of his ‘sick consciousness’.  * […]


In one of his notebook we find the following remark:

“I am called a psychologist, it’s not true, I am only a realist in the highest sense.”     



Konstantin Mochulsky’s Introduction
  on The Brothers Karamazov













 
وقیقت
 
    فکر کن از یک گوش بشنوی که فلان شخص دراگ مصرف می کرده و از گوش دیگر بشنوی که همان شخص مورد عنایت الهی بوده ...  چند روز بعد باز تئوری دیگری در مورد همان شخص بشنوی.
    در این هجمۀ ناگهانی و خودجوش ، کم کم به این فکر می افتی که خودت هم هر طور شده باید یک تئوری در مورد فرد مذکور دست و پا کنی و به این و آن عرضه کنی. انگار قرار است ما در مورد همه چیز صاحب نظریه باشیم!
در این دو سه هفته، سه تلقی مختلف در مورد پیغمبر شنیدم:
1.      محمد بر اثر مصرف ماشروم چیزهای عجیبی دیده و به حقایق امور پی برده و مراتب جدیدی از وجود به ذهنش رسیده. او علاوه  بر آن یک سوشیال انجینیر بوده و توانسته تمدنی را بنا نهد و پیش ببرد.
2.      آنطور که از کتاب محمد بر می آید، او صاحب حکمتی بوده است. اما لزومی ندارد که منشأ آن را وجودی حقیقی به نام الله بدانیم. می توان اینطور نیز در نظر گرفت که الله یکی از لوازم مهم و مرکزی این حکمت است.
3.      پیغمبر نه تنها گیرنده وحی الهی بلکه اسوه حسنه و نمونۀ عملی دین خاتم بوده و بدین خاطر بایستی به اذن خدا از هر گونه خطا و گناه و اشتباه بری بوده باشد.
* هرچند شنیدنِ این سه تلقی در یک زمان  ذهن را از اصل موضوع منحرف می کند و به وادی های دیگری می کشاند؛ این سه تلقی، هر سه، پیامبر را آدمی می دانستند که حرف های مهم و قابل اعتنایی زده و منشأ اثرات بزرگی نیز بوده است. در کل این طور به نظرم رسید که گفتار و رفتار پیامبر تقریباً مورد پذیرش هر سه نگاه بوده است. اما وقتی از آن عبور می کنند و می خواهند چرایی رفتار او را دریابند و به منشأِ حقیقی اعمال و رفتار وی پی ببرند با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند. انگار این رفتار و گفتار به خودیِ خود دارای اعتباری ناکافی است!



    علامه طباطبایی در "اصول فلسفه و روش رئالیسم" برداشتش از ایدئالیسم، نوعی پندارانگاریِ دور از واقعیت است و رئالیسم را فلسفه راستین می دانستند.
    رئالیسم تاریخی دارد که آن را شرح خواهم داد. در فلسفه جدید و به زبان های جدید اروپایی، رئالیسم حتی در گفتگوی روزمره به معنای نوعی مادی گری و مسائل جزئی را واقعی دانستن است. در حالی که رئالیسم در فلسفه اروپایی به معنی فلسفه ای بود که مُثل افلاطونی اصالت قائل بود و آن را واقعی می دانست. این کلمه به تدریج معنی اش معکوس شد. معنای جدید رئالیسم تنها معطوف به مسائل مادی شد. در فلسفه اروپایی کسانی نام رئالیست را به خودشان اطلاق می کردند که منکر هر نوع تعالی بودند. یعنی نه تنها خداوند بلکه مُثل افلاطونی را نیز قبول نداشتند و فقط دنیای مادی را واقعی می دانستند. شایان ذکر است که این نیز برگرفته از علم جدید است که بعد از نیوتون در فلسفه رایج شد.    […]
*    آن روزها در ایران خیلی راجع به این موضوعات بحث می شد. من از ایشان پرسیدم که چرا این کلمه را به کار بردید. ایشان گفتند این یعنی فلسفه ای که مبتنی بر واقعیت است  و واقعیت از دیدگاه ما محدود به عالم مادی و عالم کمی نیست. بلکه یکی از مراتب وجود است.البته رئالیسم مراتب دیگر وجود را هم قبول دارد. چون آن مراتب رئال است. یعنی هم حقیقت است هم واقعیت. من دیگر نمی خواهم به این نکته بپردازم که در فلسفه اسلامی واقعیت همان حقیقت است. 

سید حسین نصر، مهرنامه 11، اردیبهشت 1390، ص30

(مطالب نقل شده برای خلاصه تر شدن کمی پس و پیش شده اند به همین دلیل آنها در گیومه نگذاشته ام)




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

فرارفتگی در گودال و وجوهاتِ سرگردان

dedicated to Mohandess


   "در شبستان کلیسا – که یادآورِ کشتی، کشتی نجات، است – جماعت عبادت کننده را طوری می نشانند که انگار در موکب اند، در موکب سفر زیارتی از این حیات به آسمان.
    محراب سرود خوانی در صدر کلیسا نمادِ دیگرِ سیر از عالم خاکی به عالم ملکوتی است. پردۀ چلیپایی معمولا محراب را پوشانده است و بر بالای آن صحنه ای از مصلوب شدن عیسی آویخته است. بر بالای یوار شرقی شبستان گاه تصویری از محشر دیده می شود. پس برای عبور از جهان ناسوتی زیرین به جهان لاهوتی برین باید از مرحله مرگ، ایثار مسیح و داوری رستاخیز گذشت. در داخل شبستان اولیای مختلف کلیسا که مراسم نیایش را رهبری می کنند، کشیشان و همسرایان  همه جامۀ سپید بهشتی پوشیده اند. "

دریای ایمان، دان کیوپیت. ترجمۀ حسن کامشاد. طرح نو 1376. فصل دوم: جهان مکانیکی.

    تصویر آنقدر آسمانی و دلرباست که سخت می توان آن را ستایش و تحسین نکرد. مسافران در کشتی می نشینند و نیایش کنان از عالم خاکی دور می شوند به آسمان عروج می کنند.
   این چند سطر را که خواندم هر چه زور زدم تصویر منتاظری از نماز گزاردنِ مسلمانها برای خودم بسازم نشد.
   آنها جایی در کرۀ خاکی کنارِ هم می ایستند، همگی رو به قبله ای روی زمین تعظیم می­ کنند، سر به خاک می سایند و دستِ آخر همانجا روی زمین می نشینند و  نماز و نیایش را تمام می کنند. خبری از موکب و سکوی پرتاب نیست و سفر به عالم ملکوت لااقل بدان شکل پرجاذبه و نمادین نیست. پیشنماز جلوتر از بقیه پیشانی بر خاک می گذارد. معمولاً در گودالی که از زمینِ زیر پای بقیۀ نمازگزاران کمی پایین تراست. یعنی برعکس تصویرِ پرّان و بالاروندۀ فوق که در آن نیایشگران می خواهند در پیِ رهبران و هم سرایانِ مراسم نیایش  لَختی از این کرۀ نامعتبر بگریزند و به ملکوتِ آسمان ها پناه ببرند، در اینجا امام جماعت نه تنها ارتفاعی بالاتر از دیگران ندارد بلکه کمی در زمین فرو نیز رفته است. اگر کسی از فلسفۀ این  فرورفتگی  چیزی می دوند لطفاً بگه.  

  *  *  *  

 
ما رویِ سرگردان تو در آسمانها را  دیده ایم. پس تو را به قبله‌اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم. روى خود را به سوى مسجدالحرام كن.
هر جا بوديد، روى خود را به سوى آن بگردانيد.
در حقيقت، اهل كتاب نيك مى‌دانند كه اين از جانب پروردگارشان درست است؛
و خدا از آنچه مى‌كنند غافل نيست. 
(١٤٤بقرة)
قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ ﴿١٤٤﴾







------------------------------------------------------------
-


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

لهو و لعاب

dedicated to Saman and the great India

Southern view of the Taj Mahal
   بودا در صدد انکار وجود خدا نبود؛ تدبیری در کار و راهی برای فرار می جست. می گفت "ما مجال دستیابی به پاسخ نظری پرسش های بزرگ را نداریم، باید بدون آنها روزگار بگذرانیم. طرح پرسش های بزرگ، هوس دانستن توضیحات غایی، بیماری ذهن است. آز آن بپرهیزیم."

دریای ایمان، دان کیوپیت. طرح نو 1376. پیشگفتار مترجم (حسن کامشاد).
  

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

Obscure Moon, Obscure World






Whoever has no house now
will never have one
Whoever is alone
will stay alone
will sit, read, write long letters through the evening
And wander on the boulevards, up and down
...

Autumn Day, Rainer Maria Rilke


بسم الله الرحمن الرحیم

سوگند به شب
آن هنگام که آرام می شود
و سوگند به روز
هنگامی که آشکار می‌شود

و آنچه از نر و ماده آفرید

که کوشش های شما مختلف، گونه‌گون، متشتت و پراکنده است

پس آن کس که بخشید
و پرهیز پیشه کرد 
و آنچه نزدش بهترین بود را پذیرفت
آسوده می گردانیم

اما آن که بخل ورزید
و بی نیازی نمود
و آنچه نزدش بهترین بود را تکذیب کرد
راهی سخت و دراز در برابرش می‌گذاریم

که آنچه دارد نیز او را از سقوط باز ندارد



ماییم که راه می بریم

و از آنِ ماست
- آنچه پیش‌تر آمده، و آنچه در پیشِ روست



 پس شما را از آتشی بر حذر می دارم
 که ایست در کارش نیست

آتشی که البته تنها به نگونبخت‌ترین در می رسد
آن کس که دروغ گفت و روی‌گردانی و تکذیب پیشه کرد

و تنها پرهیزکارترین را از آن درامان می داریم
کسی که از آنچه داشت می دهد و پاک می شود


و احدی را امید جزا نمی بندد
جز رسیدن به صورتِ عالیِ همآنچه تاکنون نیز او را پرورید


زودا که خشنود شود


سورهٔ شب




For everyone who has will be given more, and he will have abundance. Whoever does not have, even what 
he has will be taken from him

Gospell of Mattew .

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

کنترپوان



Dedicated to the concert head

الآ
ن که دارم این رو مینویسم تقریبا یک ساله که مفتون این فایل شدم. (اولین بار اینجا پیداش کردم). علی رغم طولانی بودن با حوصله بهش گوش میدم. چیز خیلی عجیب و غریبی نیست. برعکس، خیلی هم ساده است و تقریباً تا انتها هم دست از این سادگی بر نمی داره. (!)
این فایل، یک فایل صوتیه از ترتیل سوره اسراء توسط یه آقایی به نام الغامدی که به نظر من بسیار شنیدنیه و از همون ابتدایی که بهش گوش دادم خیلی خوشم اومد! برام خیلی عجیب بود که این چرا اینجوری شروع میکنه. مگه قراره بعد از بسم الله ... چه چیزی گفته شه؟! یه جوری می خونه که انگار مقدمه چینی هاش رو قبلا انجام داده و الان رسیده به قلب قضیه و درست از همون جا با نام و یاد خدا شروع کرده به خوندن! معلوم نیست این همه بکگراند رو همین اولِ کار از کجا آورده (!)
معمولا کسایی که دارن یه متنی/شعری/ ... رو میخونن وقتی میخوان خیلی سنگ تموم بگذارند، سعی می کنند که آهنگ و لحن خوندنشون با اون با محتوای قضیه بخونه و اوج و فرودش رو پیروِ اون تنظیم کنند. اگر دارن حرف از مرگ و نیستی می زنند صداشون رو کلفت کنند و مرعوب کننده بخونن، و اگه دارن حرفهای خوب میزنند لحنشون رو مهربون کنند ... مثل موسیقی متن که تو خیلی فیلمها به کمک عوامل سازنده میاد تا بتونن حسی که تو تصویر قراره باشه ولی {متاسفانه} نیست رو منتقل {تزریق} کنند. یا مثل کلیپ هایی که تلویزیون درست میکنه که توشون خواننده مثلا میگه "مردی و مردونگی خاک شده" بعد یه مردی که از قضا کلی محاسن داره - یه مردی که به معنای واقعی کلمه مَرده رو نشون میدن که تو کویر با لباس سفید داره یه مشت خاک میریزه رو زمین... . برای دوری ازین ورطه، خیلی نمایشها و فیلمها نگاهشون به موسیقی کلاً فرق داره (مثلا ممکنه طرف کلا از هیچ موسیقی متنی تو کار استفاده نکنه) و احتمالا نسبت به نتیجه کارشون صبورترند و میگن بذاریم فیلم خودش یواش یواش پیش بره و اون چیزی که میخواد رو خودش به مرور در دل مخاطب بسازه. نه این که فوری بیایم با موزیک تاثیر گذار بیننده رو تحت تاثیر قرار بدیم، عقلش زایل بشه و بعد هم همینجور مسلسل وار با احساساتش بازی کنیم...
یا مثلا ممکنه خیلی کنترپوانانه سعی کنند موزیکی که شنیده میشه به اون اتفاقی که داره تو صحنه می افته ربطی نداشته باشه ... مثلا وقتی همه تو فیلم دارن شادی میکنند ولی موسیقی متن غمگینه، آدم همش فکر میکنه که الان مگه قراره چی بشه؟! انگارکه از یه چیزی خبر داره که آدمای تو فیلم ازش بی خبرن. یعنی چی میخواد بشه ؟!
الغامدی هم اینجا آهنگِ خوندنش رو لغت به لغت انتخاب نمیکنه. تلاش چندانی برای رسوندن جانمایه ی تکان دهنده ی تک تکِ کلمات به شنونده اش نمیکنه ("دل بده! دل بده! ...") و لحنش رو با اوج و فرود کلمات و اتفاقات زیاد شل و سفت نمی کنه. بلکه لحن پر احساس و پرقدرتش را از همون اول آغاز می کنه و تا پایان هم همون آهنگ را حفظ می کنه/ریتم را نگه می داره (!)
سوره اسراء اینطور که مفسرین گفتند علی رغم طولانی بودنش که بیشتر مخصوص سوره های مدینه است، در مکه - سرزمین آغازین تمدن مسلمانان نازل شده. اولِ سوره، بعد از بسم الله الرحمن الرحیم میگه پاک و منزه است خدایی که شبانه بنده اش را از مسجد الحرام به سوی مسجد الاقصی که {پیشتر} پیرامونش را برکت دادیم {و متمدن ساختیم)، سیر داد تا آیات خویش را به او نشان دهیم، که همانا او شنوای بیناست. (1) و بعد قصه بنی اسرائیل را تعریف می کند:

و بنی اسرائيل را در, کتاب [شان‌] خبر داديم كه: «قطعاً دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشىِ بسيار بزرگى برخواهيد خاست.» (٤) پس آنگاه كه وعده نخستين آن دو فرا رسد، بندگانى از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مى‌گماريم، تا در خلال خانه‌ها به جستجو درآيند، و اين وعده تحقّق‌يافتنى است. (٥) پس [از چندى‌] دوباره شما را بر آنان چيره مى‌كنيم و شما را با اموال و فرزندان يارى مى‌دهيم و تعداد نفرات شما را بيشتر مى‌گردانيم. (٦) اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كرده‌ايد، و اگر بدى كنيد، به خود [بد نموده‌ايد]. و چون تهديد آخر فرا رسد [بيايند] تا شما را اندوهگين كنند و درمسجد چنانكه بار اول داخل شدند [به زور] درآيند و بر هر چه دست يافتند [آن را] يكسره نابود كنند. (٧) چه بسیار که پروردگارتان می خواست شما را {غرقِ} رحمت کند! {اما} اگر روی بگردانید، روی می گردانیم. {چرا که} ما جهنم را زندانِ قدرناشناسان قرار دادیم (٨) قطعاً اين قرآن [ آيينى‌را / راه و روشی را / ملتی را / طریقی را] راهنماست می کند كه خود قوام یافته تراست و مؤمنانى را كه عمل صالح انجام میدهند، به پاداشی بزرگ بشارت مى‌دهد. (٩) ...)

این سوره را با نام های سبحان (کلمه ابتدای سوره که اشاره دارد به پاک و بری بودن خداوند از به آنچه به وی نسبت می دهند. برخی از مفسرین سوره هایی را که با کلمه سبحان آغاز می شود سوره های سبحان می خوانند و معتقدند در این سوره های احتمالا تمثیلی یا تصوری بوده که خداوند در همان ابتدا گفته که پاک و منزه است از آن) و بنی اسرائیل نیز می شناسند. چون قسمت قابل ملاحظه ای از آن آیات مربوط به بنی اسرائیل و تاریخ پر فراز و نشیب آنهاست. البته بخاطر اشاره ای که در آیه اول آن به سیرِ شبانه از مسجد الحرام به مسجد الاقصی بیشتر آن را با نام اسراء می شناسند و گویا اختلافی همیشگی هم بین عده ای از مفسرین بوده که این معراج روحانی بوده یا جسمانی بوده (!)
بعد طبق روال همیشه، کتاب مخاطب عوض می کند. مَثل می زند و همه و همه را مخاطب قرار می دهد و از بسیاری چیزهای دیگر حرف می زند. از صبر سخن می گوید. از این که انسان همچنان که خیر را طلب میکند ندانسته شری را برای خویش فرا می خواند، و اینکه انسان همواره شتاب می کند. (11)
وقتی قرئت این سوره را گوش می دهم پیش از هرچیزی مجذوب لحن و آهنگ قاری می شوم. به این فکر می کنم که چرا اینقدرغریب و حتی شاید غمگین شروع می کنه. یه جوری که انگار داره از قلب حادثه صحبت میکنه. ولی کم کم سوالم این شد که اصلاً چرا خدا باید همان سال های ابتدایی ظهور آیین جدید - آنهم در مکه و در روزهای آغازین اسلام این سخن ها را با پیامبر بگوید و او را از احوال و اخبار وعاقبت بنی اسرائیل و آنچه بر آنها گذشت آگاه کند. مگر پیغمبر از چه حقیقتی قرار بود باخبر شود؟ً خدا از چه چیزی خبر داشت که عبدِ برگزیده­اش از آن خبر نداشت؟!








۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

هم زاد با کلمات داغ دیده

" شاید تصور معنویت بعنوان یک مذهب خصوصی

همانقدر مشکل باشد که زبان خصوصی در فلسفه ویتگنشتاین " *



اوایل که بچه­ ها می­گفتند بیا دعای برنامه­ مان را تو بخوان سر باز می­زدم. میگفتم بابا من که این کاره نیستم. تا حالا جایی به چیزی نخوندم اون صورت. می­گفتند به اون صورتت قسم بیا. کسی را نداریم. گفتم آخه من حرفه­ ای نیستم. هیچ کدوم از این جملاتی که مداحها وسط دعاهاشون میگن من اصلاً از بیخ بلد نیستم. مردم دوست دارن یه آدم سن­ وسال­ دار بیاد براشون دعا بخونه، نه یه بچه­ ی بیست ساله. من کلی سوتی هم ممکنه بدم! گفتند این حرفا چیه می­زنی؟! کم­رو که نیستی ماشالله! صداتم خوبه. حالا حرفه­ ای نیستی که نیستی. اصلاً مردم غیرحرفه­ ای­ها رو بیشتر دوست دارن. بهانه­ ی دیگه­ ای اگه نداری همین ماه رمضون بیا جوشن­ کبیر بخون.

ولی خب اینها بهانه نبود. اوایل سوتی کم نمی­دادم. الان هم اگر حواسم جمع و جور نباشد سوتی هایم زیاد است. سعی می­کردم به لحن و آهنگم خیلی دقت کنم و کمتر در آهنگ­های معمول مداحی بخوانم. طوری بخوانم که یکنواخت نباشد و مستمعین را خسته نکنم. خیلی علاقه ­مند بودم دعا را در بیات ترک شروع کنم و یکجوری ببرمش در افشاری. خلاصه طوری باشد که خیلی تکراری نباشد. البته معمولا نمی­شد! اغلب درسیکل بسته­ ای از نت­ها گیر می­کردم و تغییر گام به ندرت صورت می­گرفت. اما کم­ کم این دقت­های تکنیکی خاطر خودم را اندکی آزرد. احساس کردم قرار نیست من بنشینم بالای مجلس، مدام با صدایم بازی کنم و هی قشنگ و قشنگ­ تر بخوانم. پس قرار است چه­ کار کنم؟! اصلا آیا آن دعاهایی که می­خوانم در آن لحظه زبان حال خودم است؟! اصلا دست جمعی نیایش­ کردن چقدر معنی می­دهد؟! آیا هرکسی نباید خودش دعایی را بخواند که از عمق جان خودش بر می­خیزد؟! ... و کلی مسئله­ ی پایه­ ایِ دیگر. بعداز هجوم این سوال­ها، مجبور شدم مثل بسیاری از هم نسلانم فارغ از آنکه سنت و فرهنگم چه بوده و چه نبوده، بنشینم و تک­ و تنها به این سوال­ها فکر کنم. این چون­ و چراها آنقدر زیاد بود که حتی گاهی اوقات وسط دعا خواندن هم گریبانم را می­گرفت و حواسم را پرت می­کرد. تنها کاری که در آن مواقع از دستم بر می­آمد این بود که آب و تابِ بیش از حد ندهم و کاری نکنم که صدا از کنترلم خارج شود. سرم را بیندازم پایین و زمزمه­ کنان دعا را به پایان برم تا بعداً دوباره رشته­ ی مسائل و مصائبم را از سر بگیرم.

* * *

پنجشنبه شبی بود که بعد از خواندن دعای کمیل از حسینیه خارج ­شدم. لی­ لی­ کنان مشغول کفش پوشیدن­ بودن بودم که خانمی نزدیک شد و سلام کرد. ایستادم و سلامش را پاسخ دادم. چشم­ هایی تودار و سیمایی آرام و رنج­دیده داشت. هم سن­ و سال مادرم شاید. گفت "دعا رو خیلی قشنگ می­خونید. صدای آسمونی­ ای دارید." مات و مبهوت ماندم. علی­رغم همه حاضرجوابی­ همیشگی­ ام هیچ چیز نتوانستم بگویم. بزحمت فقط کلمه­ ای به نشانه تشکر ادا کردم. خشکم زد. انگار او در صدایم چیزی شنیده بود که خودم از شنیدنش عاجز بودم. حس کردم بعد از مدت­ها توانسته­ ام کمی خودخواهی­ ام را فراموش کنم. کلمات­ خودشان راه را پیدا کرده بودند چرا که آن­ها دیریست پیامبرانِ معنی­ اند. احساس کردم من تنها امانت­دار این کلماتم و قرار نیست خودم آن­ها را مدام از نو بازتولید کنم و از اعماق جان بخوانم. مگر بچه­ ای که به دنیا می­ آید کلماتش همگی از عمق جانش می­تراوند؟! او هم کلمات را از مواجهه­ ی جامعه­ خویش می­ آموزد و بکار می­ بندد. اما اگر کسی آن مواجهه را نپسندید و بر آنها خط بطلان کشید نیز نباید آنها را یکسره از خود براند. کلمات از آنِ اوهستند، جزء لاینفک او، ریشه­ دارتر از آن چه می­ اندیشد! آن­ها تن به میل هرنوع مواجهه­ ای نمی­دهند و حتی درمقابل بسیاری خواندن­ها و خوانش­های همه­ گیر و غالبِ زمانه­ شان می­ ایستند و تا پرچم دار روشنی و نور باشند.

فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ

پس آدم کلماتی از پروردگارش فرا گرفت و بر او بازگشت که همانا او توبه­پذیرِ مهربان است.

بقرة 37



* احمدصدری، معنویت و پاکدینی روشنفکرانه؛ بدیلهائی برای دین !؟، قسمت دوم